دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶

پير دانا (خاطره – ۱)

هر روز گوسفندان همسايه‏ها را جمع مي‏کردم و آن‏ها را براي يافتن اندک علوفه‏اي به صحرا مي‏بردم. يادم مي‏آيد آن روزها غير از من چوپان ديگري هم گوسفندان خانِ ده بالا را به صحرا مي‏آورد. او مرد پير و دنياديده‏اي بود. اوايل، زياد آبمان در يک جوي نمي‏رفت و گاهي به خاطر حفظ حريم با هم دعوا مي‏کرديم. آخر گوسفندان او هميشه مزاحم گوسفندان من مي‏شدند؛ اما کم‏کم با هم دوست شديم.

يک روز متوجه شدم نماز مي‏خواند. خيلي دوست داشتم خواندن نماز را ياد بگيرم. به همين خاطر از او درخواست کردم که طريقه ي نماز خواندن را به من هم ياد دهد و او با خوشرويي تمام پذيرفت.

اولين نمازم را در ده سالگي، پشت سر دوست پير و دانايم خواندم. از آن وقت تا به حال هيچ‏وقت نمازم را ترک نکردم؛ چرا که نماز آرامش‏بخش دل من است.

نور خيره ‏کننده (خاطره – ۲)

هر وقت صداي اذان را مي‏شنيدم، براي لحظاتي مسرور و خوشحال مي‏شدم. خيلي زيبا و دلنشين بود. ولي بعد دلم مي‏شکست و غمگين مي‏شدم. خيلي دوست داشتم ببينم مردم نماز را چه‏طور ادا مي‏کنند. چرا که چشمانم هيچ‏وقت نور و روشنايي را تجربه نکرده بود.

من به‏طور مادرزاد نابينا به دنيا آمده‏ام و هيچ‏وقت دنيا را آن‏طور که ديگران مي‏بينند نديده‏ام.

مادرم که غصه خوردن مرا مي‏ديد تصميم گرفت خواندن نماز را به من ياد دهد. اوايل برايم کار سختي بود، اما کم‏کم آسان‏تر و شيرين‏تر شد.

نُه ساله بودم که اولين نمازم را خواندم. شايد باورتان نشود. مني که جز سياهي چيز ديگري نمي‏ديدم، وقتي به نماز مي‏ايستادم نوري خيره‏کننده توجهم را جلب مي‏کرد. البته من تا آن وقت نور نديده بودم. يک نور بسيار زيبا که از منبعي دور مي‏آمد. شايد باورتان نشود اما اين يک حقيقت است و منِ نابينا حالا نور را مي‏شناسم.

اين اتفاق محبت خداوند بود که مرا به طرف خود کشاند و شايد هم به من خوشامد مي‏گفت.

نماز نان (خاطره – ۳)

دوست داشتم مثل خاله زهرا نماز بخوانم؛ اما آن روزها کسي در خانه ي ما نماز نمي‏خواند. علاقه و هيجان خاصي به خواندن نماز داشتم و کششي زيبا مرا به طرف نماز جذب مي‏کرد.

اوايل نمي‏دانستم موقع نماز خواندن بايد مهر گذاشت. يک روز وقتي خاله‏ام داشت نماز مي‏خواند، متوجه شدم روي جانمازش مهر زيبايي گذاشته است. مهر زيبايي که روي آن حرم امام ‏حسين ‏صلي الله عليه وآله وسلم نقش بسته بود. مدتي مبهوت مهر شده بودم. خاله زهرا هر وقت که سجده مي‏کرد پيشاني‏اش را بر روي مهر مي‏گذاشت. با ديدن اين صحنه غمگين شدم؛ چون من در خانه مهر نداشتم. از خودم پرسيدم: «حالا چه‏طور بايد نماز بخوانم؟»

اين سؤال مدام در ذهنم رژه مي‏رفت و چيزي به ذهنم نمي‏رسيد. روزي وقتي در کوچه‏ پس‏کوچه‏هاي محله بازي مي‏کردم؛ ناگهان فکري به ذهنم خطور کرد. دوان‏دوان به خانه برگشتم. تکه‏اي نان را برداشتم و آن را طوري بريدم که از مهر جانماز خاله‏ام هم زيباتر شد. آن را روي جانمازم گذاشتم و نمازم را خواندم.

به خدا قسم لذت آن نماز هيچ‏وقت از جانم نرفته است و هرگز نتوانسته‏ام شيريني آن را به زبان بياورم. وقتي نمازم به پايان رسيد، حال من بهترين، زيباترين، شادترين و لذت‏بخش‏ترين حالتي بود که در تمام عمرم احساس کرده بودم. جالب اين که بعد از نماز بلافاصله نان را (مهر را) برداشتم و با لذت تمام خوردم.

احساس غرور (خاطره – ۴)

هر روز کنار دار قالي رو به قبله مي‏ايستادم و مادرم همان طور که قالي مي‏بافت، تمام آيات و ذکرهاي نماز را يکي پس از ديگري مي‏خواند و من هم تکرار مي‏کردم. کم‏کم نماز را ياد گرفتم؛ اما در خواندن حمد و سوره مشکل داشتم. شايد هم شجاعتش را نداشتم.

يک روز مادرم گفت: «دخترم، امروز خودت تنهايي نماز بخوان.من هم مواظب هستم. هر وقت نوبت به خواندن حمد و سوره رسيد با صداي بلند مي‏گويم و تو بعد از من بخوان.» با خوشحالي جانمازم را پهن کردم و به نماز ايستادم. در رکعت اول با همراهي مادرم حمد و سوره را خواندم؛ اما در رکعت دوم بعد از حمد هر چه منتظر ماندم مادرم چيزي نگفت. هر چه سرفه مي‏کردم و آيه آخر سوره حمد را با صداي بلند مي‏خواندم کسي جوابم را نمي‏داد. آخر با گريه داد زدم: «پس چرا نمي‏گين؟» مادرم که تمام حواسش به قالي بود، يکدفعه به خودش آمد و با دستپاچگي شروع به خواندن سوره کرد و من هم نمازم را ادامه دادم. نمازم که تمام شد مادرم با مهرباني گفت:«قبول باشه.»

و خدا مي‏داند که در آن لحظات چه‏قدر احساس غرور مي‏کردم.

مثل فرشته‌‏ها (خاطره ۵)

هر روز چادر نماز مادرم را سرم مي‏کردم و ساعت‏ها جلوي آينه رژه مي‏رفتم. چه‏قدر دوست داشتم يک چادر سپيد و گلدار مثل چادر نماز مادرم داشته باشم؛ ولي رويم نمي‏شد به مادرم بگويم که چادر نماز مي‏خواهم؛ زيرا وضع مالي‏مان زياد خوب نبود.

روزي مادرم مرا صدا کرد و از من خواست که چشمانم را ببندم. چشمانم را بستم و بي‏صبرانه منتظر ماندم. مادرم يک چيز سبک را انداخت روي سرم و گفت: «حالا چشمانت را باز کن.»

چشمانم را که باز کردم ديدم مثل فرشته‏ها شده‏ام. يک چادر سپيد و زيبا، اندازه ي خودم. دور تا دور اتاق مي‏دويدم و بلند مي‏خنديدم. مادرم انگار بيشتر از من خوشحال شده بود.

همان روز ظهر بود که من و مادرم با هم به مسجد رفتيم و من براي اولين بار نماز خواندم. البته قبلاً چند باري نماز خوانده بودم، اما اين بار فرق مي‏کرد. اين بار من با چادر نماز خودم نماز خواندم؛ مثل يک فرشته در سرزمين رؤياها…

نماز شکر نماز اخلاص (خاطره – ۶)

پدربزرگم روحاني بود. او هر روز در مسجد محلّه بچّه‏هاي ۶ تا ۱۵ ساله را جمع مي‏کرد و به آن‏ها نماز و قرآن تعليم مي‏داد. همه بچه‏هاي محله در آن جلسات درس شرکت مي‏کردند. من هم که در آن روزها يک پسر بچّه شش ساله بودم در جلسه شرکت مي‏کردم و نحوه ي خواندن نماز را ياد مي‏گرفتم.

به ياد دارم آموزش‏هاي پدربزرگ چهار ماه طول کشيد. يک روز وقتي بزرگ‏ترها نماز ظهر را به جماعت اقامه کردند، پدربزرگ محراب را ترک نکرد و گفت: «بچه‏هاي کلاس وضو بگيرند و بيايند، مي‏خواهيم براي قدرداني از خداوند بزرگ همه با هم دو رکعت نماز شکر به جا بياوريم.» همه ي ما زود وضو گرفتيم و پشت سر پدربزرگ به نماز ايستاديم.

شيريني آن نماز هنوز هم با من است. بعضي اوقات وقتي به نماز مي‏ايستم، شيريني آن نماز به يادم مي‏آيد. خدا مي‏داند که آن نمازِ با اخلاص چه‏قدر لذّت‏بخش بود.

بر بلندای تل خاک (خاطره – ۷)

من اولين فرزند خانواده هستم. بعد از ساليان دراز، نذر و نيازهاي فراوان پدر و مادرم اجابت شد و خدا مرا به آن‏ها داد. والدينم براي اداي دين خود تصميم گرفتند که مرا به حوزه بفرستند تا علم دين بياموزم. براي همين از بچگي تحت تعليم و تربيت پدر و يکي از علماي بزرگ شهرمان قرار گرفتم و به ياد دارم که حدود شش يا هفت ساله بودم که اولين نمازم را خواندم. عجب نمازي!

من و پدرم با الاغ پيرمان به بوستان مزرعه ي خربزه ارباب مي‏رفتيم و به کار زراعت مشغول مي‏شديم. يک روز که براي برداشت محصول به مزرعه رفته بوديم، نزديکي‏هاي ظهر، پدر نگاهي به آفتاب انداخت و با صداي بلند و رسا گفت: «پسرم وقت نماز است، اذان بگو.»

براي لحظه‏اي خجالت کشيدم، پدرم چند باري مرا در حين تمرين اذان ديده بود، براي همين دوست داشت آن روز من اذان بگويم. نگاهي به اطراف انداختم. تل خاک کوچکي در آن نزديکي‏ها بود. دوان‏دوان به طرف آن رفتم و بر بلنداي تل ايستادم و اذان گفتم و بعد براي اولين بار پشت سر بزرگ‏ترها به نماز ايستادم. نمي‏دانيد چه احساس خوشايندي به من دست داده بود. انگار که دلم از جا کنده شد و به جاي بسيار وسيعي وصل شد؛ به جايي نوراني و سراسر معنويت.

بوسه پدرانه (خاطره – ۸)

من تنها فرزند خانواده‏ام و تنها چشم و چراغ پدر و مادرم. پدر براي سپاس از خداوند مرا در سنين کودکي به يک روحاني سپرد تا تمام نکات دينداري را به من آموزش دهد. حدود دو تا سه سال نزد ايشان تعليم مي‏گرفتم. اوّلين چيزي که حاج‏آقا به من آموخت نماز بود. چه‏قدر با اشتياق درس‏هايم را فرا مي‏گرفتم. بعد از سه ماه بالاخره نحوه صحيح خواندن نمازها (هم يوميه و هم نافله‏ها) را ياد گرفتم.

يک روز پدر وقتي از سرِ زمين زراعي برگشت رو کرد به من و گفت: «امروز حاج آقا را ديدم گفت از فردا صبح بايد نمازت را شروع کني.» بعد با لبخند ادامه داد: «فردا صبح براي نماز بيدارت مي‏کنم تا با هم نمازمان را ادا کنيم.» گويي تمام دنيا را به من داده باشند، از خوشحالي نمي‏دانستم چه کار کنم. نمي‏دانم آن روز را چگونه گذراندم. شب اصلاً خوابم نمي‏برد. شور و اشتياق وصف‏ناپذيري تمام وجودم را گرفته بود. نزديکي‏هاي صبح بود که گرماي خوابي شيرين چشمانم را گرفت. ناگهان احساس کردم کسي صدايم مي‏کند. چشمانم را که باز کردم صداي مرد همسايه به گوش مي‏رسيد، او داشت اذان مي‏گفت. صداي اذانش چه قدر زيبا و دلنشين بود. بلند شدم؛ وضو گرفتم؛ جانمازم را پهن کردم و به نماز ايستادم.

آيات قرآن و ذکرها به ترتيب يکي پس از ديگري بر زبانم جاري مي‏شد. انگار در اين دنيا نبودم. با خدا حرف مي‏زدم. عجب احساسي داشتم، سبک مثل پرنده به پرواز درآمده بودم. به راستي که زبان آدمي از بيان اين نوع احساسات قاصر است. نمازم که تمام شد براي سپاس از خدا دستان کوچکم را به طرف آسمان بلند کردم. در اين حين پدرم از خواب برخاست و با صداي بلند من و مادرم را صدا کرد. چراغ نفتي را روشن کرد و ناگهان براي مدتي مات و مبهوت به تماشاي من ايستاد. گل از گلش شکفت. نزديک‏تر آمد و در کنار من دو زانو نشست و بعد بوسه‏هاي او گونه‏هاي مرا نواخت. حالا ديگر خوشحالي من کامل شده بود.

پسر مثل پدر (خاطره – ۹)

پدرم هميشه براي صيد ماهي به دريا مي‏رفت. او مرد سالخورده‏اي بود که کمرش هميشه درد مي‏کرد. براي همين مجبور بودم به همراه پدرم به دريا بروم. پدر عادت‏هاي عجيبي داشت. وقتي تورهاي سفيد را پهن مي‏کرديم و براي کمي استراحت به ساحل برمي‏گشتيم، او نماز مي‏خواند؛ آن هم با صداي بلند، آن قدر که من به راحتي همه کلمات و ذکرهايش را مي‏شنيدم.

من هم بدون اين که پدر متوجه شود پشت سر او به نمازمي‏ ايستادم و هر چه پدر مي‏گفت تکرار مي‏کردم و در ذهنم ثبت مي‏کردم. تا اين ‏که يک روز پدرم به شدت مريض شد و چون هيچ درآمدي غير از صيادي نداشتيم من تنهايي به دريا زدم. با اين که ۱۲سال بيشتر نداشتم ولي تمام فوت و فن صيادي را مي‏دانستم. براي همين پدر بدون اين که ترديدي داشته باشد مرا به دنبال روزي فرستاد.

آن روز، روز عجيبي بود. اولش کمي ترس و دلهره داشتم؛ اما دل به دريا زدم و به تدريج در آرامش دريا آرام يافتم.

تورها را به زحمت پهن کردم و براي استراحت به ساحل برگشتم. روي يک تخته سنگ رو به دريا نشستم و به فکر فرو رفتم. ناگهان به ياد نماز پدرم افتادم. بلافاصله وضو گرفتم و به نماز ايستادم. وقت، وقت نماز يوميّه نبود. دو رکعت نماز مستحب به جا آوردم. آن لحظه يکي از زيباترين لحظات عمرم بود. آن روز خداوند روزي فراواني به ما عطا کرد. خدايا تو را براي نمازي که به جا آوردم و ماهي‏هاي فراواني که به من عطا کردي بي‏کران سپاس مي‏گويم.

نماز خانوادگي (خاطره – ۱۰)

هر گاه پدر، دستانش را بالا مي‏برد و محکم و رسا مي‏گفت: «الله‏ اکبر» من همچنان به او نگاه مي‏کردم. نگاهم که به دست و پاي خودم مي‏افتاد، اشک از چشمانم جاري مي‏شد. چه‏قدر دوست داشتم مثل پدر و داداش محمود وضو بگيرم و نماز بخوانم ولي روي ويلچر بودم و نه دستانم خوب حرکت مي‏کرد و نه پاهايم.

گاهي که پدر غم را در چهره‏ ام مي‏ديد، مي‏گفت: «تو که ۱۱ سال بيشتر نداري و نماز هم هنوز بر تو واجب نشده؛ چرا غصه مي‏خوري؟»

من نيز در جواب مي‏گفتم:«اما اگر اين طور است پس چرا داداش محمود هشت سال دارد و نماز مي‏خواند!»

اين‏ها را که مي‏گفتم پدرم غمگين مي‏شد و سرش را پايين مي‏انداخت.

يک روز پدر وقتي به خانه آمد با صداي بلند مرا صدا زد. گفت: «بيا لب حوض.» و من هم با ويلچر تا لب حوض رفتم. پدر آستين‏هايش را بالا زد و وضو گرفت و بعد گفت: «از اين به بعد تا آخر عمر در وضو گرفتن کمکت مي‏کنم. بعد از آن هم خدا بزرگ است. حالا آستين‏هايت را بالا بزن.» و خودش در حالي که دکمه‏هاي آستين مرا باز مي‏کرد از من پرسيد: «نماز که بلدي؟»

در حالي که از شوق لبخند از لبانم دور نمي‏شد. گفتم «بله». وضو گرفتيم و با هم داخل خانه شديم. پدر جانمازش را پهن کرد و يک ميز هم جلوي ويلچر من گذاشت و مُهر زيبايي را هم روي آن قرار داد و گفت: «من نماز مي‏خوانم. تو هم به من اقتدا کن.»

مادر و برادرم که شاهد ماجرا بودند به ما ملحق شدند و همه با هم نماز جماعت خوانديم. اشک بود که همين طور از چشمانم جاري مي‏شد. تمام سلول‏ هاي بدنم يکصدا زمزمه مي‏کردند: خدايا تو را سپاسگزارم که لذت نماز خواندن را از من نگرفتي.

شيطنت خواهر کوچولو (خاطره – ۱۱)

اولين نمازم را در شش سالگي خواندم. نماز عصر بود. دو ماهي مي‏شد که به‏طور شبانه‏ روز زحمت کشيده بودم و طرز خواندن صحيح نماز را ياد گرفته بودم.

آن روز دلهره عجيبي داشتم. مي‏ترسيدم که مبادا وسط نماز ذکري يا آيه‏اي از يادم برود. تا نيّت کردم احساس خوبي به من دست داد. چه‏قدر شيرين و زيبا بود. يک جور خاصّي بودم. آيات همين طور يکي پس از ديگري بر زبانم جاري مي‏شد و رکوع و سجود و…

پس از نماز آرام روي سجاده نشسته بودم که ناگهان صداي شکستن اشيايي به گوشم رسيد و به همراه آن دردي در پشتم احساس کردم، صداي گريه‏ام به هوا برخاست. پدرم که بيرون نشسته بود و گاهگاهي به داخل سرک مي‏کشيد و مواظب من بود به طرفم دويد و مرا از روي جانماز بلند کرد و تکّه‏هاي شکسته نعلبکي را از پشتم جمع کرد.

خواهر کوچولوي‏ شيطانم تمام نعلبکي‏ها را روي کمرم شکسته بود تا بخندد؛ولي شيطنت او مرا تا دو روز از خواندن نماز محروم کرد.

تسبيح نقره‏اي (خاطره – ۱۲)

هفت سال بيشتر نداشتم و حدود يک سالي مي‏شد که در کلاس‏هاي قرآن شرکت مي‏کردم و به راحتي مي‏توانستم قرآن را از رو بخوانم.

روزي در کلاس نشسته بودم که حاج‏آقا (معلّم قرآن) رو به من کرد و گفت: «شما که به اين خوبي قرآن مي‏خواني، دوست نداري با خداوند راز و نياز کني؟!» با اشتياق جواب مثبت دادم و از آن به بعد هر روز يک ساعت بيشتر پيش حاج‏آقا مي‏ماندم و طريقه خواندن نماز را ياد مي‏گرفتم. تقريباً دو هفته بعد خواندن نماز را ياد گرفتم و اوّلين نمازم را در مسجد محلّه‏مان با حاج آقا خواندم.

بعد از نماز، حاج‏آقا بوسه‏اي بر پيشاني‏ام زد و يک تسبيح زيبا و نقره‏اي رنگ به من هديه داد. سال‏ها از آن روز به ياد ماندني مي‏گذرد و من آن تسبيح را به رسم يادگار با خودم دارم.

دست‏‌های سنگين (خاطره – ۱۳)

اوايل انقلاب بود و کشور ما هم تازه رنگ و بوي اسلامي به خود گرفته بود. با اين حال کسي در منزل ما نماز نمي‏خواند. آن روزها پنج يا شش سال بيشتر نداشتم. وقتي صداي اذان از مسجد محله‏مان به گوش مي‏رسيد دوان دوان به پشت‏بام خانه‏مان مي‏رفتم و روي يک چهار پايه قديمي مي‏ايستادم و در حالي که دست‏هايم را روي گوشم مي‏گذاشتم، با صداي بلند فرياد مي‏زدم:«الله‏اکبر… الله‏اکبر… لااله الاالله…»

همين چند کلمه را بيشتر بلد نبودم و همين طور کلمات را تا تمام شدن اذان تکرار مي‏کردم.

يک روز وقتي اذان تمام شد و خواستم از چهارپايه پايين بيايم، دستي روي شانه‏هايم سنگيني کرد. به سرعت برگشتم. پيرمرد همسايه بود. از طريق پشت‏بام خانه‏شان به پشت‏بام ما آمده بود. او را دوست داشتم، چون هر وقت مرا مي‏ديد، لبخندي زيبا تحويلم مي‏داد.

مثل هميشه لبخندي زد و گفت: «خيلي دوست داري اذان بگويي؟»

بعد کمي مکث کرد و گفت: «دوست داري اذان را به تو ياد دهم.» با خوشحالي قبول کردم. او همان جا روي چهارپايه نشست و شروع به اذان گفتن کرد و من با دقت گوش کردم و…

هر روز قرارمان روي پشت‏بام خانه ي ما بود. او مي‏آمد، هم خواندن نماز را به من ياد مي‏داد و هم گفتن اذان را.

چند ماه بعد روزي از پدر و مادرم اجازه گرفت تا مرا با خود به مسجد ببرد. در مسجد مرا پشت تريبون برد و چون نزديک اذان بود، به من گفت:«پنج دقيقه صبر کن و بعد اذان بگو.» ابتدا کمي صبر کردم و بعد شروع کردم. مردمي که در مسجد نشسته بودند مرا با تعجّب نگاه مي‏کردند، آخر من هنوز به مدرسه نمي‏رفتم. بعد از اذان کنار پيرمرد همسايه به نماز ايستادم. من بزرگ شده بودم.

شيريني نماز اوّلم را هنوز هم احساس مي‏کنم. بعد از هر نمازي که مي‏خوانم به شوق شيريني نماز اوّل مي‏انديشم. نماز خواندن به موقع و مدام من باعث شد که پدر و مادرم نيز کم‏کم به نماز روي آورند و اهل نماز شوند.

کسي تکانم داد (خاطره – ۱۴)

شب از نيمه گذشته بود. دلشوره ي عجيبي داشتم. هيجان‏زده بودم و خواب به چشمانم راه نمي‏يافت.

از رختخواب برخاستم و کنار پنجره رفتم و کنار گلدان گل سرخ نشستم و چشمانم را به آسمان دوختم و با خود گفتم: «فردا…»

فردا نُه ساله مي‏شدم و صبح قرار بود که اولين نماز واجبم را بخوانم. فردا براي من روز بزرگي بود. روزي که تغيير بزرگي در زندگي من و نوع اعمالم رخ مي‏داد. همين‏طور فکر مي‏کردم و با خودم حرف مي‏زدم. شب انگار تمام شدني نبود. ستاره‏ها در دوردست‏ها سوسو مي‏زدند و چشمان من انگار با خواب ميانه‏اي نداشت. تصميم گرفتم تمام ستاره‏ها را بشمارم. در حالي که به ديوار کنار پنجره تکيه زده بودم، شروع کردم: يک، دو، سه، چهار… نمي‏دانم تا چند شمردم که خوابم برد. در خوابي ناز بودم که احساس کردم کسي تکانم مي‏دهد. چشمم را که باز کردم کسي اطرافم نبود. اما نه… صداي اذان مي‏آمد. با خوشحالي دويدم به طرف حياط و وضو گرفتم و بعد رو به قبله، روي

جانماز ايستادم و نيّت کردم. تا اين جا مي‏دانم که نيّت کردم و بعد احساسي عجيب مانند يک منبع بسيار بزرگ و قوي مرا به خود جذب مي‏کرد. انگار در آسمان‏ها سير مي‏کردم و انگار مرا فراخوانده باشند. عجيب سبک شده بودم. دلم سر تا سر محبت شده بود و قلبم در سينه به شدّت مي‏تپيد. آن هم فقط براي خدا.

نمازی به جماعت (خاطره – ۱۵)

من چون در سنين پايين شروع به خواندن نماز کردم؛ خاطره ي اقامه ي اوّلين نمازم را به ياد ندارم. اما بگذاريد از اقامه ي اولين نماز جماعتم با شما حرف بزنم.

ده ساله بودم که به محله ي جديدي اسباب‏کشي کرديم. با اين که جدايي از دوستان و هم‏محله‏اي‏ها برايم سخت بود اما ته دلم از يک چيز خوشحال بودم و آن اين بود که تقريباً يک خيابان بالاتر از منزل جديدمان مسجد بزرگي قرار داشت. در محله ي قبلي، مسجد کمي دور از منزل بود و من به غير از روزهاي جمعه که با پدرم به نماز جمعه مي‏رفتم، در هيچ نماز جماعتي شرکت نمي‏کردم. روز اسباب‏کشي من و خواهرانم همگي سخت مشغول کار بوديم. ناگهان مادرم داد زد:«بچه‏ها وقت نماز است.» ناگهان به يادم افتاد که با دوستان جديدم قرار گذاشته‏ايم براي نماز به مسجد برويم. اصلاً حواسم نبود، در حالي که چشمانم به ساعتم بود، با عجله از خانه بيرون زدم. با تمام وجود به طرف مسجد مي‏دويدم. بايد هر طور شده خودم را به نماز جماعت مي‏رساندم. اما انگار اين خيابان تمام شدني نبود. تمام توان و انرژي‏ام را در پاهايم جمع کردم و سريع‏تر از قبل دويدم؛ اما يک لحظه نمي‏دانم چه شد، تا خواستم به خود بيايم با سر توي جوي کنار خيابان افتادم. تمام لباس‏هايم کثيف شده بود. با ناراحتي به انتهاي خيابان نگاه کردم. گلدسته‏هاي مسجد انگار به من چشمک مي‏زدند. بلند شدم دوباره دويدم؛ اما اين بار به طرف خانه.

به خانه که رسيدم خواستم فقط لباس‏هايم را عوض کنم؛ اما مادر مجبورم کرد که حمّام کنم. در عرض سه يا چهار دقيقه حمام کردم و دوباره تمام توانم را در پاهايم جمع کردم و به طرف مسجد دويدم. وقتي به کنار در اصلي مسجد رسيدم دوستانم را ديدم که با روحاني محل از مسجد بيرون مي‏آمدند.

با ديدن اين صحنه اشک از چشمانم جاري شد. دير رسيده بودم. وقتي حاج‏آقا حال و هواي مرا ديد، مرا به داخل مسجد برد. آن جا گوشه ي مسجد پيرمردي زيباروي نشسته بود. مرا پيش او برد و گفت:«سيد، اين جوان به نماز جماعت نرسيد. تو هم که به نماز جماعت نرسيدي، بيا با اين جوان نماز را به جماعت بخوان.»

سيّد امام شد و من هم به او اقتدا کردم و فقط خدا مي‏داند که چه‏قدر از خواندن آن نماز لذت بردم. نمازمان که تمام شد سيّد برگشت و با من دست داد و گفت:«قبول باشه.» با تعجب به او نگاه کردم و حرفي نزدم. نمي‏دانستم چه بگويم. از رفتار سيد تعجب کردم. به پشت سرم نگاه کردم. ديدم نزديک به بيست نفر پشت سر من و سيّد به نماز ايستاده‏اند. از قرار معلوم اين افراد مسافر بودند و از شهر مي‏گذشتند و وقتي نزديک مسجد مي‏رسند توقف مي‏کنند تا نماز بخوانند و چون مي‏بينند نماز جماعت برپاست به سيّد اقتدا مي‏کنند.

از خوشحالي نمي‏دانستم چه‏کار کنم. با همه‏شان دست دادم. ۵۲ سال از آن روز مي‏گذرد و من تا به حال همه ي سعي و تلاشم اين بوده که نمازم را در مسجد و با جماعت اقامه کنم.

چه مي‏کنی؟! (خاطره – ۱۶)

من بر خلاف ديگران اولين نمازم را نه در سنّ تکليف، بلکه سال‏ها بعد از آن خواندم. در دوران جواني اصلاً نمي‏دانستم نماز چيست و آن را چگونه ادا مي‏کنند تا اين که بعد از ازدواج متوجه شدم همسرم يک محدوده معيني از وقتش را صرف نماز و عبادت مي‏کند. وقتي براي اولين بار ديدم که همسرم نماز مي‏خواند، بعد از نماز با تعجب از او پرسيدم که چه کار مي‏کند. و او بيشتر از من تعجب کرد. وقتي او فهميد که من نماز نمي‏خوانم اولش ناراحت شد. آخر من که تقصيري نداشتم. من از يک مادر انگليسي و پدر ايراني متولد شده بودم و مدت‏ها در انگلستان زندگي کرده بودم. تازه بعد از ازدواجم بود که به ايران آمدم و هيچ‏وقت نماز نخوانده بودم. بعد از آن همسرم مرا به نماز تشويق مي‏کرد و من هم روز به روز علاقه‏مند به نماز مي‏شدم تا اين‏که کم‏کم خواندن صحيح نماز را ياد گرفتم.

براي اولين بار که نماز خواندم متوجه يک حالت روحاني و زيبا در درونم شدم. کشش و جاذبه ي زيبايي مرا به سوي خود جذب مي‏کرد. اکنون بسيار حسرت مي‏خورم که چرا در دوران نوجواني‏ام نماز نمي‏خواندم؟!

هديه اول صبح (خاطره – ۱۷)

هر وقت زن همسايه به خانه ما مي‏آمد از دختر يکي از همسايه‏ها که اسمش زهرا بود تعريف مي‏کرد. زهرا هفت سال بيشتر نداشت ولي هم نماز مي‏خواند و هم قرآن.

وقتي از زهرا تعريف مي‏کردند از خودم خجالت مي‏کشيدم. آخر من هشت سال داشتم و نماز نمي‏خواندم. (البته هنوز نماز برايم واجب نشده بود) تا اين که تصميم گرفتم من هم نماز بخوانم.

نماز خواندن را بلد بودم فقط بايد اراده مي‏کردم، يک اراده ي قوي.

يک روز صبح که از خواب بيدار شدم، بسته ي کادو شده‏اي توجه مرا جلب کرد. هديه‏اي بود براي من. با خوشحالي بازش کردم و ديدم يک جانماز مخملي بسيار زيبا است با يک مهر و تسبيح و يک چادر نماز سپيد با گل‏هاي قرمز و سبز.

چه‏قدر خوب، آدمي وقتي اراده مي‏کند با خدا باشد، خداوند چه زود الطافش را متوجه بنده‏اش مي‏کند. از شوقِ هديه‏هاي زيبايم، همان روزنمازم را شروع کردم‏ و يادم ‏نمي‏آيد تا به‏الآن‏نمازم‏راترک کرده باشم.

پشت مبل (خاطره – ۱۸)

ما در خانه ي پدربزرگم زندگي مي‏کرديم. پدربزرگ من مرد فوق‏العاده ثروتمندي بود. شايد همين ثروت باعث شده بود که او از خداوند دور شود. در خانه ي او کسي حق نداشت نماز بخواند و يا حرفي از امور ديني بزند؛ چون عصباني مي‏شد اما بر عکس او، پدرم مرد متديّني بود. او يک مبارز بود و کم‏تر در خانه مي‏ماند. حتي يک روز پدربزرگ براي هميشه او را از خانه بيرون کرد. برگرديم به خاطره ي اولين نماز من…

آن روز در خانه ي ما جشن بزرگي برپا بود، روز تولّد من بود، آن روز ۱۳ ساله مي‏شدم. من بزرگ شده بودم و به تکليف رسيده بودم. از لحظه‏اي که بيدار شده بودم دلهره ي عجيبي داشتم؛ چون مي‏بايست براي اولين بار نماز بخوانم. از يک ماه قبل، پيش روحاني محل طريقه ي خواندن نماز را ياد گرفته بودم؛ ولي مشکل بزرگي داشتم. نمي‏دانستم نمازم را کجا بخوانم. هر کجا که مي‏خواندم، پدربزرگم مي‏فهميد. به ناچار رفتم پشت مبل‏ها، جانمازم را پهن کردم و نمازم را خواندم و عجيب اين‏جاست که هيچ‏کس متوجه من نشد. دقيقاً به ياد دارم که نماز ظهر بود.

شيريني نماز اوّلم را هنوز هم احساس مي‏کنم. خدا مي‏داند ميل دروني به نماز و ترس از پدربزرگ، در دلم چه غوغايي برپا کرده بود.

بعد از نماز خيلي تند جانمازم را جمع و آن را در گوشه‏اي مخفي کردم و بعد به اتاق پذيرايي بازگشتم، ولي در مقابلم صحنه‏اي را ديدم که در جا خشکم زد. پدربزرگم روي همان مبلي که من پشت آن نماز خوانده بودم نشسته بود. با ترس نزديک و نزديک‏تر رفتم. عرقي سرد تمام بدنم را گرفته بود. آرام صدا زدم:«پدربزرگ»؛ ولي او عکس‏العملي نشان نداد، فهميدم خواب است. نفس راحتي کشيدم و خدا را شکر کردم.

آمين پدر (خاطره – ۱۹)

هفت سال بيشتر نداشتم که پدرم به رحمت ايزدي پيوست. در طول مراسم، همه اين اخلاق پدرم را مي‏ستودند که مرحوم هيچ‏وقت نمازش را ترک نکرد، هميشه در صف اول نماز جماعت بود و نماز شبش ترک نمي‏شد.

وقتي اين حرف‏ها را شنيدم با خودم عهد کردم بزرگ که شدم هيچ‏وقت نمازم را ترک نکنم. کم‏کم به اين فکر افتادم که نماز را ياد بگيرم. البته گاهگاهي پشت سر پدرم به نماز مي‏ايستادم؛ اما نماز سکوت؛ مثل بچه‏ها. حالا بايد خودم روي پاي خودم مي‏ايستادم.

وقتي فکرم را با روحاني محلّ در ميان گذاشتم، از آن استقبال کرد. هر روز بعد از مدرسه پيش او مي‏رفتم تا هم قرآن ياد بگيرم و هم نمازم را کامل کنم.

اولين بار نصفه‏هاي شب بود که نماز خواندم. بعد از نماز وقتي دعا مي‏کردم به نظرم مي‏رسيد پدرم هم آمين مي‏گويد.

از آن روزها چهل سال مي‏گذرد و من تا کنون هيچ‏وقت نمازم ترک نشده و سعي مي‏کنم علاوه بر آن نماز شبم را نيز ادا کنم.

عزيزخانم، عزيز (خاطره – ۲۰)

در مدرسه بچه‏ها از نماز حرف مي‏زدند. دعا بلد بودم؛ اما هيچ‏وقت نماز نخوانده بودم و نمي‏دانستم چه‏طور بايد آن را به‏جا بياورم. در خانه ي ما کسي اهل نماز نبود. پدرم و مادرم آن قدر گرفتار بودند که گاهي فراموش مي‏کردند به امور من رسيدگي کنند و گاه مي‏شد که من مدت‏ها در خانه تنها مي‏ماندم، تا اين‏که عزيزخانم به خانه ي ما آمد. عزيزخانم پرستار بود و در اصل آمده بود که در نبود پدر و مادرم از من مواظبت کند.

روز جمعه بود که به خانه ي ما آمد. چهره‏اش فوق‏العاده مهربان بود. ظهر هنگام چادر سفيد و زيبايي سرش کرد و سجاده ي مخملي سرمه‏اي رنگي را پهن کرد که رويش يک مهر زيبا بود با عکس برجسته ي يک مسجد، نه، انگار يک بارگاه. واي! چه تسبيح زيبايي داشت، مثل طلا مي‏درخشيد. وقتي به نماز ايستاد ياد بچه‏هاي کلاس افتادم. مدتي مات به عزيزخانم نگاه کردم. وقتي نمازش تمام شد و ديد که چگونه با اشتياق نگاهش مي‏کنم، به رويم لبخند زد. با خوشحالي گفتم:«عزيزخانم به من هم نماز را ياد مي‏دهي؟» و او خوشحال‏تر از من سرش را به علامت مثبت تکان داد.

از آن روز به بعد عزيزخانم، کارش را شروع کرد. خوشحال بودم و پيش بچه‏هاي مدرسه به خودم مي‏باليدم که من هم دارم نماز ياد مي‏گيرم. عزيزخانم جايگاه ويژه‏اي در قلبم پيدا کرد. با آمدنش زندگي‏ام تغيير کرد و از اين رو به آن رو شد. روزها همين‏طور از پي هم مي‏گذشتند تا اين‏که…

روزي از مدرسه به خانه آمدم؛ ولي خبري از عزيزخانم نبود. از مادرم پرسيدم که کجاست. با اخم از من خواست که ديگر هيچ‏وقت سراغ او را نگيرم. اشک در چشمانم حلقه بسته بود. منتظر يک تلنگر بودم که با صداي بلند گريه کنم. نمي‏دانستم چه کنم. من عزيزخانم را دوست داشتم و تازه، آموزش سلام نماز هم مانده بود. در يک شرايط نامساعد تصميم گرفتم نماز بخوانم. بلافاصله وضو گرفتم و به نماز ايستادم.

بعد از نماز عجيب احساس آرامش مي‏کردم. در آخر نماز نمي‏دانستم چه بگويم، آرام به طرف راست و بعد به چپ نگاه کردم و گفتم: «سلام». فقط همين. بعد گريه‏ام گرفت و از خداوند خواستم عزيزخانم را به من برگرداند.

يک هفته بعد وقتي از مدرسه برگشتم عزيزخانم در را به رويم باز کرد. آه چه‏قدر خوشحال شدم. او مي‏گفت فقط به خاطر تو برگشته‏ام.

مولف : اغول بي‏بي‏کردار – بي‏بي خديجه گري



دسته بندی مطلب : متن ادبی
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز