دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶

اى گرماى پيوسته با جريان باريك نفس هاى سردم!

آن‌ گاه‌ كه‌ نـماز مـى خوانم:

كبوتران سپيد و زيباى فكر را به آسمان آبى حضور بلندت روانه مى كنم

و تار‌ و پود بى حجم روح را به ديار بـى ظرف روشنايى ات مى سپارم.

تن را با همه‌ هجوم هايش از ياد مى برم‌

و در‌ باغ پر بار نماز، يك سبد سپاس تـقديمت مى دارم.

بگو تا وزش خـنك عـطوفت چند غزل ديگر مانده كه در امتداد نمازم بخوانم؟

تا شكوفايى محبتت در گلستان احساسم از راه چند‌ پروانه بايد بگذرم؟

چگونه مى شود بر گيسوى دعاهايم شانه كشى؟

از مهر بى دريغت سرشارم سازى؟

به نيلوفرهاى سرّانگيز آب، سوگند! در شعاع گرم نماز، آزادم از هـر بند.

به نغمه پريان فرحمند، سوگند! خشنودم‌ از‌ اين پيوند.

آن گاه كه نماز مى خوانم، سيماى ناب روانم.

آن گاه كه نماز مى خوانم:

اى چشمه هميشه لطف!

بر وسعت پرتب و تاب ذهنم مى تابى!

آن وقت معراج انديشه ام به‌ هستى‌ مـى پيوندد.

سـاقه سخت حزن روييده از پنجره وجودم آب مى شود

و بالِ خيال بيهوده مى شكند

و من در جاده نماز با هر تپش، نهاد نگاهم را بيش تر از پيش به پنجره ات‌ مى دوزم‌ تا از برق فراگير چشمانت، هوشم را آهنگ جلا بخشم

و از عـصاره شـيرين حيات بنوشم.

با هر حرف، احساسم را به فضاى متعالى ات مى سپارم تا نسيم بارانى صدايت بوزد‌ و مرا‌ با‌ خود ببرد.

آن گاه كه‌ نماز‌ مى خوانم‌، روحم را آشيانت مى سازم

و پلك انديشه را از غبار دنـيا مـى تكانم و خود را از لغزش خالى مى كنم.

اى زمزمه خوش بى پايان‌!

آن‌ گاه‌ كه نماز مى خوانم:

پرتوهاى بلند و نرم عشقت بر‌ ديوار‌ شيشه اى احساسم هجوم مى آرند

و پنجره بى تماشايى ام را فرو مى ريزند.

من سنگ فرش به تاريكى گـراييده خـاطرم را سـر راه شعله هاى‌ يادت‌ كشيدم‌

و خودم را در آينـه تـابش بـى نظيرت انعكاس دادم.

آن گاه‌ كه نماز مى خوانم:

در باورم نمى گنجد،

در ذهنم نمى رود:

كه از گذرگاه انديشه ام وجودى دگر گذر كند.

با‌ دلم‌ نمى آميزد‌،

در رگ بودنم نمى رود:

كه به عـمق تـراوشم نـقشى دگر گره‌ زند‌.

آن گاه كه نماز مى خوانم:

روى شاخه هاى پر بـرگ آفـتابت راه مى روم

و با پاروهاى درخشان خيالى‌ بى گره‌ و قايقى‌ بى زواره به درياى بى ساحل عشقت مى زنم

و در اين راه زمزمه خاموش اندامم‌: غبار‌ معلق‌

خاك اسـت.

بـى صدايى يك سـراب،

بى طرحى يك حباب.

اى ناب ترين طلوع عالم گير!

مرا از‌ تن‌ بگير‌

و ببر تـا بيشه هاى سرسبز و دور تبسّم;

تا بوى گل هاى خوش رنگ صميميت،

تا بهترين شكل‌ تجسّم‌!

مرا با ترانه بى همتاى نسيم بـهارى ات جـارى كن روى دشـت نگاه.

روى نيزارهاى‌ نمناك‌ و گمنام‌، روى شكوفه هاى عطرآگين و سپيدِ ماه.

مرا از تو اين فـهميدن بـس كه تاك ها قامت‌ بلندت‌ را زمزمه مى كنند،

كه برگ ها نفس هاى سبز تو را روايت مى كنند

و شبنم ها از‌ پاكى ات‌ مى گويند‌.

اى تكرار گرمِ سـبز!

آن گـاه كه نـماز مى خوانم:

در اين راه پيچيده به فكر‌ پيچك هاى‌ خيال با صفاى تو هستم;

كه برويند و بـر تـن نـگاهم منجر به‌ طلوع‌ تماشايت‌ شوند.

به فكر ژاله هاى زمزم گون صدايت هستم;

كه بچكند و بـودنم را از سـيماى عـشقت‌ تر‌ كنند‌.

اى پيداى قشنگ!

آن گاه كه نماز مى خوانم:

مى دانم كه نور و طيف‌ از‌ سرانگشت هايت مى چكد

و در ضربان حيات، لبـريز از تـپش هاى جاويدى.

در گُم ترين طرح تماشا، نگاهت نقش بسته‌ است‌.

در آسمان كبود، هر پرنده بـه ياد تـو بـود.

هر گل تو‌ را‌ سرود.

هر تنها در تنهايى ات آسود.

آن‌ گاه‌ كه‌ نماز مى خوانم:

از دشـت نـااميدى تا وزش‌ اميد‌ پر مى كشم.

تو وقتى از سر كوچه نماز آمدى:

موسم باران زده حـضورت‌، بـيگانگى‌ دسـت هايم را نثار فراموشى كرد‌.

سكوت‌ از چهره ام‌ رو‌ گرداند‌

و رنگ عطش سپيد شد

و من چه‌ آرام‌ در قلب نماز تـپيدم.

چـه گوارا بود كلامت وقتى ذهنم را نوشاند‌.

چه‌ پرطنين بود پيوندمان كه در نماز‌ شـكل گـرفت.

آن گـاه‌ كه‌ نماز مى خوانم:

تو را با‌ واژه هاى‌ سيمين مى سرايم;

تا در فضاى حياتم درخشاننده آرامش باشى!

تـو را بـا جـوهرى‌ از‌ جنس گل مى نويسم تا هميشه‌ در‌ صفحه‌ نگرش هايم سبز شوى‌!

در‌ سبزه زارهاى راز و نياز، صـدايت‌ مـى زنم‌ تا قاصدك هاى جوابت را سويم برانى!

من ياد تو را هر دم تا مرزهاى‌ كبود‌ آسمانى تكرار مى برم.

دستان دوسـتى تـو‌ را‌ تا آن‌ جا‌ كه‌ از دريچه ذهنم به‌ انديشه رسد، نوازش مى كنم.

بـا تـو، زندگى اين موجى كه مى رود تا در امتدادش به‌ خـاموشى‌ بـرسد

عـطر تازه اى از پرواز به‌ احساسم‌ مى بخشد‌

و نفس‌ اين‌ تـكرار بـودنى كه‌ روى‌ خط لحظه ها در لغزش است،

عكس تازه اى از پرچين باغ برتر، نثار ديده ام مـى كند.

اى نـبض‌ همه‌ بودن ها‌، آمدن ها و رفتن ها!

آن گـاه كه نـماز مى خوانم‌، بـدان‌ كهـ‌ در‌ انـديشه‌ ناآشنايى‌ با ايثار مشبّك تنم;

بـه فـكر خالص بودن اين پيوند و تابناك بودن اين ديدارم.

و باز مى دانم كه مى دانى همهمه ذهنم تنها رسـيدن بـه توست.

شور نگاهم تنها‌ ديدن چشمان تـوست.

و تو با يك سبد گـل ياس مـى درخشى ته جاده احساس

و مرا بـا حـصار شيرين يك لبخند مى دهى پيوند.

تو را مى شود با گل ها بوييد،

با طعم شبنم ها‌ شـناخت‌.

مـى شود نشانه ات را روى بال پروانه ها دنبال كرد.

تـو را مـى شود وقـتى خوشه گرم نـفس بـه بار آمد

يا تن بـر زمـين افتاد، فهميد.

و زمانى آكنده از عشق فرا‌ مى رسد‌ كه همگان تو را مثل حادثه نفس تكرار مـى كنند.

مـثل نگاه با باز شدن چشم ها تـو را مـى بينند.

به شـيوه صـدا تـو را‌ در‌ ضربان حرف ها مى شنوند.

و زمـانى مى رسد‌ كه‌ تو را جارى زبان ها كنند و بر حافظه، نقشينه دانند.

اى همه مهر عالم ريخته در جـام وجـودت!

آن گاه كه نماز مى خوانم:

تن را‌ مثل‌ هـمه آن وقـت هايى كهـ‌ بـه‌ سـراغت مى آيم، جا مـى گذارم.

خـضوع را به جاى خون در رگ ها مى فشانم.

مثل آفتاب مى تابم.

از طليعه نور بالا مى روم.

به روحم نشاط مـى بخشم

و كارِ شـكستن درهـا را ادامه مى دهم‌.

كسى‌ نماند.

كسى سرود بـودن را نـخواند.

مـن زنـجيرها را مـى گسلم.

دريا را قـطره اى از شكوهت مى كنم و مى نوشم.

جنگل را به حجم كوچكى از هواى سبزت مى رسانم و بعد آن را نفس‌ مى كشم‌.

اى زلال‌ بى زوال!

براى گفتن تو، گلِ واژه هاى كلامم پژمرد.

شعرم به گِل ماند.

ذهنم شـكست و سخنم جا ماند‌.

براى لمس تو ميوه دست هايم كال است.

فكرم زير بار ذره اى‌ از‌ بزرگى ات‌ مى ميرد.

نگاهم از درك شعله عظيم حضورت مى سوزد.

صدايم از بيان بى كرانت مى شكند.

آن گاه كه نماز ‌‌مى خوانم‌:

برگ هاى سبز دقايق بـودنم از هـمنشينى شبنم با طراوت گذشتت به خود مى بالند‌.

در‌ وسعت‌ شريان ها، غوغاى نامت برپا مى شود

و در دهليزهاى انديشه، يادت لبريز.

آيا از گستردگى گرمى ات به‌ سادگى مى شود گذشت؟ يا از باران نگاهت بيهوده نشست؟

من معنى خواستن را از اشاره‌ سـيب هاى سـرخِ باغت فهميدم‌.

معجزه‌ تماشا را از ترانه كوچ پرنده هايت دريافتم.

من صداى مواج تو را از سكوت سبز علف ها شنيدم.

نگاه جذّابت را در عمق خرّمى يك درخت ديدم.

اى زلال بى زوال!

خيال خـام‌ زمـين بر پوست و مغز انديشه ام مـى تازد.

مـرا برهان از اين خيال!

و در من شكوفا كن پر و بال!

مرا دچار ترنم هستى ات بدان!

و امتدادم بده تا جشن نيازهاى محال!

من از راه‌ چلچله ها‌ سوى بال هايت درخشيدم،

اما پرواز را از يك شـب پره آمـوختم.

رويش در جهت خورشيدت را وقتى نـماز بـه ترجمه بلوغ رسيد، آغاز كردم.

اى باور پيدا!

من آهنگ ذات گياهان‌ را‌ وقتى مى شنوم كه بافت نرم فكرم با وجودت آشنا باشد.

طرح ناب افق را وقتى مى بينم كه ستون بلند نگاهم به بام احساست رسيده بـاشد.

بـى تو چيستم؟

برگى كه زرد‌ خواهد‌ شد.

طرحى كه با غبار خاك آميخته است

و چراغى كه خاموش خواهد شد.

بى تو پيشانى تپش هايم تب دارد.

حامل كوله بارى از حزنم;

قصه تلخ بى روشنى،

هجوم اندوه.

بى تو لحظه ها‌ شكاننده‌ تبسم اند‌.

شـكافنده شـادى احساسند.

بـى تو پيام‌ خواهشم‌ تنها‌ به گوش سنگ ها مى رسد.

رؤياهايم پَرپَر مى شود.

نگاهم وزشى تاريك پيدا مى كند.

تشنگى ام روى لحظه هاى بى شمار بـه تكرار مى رود.

بانگ قدم هايم‌ از‌ پى‌ تلألوى سراب مى آيد.

هواى احساسم دودآلود مى شود.

بـى تو‌ پريشـان‌ مـى شوم; پژمرده، غروب، شكسته.

اى سپيد مثل سحر!

در شكوفايى گل هاى خوشبوى نماز، مرا از تن بيرون ببر!

تيرگى هايم‌ را‌ بسوزان‌!

سـينه ‌ ‌سـرد تنهايى ام را بدر!

بذر زيباترين گياه آن بوستان‌ باشكوه را در وسعت حاصلخيز جانم بكار!

گر از راه نـگاه بـر سـيماى انديشه ام غفلتى تابيد، مرا

به‌ حقيقت‌ بسپار‌!

آن گاه كه نماز مى خوانم:

از طوفان صبح صدايت، پنجره شـب‌ ديده ام‌ فرو مى ريزد

و من از پرهاى نور لبريز مى شوم

و تو بدان كه در حجم عميق نـماز اين‌ ياد‌ روشن‌ توست

كه روى شـاخه هاى سـبز ذهن مى رسد.

بر تن ساقه نزديك باد‌، اين‌ برگ‌ دوستى توست كه مى رقصد.

آن گاه كه نماز مى خوانم:

در بركه هاى تاريك فكرم مايع‌ شفاف‌ روشنايى‌ مى ريزى

و در دايره نفس هايم سپيده را روان مى كنى.

از امتداد نگاهت محبت سرّانگيز است‌.

صـدايت‌ نقش پيچيده شكوفايى لبخند است.

با همه وزش هاى خوب نسبت دارى.

چشمانت ضربان‌ داغ‌ حوادث‌ را خوب مى شناسد.

من مى تازم، تو مى تابى. من مى بازم، تو مى مانى.

من آبم: صداى‌ تبخير‌

و تو آگاهى از نـداى تـقدير.

من پردرد، پرآه. تو همدرد، همراه.

من خاكم‌; تو‌ مى بارى‌. من مى خوابم; تو بيدارى.

من آوازم; تو مى نوازى.

من سرودم; تو مى سرايى.

من: به سان‌ پرنده‌; تو: همه پرواز.

من: سيماى پايان; تو: هميشه آغـاز.

مـن برگم: چهره اى‌ پرآسيب‌.

تو‌ بهارى: زمزمه طراوت سيب.

من بيدم: به رنگ خواب.

تو جاويدى: جنست ناب.

من قطره‌: ادراكم‌ چكيدن‌ و مردن

تو پنجره: كارت آفريدن و ديدن

من: نشيب; تو: فـراز.

مـن: بى زيب‌; تو‌: تراز.

من تاريكم: نيازم ذره اى نور است.

تو چشمه نورى: نام هايت سپيد است.

من: صداى خاموشى‌، بانگ‌ فراموشى.

تو: به رنگ آرامشى، وزش آسايشى.

من: با تو; در نـماز‌.

تـو‌: تـنها; بى نياز.

من: گم در خواهش و نـياز‌.

تـو‌: پيدا‌; ابـديت آواز.

من: گياه و گاهى بوستان. تو‌ ماه‌، تابش زمان… .

در سفر نماز:

كوله بارم را لبريز از پاكى و خلوص نيت كردم‌.

به‌ غسل صفا پيوستم.

از نوازش‌ اطـلسى هاى‌ وضـو نـشاط‌ گرفتم‌.

با‌ اذان لاله هاى سرخ نجابت پرواز كردم‌.

احشاء‌ را بـا تـسبيح آميختم.

در وسعت سخن به خلوتت نشستم.

ذرات فكرم‌ به‌ سيماى شُكر پيچيد.

دلم با خط‌ سرنوشت، لمس دوباره ات را‌ از‌ سر نوشت.

حـافظه ام زير چـتر‌ اقـاقى هاى‌ وجودت تكرار شكوهت را از نو سرشت.

تو اى تشعشع جاويد گذشت و مـهربانى‌!

با‌ قايقى از جنس نور، بهار‌ به‌ دست‌ و ماه بر پا‌ به‌ درياى لحظه هاى نمازم خواهى‌ زد‌ و من نشانت را به وضوح خـواهم ديد.

مـثل پيدايش گـل، پر از شكوه تماشايى‌!

به‌ سبك ابر با حجم لطافت آغشته اى‌!

مثل‌ شـبنم ها سـرشار‌ از‌ تراوش‌ زمزم هايى!

شبيه صداى پنهان‌ ماه، لبريز از لهجه سيمين تابشى!

تو اى تشعشع آرام بخش!

به درياى لحظه هاى نـمازم خـواهى‌ زد‌ و سـراسر ساحل، دل از آهنگ پاروهايت‌ سر‌ فرو‌ خواهد‌ برد‌.

گياه نيايشم بهترين‌ ارمغانش‌ را بـه تـو خـواهد سپرد.

سختى قلبم از ترانه جان بخش دوستى ات آب خواهد شد.

پَر پروانه هاى‌ صدايم‌ از‌ شمع فروزان زيبايى ات خـواهد سـوخت.

مـرغ رؤيايم‌ از‌ پرواز‌ هميشه‌ بلندت‌ چشم‌ خواهد بست.

آن گاه كه نماز مى خوانم:

تو به درياى لحظه هاى نمازم خـواهى زد و نـگاهم به تو خواهد پيوست.

كوه وجودم از استوارى ات فرو خواهد ريخت.

جنگل‌ نگاهم سويت پر خـواهد كشـيد

و مـن آن گاه كه نماز مى خوانم، نى زارهاى نيازم را به پايت خواهم ريخت.

دست هايم از وسوسه خالى است.

عشقت از سـر انـگشت هايم مى چكد

و تو با‌ تمام‌ تپش ها آشنايى!

همانند كوچ بهار، مملو از تجلى دَم هاى سبزى!

بـه طـريقت پيچـك ها به رگ و ريشه احساس مى پيچى!

به رسم برف، آكنده از هجوم هاى سپيد و نرمى!

به سان كولاك‌ بر‌ تـن هاى غـبارآلود، لرزه مى افكنى

و تو در راه نماز به شكل يك راز، ناگهان از گونه حقيقت مى غلطى

و در حفره هاى سياه يأس، چـشمه هاى امـيد‌ مـى فشانى‌

و تيرگى ها را با روشنايى پاك‌ مى كنى‌!

تو شبيه برگى سبز، نداى خرمى و طراوت دارى!

مانند شاخه با بـالين هـوا، پيمـان هم آغوشى جاويد بسته اى!

به رسم پرنده از تكرار نغمه و پرواز‌ لبريزى‌!

به آئين سرو، قـامتت‌ بـلند‌ و مستحكم است.

تصوير حافظه از تجسم مهر و عطوفتت سرشار است.

تو در وزش پريشانى اندوه، سايبان گسترده شادمانى و آرامـشى!

در اعـماق ژرف شب، طلوع سيماى نورى!

در جشن صدف ها برترين‌ دُرّ‌ گرانقدرى!

تو تا طعم سـتاره، فـرصت بى فاصله اى!

در عهد آشنايى، آكنده از طنين ملايم نـوازشى!

تـو زمـانى ناگهان با قايقى از جنس نور، ماه بـه دسـت و بهار بر پا، به‌ درياى‌ لحظه هاى نمازم‌ خواهى زد

و من از حيرت، قطره قطره بخار خواهم شـد.

تـاك ديده ام روى داربست هاى عشق، اندك انـدك‌ بـه پيشوازت خـواهد آمـد.

سـاقه علف هاى التهابم از ردپاى نامت خواهد‌ روييد‌.

رنگين كمان‌ احـساسم از حـضور روشنت در آسمان نقش خواهد بست.

كفش هايم در طيف خواهد غلطيد.

قصر تمنايم انـتظارت ‌‌را‌ خـواهد كشيد

و تو وقتى بيايى غروب ديگـر دلگير نيست.

هجوم هـيچ تـازيانه غصه اى‌ بر‌ پوست‌ نفس هايم نـيست.

در چـشمانت وعده دل انگيز تبسم جارى است.

در ابعاد نگاهت تپش شوق آفرينش‌ باقى است.

در كاسـه احـساست سبحان متبلور است.

در نبض آوازت سـپيده مـوج‌ مـى زند

و من در اين‌ سـفر‌، عـطر دورترين گل ذهنم را بـه ديدهـ ات مى سپارم و از گلوى اشتياق، فريادت مى كنم.

چمن هاى تأمل را با وجودت هماهنگ مى كنم

و تو قوىِ وفـايت را سـوى آسمانم مى فرستى!

در وسعت صدايت لحن‌ بـهترين دوسـتى مىوزد.

هـر دم از حـضور هـمه جايى ات گياه نور مـى رويد.

در عصر شكوفايى دود، كسى را از جنس مهتاب نثار ديده ها مى كنى

كه مثل عهد صاف كودكى، راستى در‌ نهاد‌ نورانى اش مـواج اسـت.

اى از حرفهاى نجومى لبريز!

آن گاه كه نماز مـى خوانم:

تـو مـى آيى و مـن از خـود مى روم.

تو در گـذرگاه نـماز، نبض حرف ها را چه زيبا مى گيرى

و تنها‌ تو‌ هستى كه با لحن سنگ و درخت آشنايى!

از كلامت ابعاد نـگاهم سـرى بـه بهشت مى زند و برمى گردد.

از نواى وجودت قله زنـدگى ام فـرو مـى ريزد و تـنم مـى شكند.

زير بـال هايت مهربانى چه‌ برابر‌ قسمت مى شود و عدل چه يكسان مى بارد.

مى دانم كه زمين بى ترانه است

و گيتى مأمن سراب.

مى دانم كه جنجال بودن از حصار تقدير برمى آيد

و همهمه آزادى از قلعه رفيع عشق.

مى دانم كه‌ آينه‌ زمان‌ كدر است

و حديث كوتاه نفس ها‌ سوزناك‌.

مى دانم‌ كه از تيغ هاى حيات بر حاشيه انديشه ها جراحت مى رسد

و از شعله بى فروغ لذات بر ديده ها آسيب.

آن گاه سينه آفتاب مى شود‌ پر‌ آه‌

و قلب هر قاب مى شكند.

مـى دانم كه در ذهـن‌ برگ هاى‌ سبز، غصه هاى غم آلودِ خزان تكرار مى شود

و در فكر روشن انسان ها حكايت سفر به ذات آسمان.

مى دانم و مى دانم و مى دانم اما‌ گويا‌ هيچ‌ نمى دانم.

بايد ره يكتا پيمود.

به لحن ماه بايد شـعر‌ روشـنايى سرود.

به لهجه خورشيد سوى نگار بايد تابيد.

تا آخرين لحظه نفس بايد با عشق بود.

او‌ روزى‌ و يا‌ شبى از راه نماز، آسمانت را چراغانى مى كند

و خورشيد و رودت را‌ بـى غروب‌.

بـايد پرستوى شهر دل را به نغمه سـرايى اش دعـوت كرد.

بايد شب پره ها را به نورافشانى كوچه ها‌ خواند‌.

در‌ انتظار آمدنش حوصله را نوازش بايد كرد.

او به هر كس كه‌ از‌ پنجره‌ نماز به تماشايش نشست و خشوع نثارش كرد

برگ محبتى مـى دهد و بـه روحش مهربانى مى دمد‌.

آن وقـت‌ عطش ديدارش كه بر جان ها چنگ مى زند، پرپر مى شود

و اشعه دعا به استجابت مى رسد‌ و صداى‌ خواهش به نهايت.

اى از شكوفه بى شمار!

من در عرصه نماز به شوق‌ ديدارت‌ لحظه ها‌ را طرد مى كنم.

در فكر جاده كوتاه عـمر بـا صداى وجودم تو را مى سرايم‌.

از‌ تركيب انتظار و بودن، گلى مى سازم و بعد با عطرت مى آميزم.

مى دانم كه وزش تار‌ شب‌ غربتم‌.

با نور آمده ام.

با موج مى روم.

دريا شايد طوفانى باشد

و شايد هيچ ساحلى در راهـ‌ نـباشد‌.

برخيزم كه از درخـت سبز احساس، برگ مى ريزد

و در طرح تماشاها پيكر‌ مبهم‌ فراموشى‌ است كه در ابعاد يك تصوير مى گنجد

و تاريكى، شكل چنگال در كمينى اسـت كه

بى دريغ‌ ذهن‌ قدم ها‌ را مى خراشد.

برخيزم كه هوا دم از سرما مى زند.

از كوه سنگ‌ مى ريزد‌.

ابـر در نـوسان اسـت و شبنم مى چكد.

برخيزم و در دشت نماز با دست هاى گرم باغ آشنا شوم‌.

از‌ فكر پيچك ها آكنده باشم

و در فكر هـر ‌ ‌شـبنم كمى عشق حل كنم‌ و بعد‌ به ياد لاله ها بنوشم.

برخيزم كه آفتاب‌، فكر‌ ترك‌ مـرا دارد.

بـهار دل انـگيز، گويا كوله بار سفر‌ مى بندد‌.

شمع مى گريد.

پروانه مى سوزد

و نگاه مى بازد.

برخيزم كه وزش تار شب غربتم.

يادهـا‌ را‌ بردارم.

سبدها را پر كنم‌.

روى‌ تنه احساس‌، عشق‌ را‌ ثبت كنم.

برخيزم كه اين فرصت‌ سبز‌، ديگر تـكرار نخواهد شد.

اين شور شـايد بـيهوده از سقف نفس ها بچكد‌.

سرماى‌ سخت ظلمت شايد ساقه باغ را‌ خم كند.

برخيزم كه‌ هواى‌ مشبك گيتى از هجوم نغمه‌ اساطيرى‌ پرخواهد شد

و طراوت نى زارهاى رفاقت از ياد خواهد رفت

و پاييز در پاى كوبى سبزينه ها‌ رونما‌ خواهد شـد.

برخيزم كه وزش‌ تار‌ شب‌ غربتم.

تا مبتلا‌ به‌ ايثار حيات نشدم

و تا‌ آينه‌ حرف تصويرم را مى فهمد، برخيزم

و به روش نور، آكنده از روشنايى باشم

و به يك‌ خوشه‌ عشق، خشنود.

برخيزم كه باران تنهاست‌.

برخيزم‌ كه زمـان‌ از‌ اينـ‌ نشستن مى گريد.

لمس اين‌ لحظه ها ديگر ميسر نيست.

شكستن اين كوزه خاكى حتمى است.

برخيزم،

گره ها را باز كنم‌.

قدم ها‌ را به ريشه سحر گره زنم‌.

جانمازم‌ را‌ در‌ عرش‌ پهن كنم

و از‌ نردبان‌ نمازى كه پله هايش بـه ابـديت مى رود،

بالا روم.

آن بالا ژاله محبت مرا مى خواند.

شكل ناب‌ صميميت‌ آن‌ جاست.

ميوه ها طعم ملايم نور در تار‌ و پود‌ دارند‌.

آنجا‌ باران‌ در‌ امتداد خواهش ها مى بارد.

آنجا تنها معشوق به انتظار است، بـايد بـرخيزم و بروم…

اى از تو تابش موهبت!

وقتى دورم از يادت، دگر نايى نيست براى بودن;

پرى‌ نيست براى پريدن.

حرفى نيست براى گفتن.

از ستاره ها خالى مى شوم.

از ترانه ماه دور مى افتم.

مى شود سپيده و صبح و سحر بود.

مى شود در آسـمان نـماز مـثل يك پرنده آوازى شنيد‌ از‌ سپهر كبود.

مـى شود از شـور، بـيدارى و نور لبريز بود.

به ماه مى شود پيوست.

به ستاره، به تماشا مى شود پيوست.

مى شود از رويش نمناك عشق، مرطوب بود.

يا فقط شعر‌ بـلند‌ گـل را سـرود.

شايد لحظه ها يارى كنند.

شايد شاخه هاى عريان احساس از نـگاهت جـوانه زنند.

بايد مثل ابر، باران را در سينه جاى‌ داد‌.

به شيوه دريا بايد خروشيد‌.

به‌ سبك خورشيد بايد تابيد.

به روش كوه، استوار بـايد بـود.

بـه سليقه باران در تكرار بايد بود.

مثل نور، ردپاى روشنى بايد داشـت.

از‌ فكر‌ زمان يك كاسه آواز‌ بايد‌ برداشت.

بايد پنجره را در اتاق نماز رو به خاطرات شب عشقت باز كرد.

ثانيه هاى بودن را شگرف بـايد كرد.

هـوا را بـايد از جوانه هاى فكر با طراوت كرد.

بايد‌ به‌ تو نزديك شد;

و نماز بـهترين راه نـزديكى است… .

اى آرام دل!

كمى صبر كن!

بگذار درون حجم نمدار و نيلى فرصت به ياد مريم

باز هم با هم حـرف بـزنيم.

بـگذار از‌ باد‌ شكوه نگاهت‌ كه مرا با خود مى برد، كمى ديگر برايت بنويسم.

از شـعر سـپيد صـداى عجيبت كه در هواى‌ جان، رگ هايم را مرتعش مى كند

بگذار كمى ديگر به لهجه نماز‌ برايت‌ بـخوانم‌.

اى آرام دل!

كمـى فـرصت بده!

بگذار موسيقى الهام بخش گياهان زمين را كمى ديگر گوش كنم.

فكر ‌‌آسمانى‌ كبوترانى را كه دسـت بـاد آشيانشان را چيد و برد.

بگذار كمى ديگر درك‌ كنم‌.

بگذار‌ به استقبال تعداد بيش ترى از قـاصدك ها بـروم.

بـه پيكر بر خاك افتاده شقايق هاى تشنه اى كه‌ پيمان عشق را با خون نوشتند، بگذار كمى ديگـر بـنگرم.

اى منسجم در‌ بيدارى!

كمى ديگر صبر‌ كن‌!

بگذار به قدرِ يك نفس هم كه شده در بـرابر بـزرگى ات بـه سجده آيم و تو را سپاس گويم.

دشت خشك و بيابانى تن را بگذار به مسير خرّمىِ بارانت برسانم.

بـگذار كمـى‌ ديگر با صداى ناآشناى علف ها آشنا شوم.

با ترنّم بارز باغ دعـا، بـگذار كمـى ديگر مأنوس باشم.

از باروى سرِ به اوج كشيده عشق، بگذار به سرتاسر مناجاتم دستى بكشم.

اى‌ مـنسجم‌ در بـيدارى!

كمـى ديگر فرصت بده!

اريكه نرم نگاه، انتظارم را مى كشد.

نيايش قدم هايم را صدا مى زند.

بـاشد كه در اين فـرصت به غايت احساس لطيفت چنگ زنم

و شاخه لطف‌ بى دريغ‌ چشمانت را به دوش گيرم.

اى بانگ ابديت!

كمى زمـان ده!

بـگذار آهنگ آرام بخش ستاره ها را كمى ديگر در

يادم تلألؤ دهم.

نور بتراوم.

روشنايى بپرورانم.

طـيف بـجويم.

طيف‌ برانم‌.

بگذار نغمه كامل هستى ام را كمـى ديگـر بـه معجزه بى ابهام آفتابت نزديك كنم.

اميد امـتداد نـفس را بگذار به پاى عطوفتت گره زنم.

بگذار اين دوستى بى همتا را به‌ فصل‌ شكوفايى‌ ثانيه هاى نـمازم بـدوزم.

بگذار پنجره‌ بنمايم‌ و شكفتن‌ را ادامـه دهـم.

اى بانگ ابـديت!

كمـى زمـان ده!

بگذار خيال سبزِ تو سقفم بـاشد.

مـثل پرنده مهاجر بگذار در اعماق‌ نگاهم‌ آسمان‌ آبى ات باشد.

بگذار كمى ديگر گـَرد دنـيا را‌ از‌ رخ تأملم بتكانم و به حضورت رسم.

از غـل و زنجير حيات كه بر تـن ذهـنم چسبيده،

بگذار با تپش هاى بـلند‌ نـماز‌ كمى‌ ديگر رهايى يابم.

اى پيداى محض!

كمى ديگر صبر كن‌!

بگذار به حضور بـى رنگم كمـى ديگر نور بپاشم.

بر چـهره عـطشناكم بـگذار كمى ديگر بـاران مـصفايت ببارد.

بگذار‌ در‌ قلب‌ آن تـاريك جـنس ره گم كرده، كمى ديگر سپيده بتراوم.

اى‌ پيداى‌ محض!

حيات را شناختم و قدر بودن را دانستم.

رخسار معبود را در مـنظره نـماز ديدم.

كمى‌ ديگر‌ صبر‌ كن… !

در شبى كه بوى ياس هاى لطـيف نماز در هـواى رؤيا مـى پيچد‌،

اى‌ انـسان‌، اى نيمه عبور!

بيا گـلواژه هاى ترِ عشق را از ژرفاى جان زمزمه كنيم.

افراهاى‌ تشنه‌ وجود‌ را به دوش گيريم و زير باران فضل، نماز بـبريم.

خـورجين خاطره هاى عشق را برداريم‌ و در‌ فضاى معنويت بـه ياد آوريم.

اى نـيمه تـلخ عـبور!

بـيا بهار فصاحت كلام‌ را‌ بـا‌ روح گرم نماز بياميزيم.

بلاغت را در محيط آرامِ ناز حل كنيم.

با عطر‌ نماز‌ عطرآگين شويم.

با آهـنگ نـماز مـوسيقى بسازيم.

بيا از شوق درك عشق، بى تاب‌ شويم‌;

بـى خواب‌ شـويم.

اى نـيمه كم رنگ عـبور! بـيا از غريو متعالى نماز با زمين غريبه شويم.

در‌ شبى‌ كه سلسله بى حد روح در بى حصارى نماز رقم مى خورد،

اى انسان، اى‌ نيمه‌ پر‌ درد عبور!

بيا ذرات مرتعش ذهن را به آرامش گلبرگ هاى پاك نماز برسانيم.

براى قـشر‌ خسته‌ احساس‌، تب ملايمت نماز را پيمانه كنيم.

نام زيباى عشق را در عافيت‌ افكار‌ بر لب ها برانيم.

بيا گلايل هاى قشنگ مهربانى را از گل خانه خرم نماز بچينيم.

براى ديدار يار‌، اى‌ نيمه عبور!

بيا شاخه اى نور در دسـت گـيريم و سر كوچه سرسبز نماز‌ به‌ انتظارش بنشينم.

در شبى كه نماز براى‌ شقايق هاى‌ تنها‌ و پر خواهش، باران مى آفريند،

بيا لحظه اى چشم ها‌ را‌ ببنديم و مدت ها رشته فكرت را سوى ديار عظيم نور روانه كنيم.

از بام‌ احـساس‌ كه ظـريف و بى پرواست،

بيا تا‌ اوج‌ تماشاى دلبر‌ پرواز‌ كنيم‌.

و رفيق تنهايى اش باشيم.

در شبى كه‌ نماز‌ براى ساقه هاى خم شده از فشار جانكاه زندگى، بهترين ارمغان رهـايى و آسـايش‌ است‌،

اى نيمه سرد عبور!

بـيا از‌ پرچـين نمناك آشنايى به‌ تماشاى‌ طلوع خوشه هاى سرّانگيز محبت از‌ تاك‌ پرپيچ و خم نماز بنشينيم.

و نياز در نهايت با فانوس عشق رفتن را در‌ گلو‌

فرياد كنيم.

لحظه هاى بحرانى انـدوه‌ را‌ بـه‌ ياد فردوس برين‌ به‌ فـواره لبـخند بسپاريم.

طرح‌ نماز‌: خلوتگاهى ساده و رؤيايى.

بيا زمانى بى مرز، درونش به انديشه بنشينيم.

كتاب عاطفه خدا را‌ در‌ بيشه زارهاى نماز بيا بجوييم.

نماز اين‌ سرپناه‌ باشكوه و قشنگ‌،

اين‌ نوازش‌ گرم و پررنگ، چه شـورها‌ كه در جـام دل ها نريخت.

چه محنت ها كه نسوزاند و چه غم ها كه نگسيخت.

در قاموس‌ دين‌، كوه نماز پابرجاست.

حكمت از شاخه‌ جاويد‌ خدا‌ آويخته‌ است‌.

زير چترش نه‌ چشمى‌ به اشك پيوست،

نه احساسى به پاى تنهايى رسيد

و نـه هـيچ قلبى شـكست.

مى شود تا انتهاى‌ مسير‌ غزلناك‌ نماز به نيت سپاس، تبسم بر دل‌

و عشق‌ در‌ ياد‌،

با‌ پاكى‌ و فروتنى به لمس نـور دست يافت.

مى شود گوهر اين هستى را

با كلام ناب نماز در آن سوى زمان شـناخت.

پس اى انـسان، اى نـيمه تاريك عبور‌!

بيا از تركيب نگاه و نماز پلى بسازيم تا عطر دل انگيز عشق…!

من مسافر بى كالبد تركيب زيباى نـماز ‌ ‌و انـديشه ام.

يادت را در گرماگرم حادثه زندگى همراه مى برم.

سردى دست هايم را در‌ داغى‌ حضورت به فراموشى مى سپارم.

در حـجم سـبز و تـب آفرين عشقت شناورم.

فرياد رگ هاى سوخته ام را،

ناله گلوى بى تابى ام را

و بغض حسرت ديدارت را از هجوم نرم گلبرگ هاى لطـفت به‌ غزل‌ مى برم.

عواطفم را به سپيدى نفس هايت مى پيچم.

با عطر نارنج هايت گره مـى خورم.

از پرتو مطبوع دوستى ات مـى نوشم.

از نـغمه بزرگى ات شعر مى نويسم.

در‌ شعاع‌ موهبتت مأوا مى گيرم.

از استشمام‌ شميم‌ رخسار بى نظيرت به خود مى بالم.

به وضوح نغمه الهام بخش نگاه جاودانت را مى شنوم.

تو را هر دم از نگاه خود به عرصه شورانگيز احساس‌ مى سپارم‌.

قـطره غلطان حافظه را‌ روى‌ سبزه زارهاى باصفاى يادت مى چكانم.

تب و تاب قدم هاى اميدم را به جاده مستقيمى كه در آن تو به انتظارى، مى بخشم.

تلؤلوى ساقه بودنم را در جشن پيوند با تو آذين مى بندم‌.

از‌ متن با خاك سرشته تن بيرون مـى روم و بـه عمق بلورى نماز مى زنم

تا سپاسگزارت باشم و نيلوفر دعا را به نهرهايت برسانم.

من چشمانم را نثار ديدارت مى كنم

و در دايره ذهن‌، خاطرت‌ را مى نوازم‌.

بدان كه در قلبم تنها طلوع است كه زمزمه مى شود.

در پيرامون هوشم رؤياى لمس تـوست كه‌ پر و بال در مى آورد

و در وسعت باريك انگشت هايم،

اشاره اى است كه‌ در‌ هر‌ سو پنجره ات را نشان مى دهد.

 

قربانعلي،كوروش



دسته بندی مطلب : متن ادبی
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز