دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶

صدای اذان ظهر بلند شد: اللّه اکبراللّه اکبر

به جناب شیخ گفتم: جناب شیخ اگر اجازه دهند، از خدمتشان مرخص می شوم.

ـ کجا؟ تشریف داشته باشید، از محضرتان استفاده کنیم؟

ـ بنده ارادتمند جناب شیخ هستم ؛ ولی خیلی وقت است که این جایم و وقتتان را گرفته ام. فکر می کنم مباحثه امروز کافی است. جواب چند تا از سؤال های درسی ام را گرفتم.

جناب شیخ گفت: خواهش می کنم، پس حالا که وقت نماز است، تشریف داشته باشید. نماز را اینجا بخوانید، ما هم به شما اقتدا کنیم.

جا خوردم. یعنی چه؟ شیخ بهایی بیاید پشت سر من نماز بخواند؟

چیزی توی دلم موج می زد؛ یک حس گرم و نرم و سبک، یک چیز خیلی شیرین. به اتاق نگاه کردم. چند نفر از دوستان هم داخل اتاق بودند.

یکی گفت: بله دیگر حاج ملاعبداللّه بلند شوید.

دیگری گفت: حاج ملاعبداللّه عجله کنید به ثواب اول وقت برسیم.

شیخ فکر کرد که حواس من جای دیگر است. با صدای بلند گفت: حاج ملاعبداللّه با شما هستم. نماز را انشاءاللّه پشت سر شما اقتدا می کنیم.

لبخندی زدم: واللّه … چه عرض کنم… آخر… .

جمله ام را نیمه کاره گذاشتم. بدم نمی آمد که جناب شیخ به من اقتدا کند. دو سه نفر که وضو نداشتند، بلند شدند که بروند وضو بگیرند. من وضو داشتم؛ از صبح که نماز صبح خوانده بودم. بلند شدم که خودم را برای نماز آماده کنم. تا روی پا بلند شدم، یکدفعه حالم بد شد. احساس کردم چیز تلخ و سنگینی در دلم موج می زند و دیگر از آن حس شیرینِ گرم و نرم و سبک خبری نیست. سرم گیج می رفت. از خودم بدم آمد. با خودم گفتم: آفرین ملاعبداللّه … آفرین تو هم؟!

شیخ که بلند شده بود تا پشت سر من خودش را برای نماز آماده کند، متوجه حال و روزم شد: اتفاقی افتاده حاج ملاعبداللّه ؟

گفتم: نخیر چیز مهمی نیست ؛ ولی اگر اجازه بدهید از خدمتتان مرخص شوم.

شیخ که فکر می کرد بیمار هستم، گفت: عجب! ما دوست داشتیم نماز را پشت سر شما بخوانیم.

از همه معذرت خواهی و خداحافظی کردم. از خانه زدم بیرون. یکدفعه خیالم راحت شد. سبک شدم. دیگر از آن سرگیجه و حال بد خبری نبود.

آرام آرام تا وسط های کوچه آمدم. کسی از پشت سرم صدایم می زد.

ـ حاج ملاعبداللّه … حاج ملاعبداللّه … صبر کنید من هم بیایم.

نگاه کردم. یکی از دوستانم بود. ایستادم تا به من برسد. وقتی به من رسید، گفت: حاجی! چرا یکدفعه غیبتان زد؟ من رفتم وضو بگیرم، وقتی برگشتم، دیدم شما رفته اید.

با لبخند گفتم: دیگر مسأله ای پیش آمد ؛ نشد بمانم.

راه افتادیم. دوستم پرسید: نکند حالتان بد شد.

گفتم: نخیر حالم خوب است.

گفت: پس چه مسأله ای برایتان پیش آمد که از نماز مهمتر بود؟ من از وقتی یادم می آید، شما همیشه نمازتان را اول وقت می خوانید. ایستادم و نگاهش کردم. گفتم: می دانی؟ راستش را بخواهی تصمیم گرفته بودم که نماز را بخوانم و جناب شیخ و دوستان به بده اقتدا کنند ؛ اما یکدفعه با خودم فکر کردم که اگر شیخ پشت سر من نماز بخواند، احتمال دارد نفْسم تغییر کند. گفتم شاید دیگر حاج ملاعبداللّه بعد از نماز، همان حاج ملاعبداللّه پیش از نماز نباشد و کمی… می فهمی که… .

دوستم با تعجب گفت: عجب… عجب… بله… بله.

دوباره راه افتادیم.

* برگرفته از کتاب «داستان هایی از زندگانی علماء»

مجله شمیم یاس مرداد ۱۳۸۴، شماره ۲۹



دسته بندی مطلب : سایر | متن ادبی
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز