دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶

سعدي

«شيخ سعدي که در سال هاي اوّل سده ي هفتم هجري متولد شده است، خانواده اش همه عالمان دين بوده اند. او در جواني به بغداد رفته و آن جا در مدرسه ي نظاميّه و حوزه هاي ديگر درس و بحث به تکميل علوم ديني و ادبي پرداخته است»[۱] «و از آنچه نقل کرده، و از کليه ي کلماتش بر مي‏آيد که اهل منبر و وعظ و خطابه هم بوده است.»[۲] سعدي، تخلّص شعري شيخ است.[۳] .

«سعدي سلطان مسلّم ملک سخن و تسلّطش در بيان بر همه عيان است. از برکت وجود او زبان نظم و نثر فارسي از دوگانگي بيرون آمده و يگانه شده اند. سخن شيخ حشو و زوايد ندارد، و سرمشق سخنگويي است. او اين شيوه را نه تنها در نظم بلکه در نثر [نيز] به کار برده است، چنان که نثرش مزه ي شعر، و شعرش رواني نثر را يافته است. نثر شيخ، نثري است که گذشته از فصاحت و بلاغت و ايجاز و متانت و استحکام و ظرافت، همه ي آرايش هاي شعري را هم در بر دارد، حتّي سجع و قافيه، و او براي هر جمله و مطلبي که به نثرِ شاعرانه ادا شده، يک يا چند بيت شعر فارسي و گاهي عربي شاهد آورده است.»[۴] .

قصد آن بود که «حکايات شيخ اجل» در بخش دوّم ـ نثر ـ نقل گردد، اما با توجه به اشاره هاي بالا، و لطايف سخن شيخ، از مجموع ذوق و زينت کلام او، که با تورّقي در بوستان و گلستان هميشه بهارش فراهم شده، استفاده مي‏کنيم.

«ياد دارم که در ايّام طفوليّت متعبّد بودمي، و شب خيز و مولع زهد و پرهيز. شبي در خدمت پدر رحمةالله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز بر کنار گرفته و طايفه اي گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اينان يکي سر بر نمي‏دارد که دو گانيي بگزارد.[۵] چنان خواب غفلت برده اند که گويي نخفته اند که مرده اند. گفت: جان پدر تو نيز اگر بخفتي از آن به که در پوستين خلق افتي.

نبيند مدّعي جز خويشتن را

که دارد پرده ي پندار در پيش

گرت چشم خدا بيني ببخشد

نبيني هيچکس عاجزتر از خويش»[۶]

«زاهدي مهمان پادشاهي بود. چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او. تا ظنّ صلاحيّت در حقّ او زيادت کنند.

ترسم نرسي به کعبه اي اَعرابي

کين ره که تو مي‏روي به ترکستان است

چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولي کند. پسري صاحب فراست داشت. گفت: اي پدر باري به مجلس سلطان در طعام نخوردي.

گفت: در نظر ايشان چيزي نخوردم که به کار آيد. گفت: نماز را هم قضا کن که چيزي نکردي که به کار آيد.

اي هنرها گرفته بر کف دست

عيب ها بر گرفته زير بغل

تا چه خواهي خريدن اي مغرور

روز درماندگي بسيم دغل»[۷] .

«عابدي را حکايت کنند که شبي ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بکردي.[۸] صاحبدلي شنيد و گفت: اگر نيم ناني بخوردي و بخفتي بسيار ازين فاضل تر بودي.

اندرون از طعام خالي دار

تا درو نور معرفت بيني

تهي از حکمتي به علّت آن

که پري از طعام تا بيني»[۹] .

«يکي از پادشاهان عابدي را که عيالان داشت پرسيد: اوقات عزيز چگونه مي‏گذرد؟ گفت: همه شب در مناجات و سحر در دعاي حاجات و روز در بند اخراجات. ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت. فرمود تا وجه کفاف وي معيّن دارند که بار عيال از دل او برخيزد.

اي گرفتار و پاي بند عيال

ديگر آسوده گي مبند خيال

غم فرزند و نان و جامعه و قوت

بازت آرد ز سير در ملکوت

همه روز اتفاق مي‏سازم

که به شب با خداي پردازم

شب چو عقد نماز مي‏بندم

چه خورد بامداد فرزندم»[۱۰] .

«پادشاهي بديده استحقار در طايفه ي درويشان نظر کرد. يکي زان ميان به فراست به جاي آورد و گفت: اي ملک ما درين دنيا به جيش از تو کمتريم و به عيش خوشتر و به مرگ برابر و به قيامت بهتر. طريق درويشان ذکرست و شکر و خدمت و طاعت و ايثار و قناعت و توحيد و توکّل و تسليم و تحمّل. هر که بدين صفت ها که گفتم موصوفست به حقيقت درويشست اگر چه در قباست. امّا هرزه گردي بي‏نماز هواپرست هوسباز، که روزها به شب آرد در بند شهوت، و شب ها روز کند در خواب غفلت، و بخورد هر چه در ميان آيد، و بگويد هر چه بر زبان آيد؛ رندست و گر در عباست.

اي درونت برهنه از تقوي

کز برون جامه ي ريا داري

پرده ي هفت رنگ در مگذار

تو که در خانه بوريا داري»[۱۱] .

«يکي در مسجد سنجار[۱۲] به تطوّع بانگ نماز گفتي به ادايي که مستمعان را ازو نفرت بودي و صاحب مسجد اميري بود عادل نيک سيرت. نمي‏خواستش که دل آزرده گردد. گفت: اي جوانمرد اين مسجد را مؤذنانند قديم. هر يکي را از ايشان پنج دينار مرتّب داشته ام. تو را ده دينار مي‏دهم تا جايي ديگر روي. برين قول اتّفاق کردند و برفت. پس از مدّتي درگذري پيش امير باز آمد. گفت: اي خداوند بر من حيف کردي که به ده دينار از آن بقعه به در کردي که اين جا که رفته ام بيست دينارم همي دهند تا جاي ديگر روم و قبول نمي‏کنم.امير از خنده بي خود گشت و گفت: زنهار تا نستاني که به پنجاه راضي گردند.

به تيشه کس نخراشد ز روي خارا گِل

چنانکه بانگ درشت تو مي‏خراشد دل»[۱۳] .

چند پند و ابياتي از شيخ شيرين سخن شيراز، عليه الرحمه:

«وامش مده آن که بي نماز است

گرچه دهنش ز فاقه باز است

کاو فرض خدا نمي‏گذارد

از قرض تو نيز غم ندارد»[۱۴] .


«کسي روز محشر نگردد خجل

که شب‏ها به درگه برد سوز دل

اگر هوشمندي ز داور بخواه

شب توبه تقصير روز گناه

هنوز ار سر صلح داري چه بيم

در عذرخواهان نبندد کريم»[۱۵] .

«که داند چو در بند حق نيستي

اگر بي‏وضو در نماز ايستي»[۱۶] .

چند غزل از شيخ اجل:

«اي به خُلق از جهانيان ممتاز

چشم خلقي به روي خوب تو باز

لازمست آن که دارد اين همه لطف

که تحمّل کنندش اين همه ناز

اي به عشق درخت بالايت

مرغ جان رميده در پرواز

آن نه صاحبنظر بود که کند

از چنين روي در به روي فراز

بخورم گر ز دست توست نبيد

نکنم گر خلاف توست نماز

گر بگريم چو شمع معذورم

کس مگويد در آتشم مگداز

مي نگفتم سخن در آتش عشق

تا نگفت آب ديده ي غمّاز

آب و آتش خلاف يکدگرند

نشنيديم عشق و صبر انباز

هر که ديدار دوست مي‏طلبد

دوستي را حقيقتست و مجاز

آرزومند کعبه را شرطست

که تحمّل کند نشيب و فراز

سعديا زنده عاشقي باشد

که بميرد بر آستان نياز»[۱۷] .

«شبي‏ چنين در هفت آسمان به رحمت باز

ز خويشتن نفسي‏اي پسر به حقّ پرداز

مگر ز مدّت عمر آنچه مانده دريابي

که آنچه رفت به غفلت دگر نيايد باز

چنان مکن که به بيچارگي فرو ماني

کنون که چاره به دست اندرست چاره بساز

ز عمرت آنچه به بازيچه رفت و ضايع شد

گرت دريغ نيامد، بقيّت اندر باز

چه روزهات به شب رفت در هوا و هوس

شبي به روز کن آخر به ذکر و شکر و نماز

مگوي شب به عبادت چگونه روز کنم

محب را ننمايد شب وصال دراز

کريم عزّوجل غيب‏دان و مطلع است

گرش بلند بخواني و گر به خفيه و راز

برآر دست تضرّع ببار اشک نِدَم

ز بي‏نياز بخواه آنچه بايدت به نياز

سراميد فرود آر و روي عجز بمال

بر آستان خداوند گار بنده نواز

به نيک مردان يا ربّ که دست فعل بَدان

ببند بر همه عالم خصوص بر شيراز»[۱۸] .

طيبه بيضايي

پی نوشت ها :
[۱] کليّات سعدي، به اهتمام محمدعلي فروغي، ص ۱۲٫
[۲] همان منبع. ص۱۳٫
[۳] نام او محل اختلاف است. بعضي مشرف‏الدّين و برخي مصلح الدّين نوشته، و گروهي مصلح الدّين را نام پدر شيخ انگاشته‏اند.
[۴] همان. ص ۱۴٫
[۵] منظور، نماز صبح است. (ن).
[۶] همان. ص ۷۴٫
[۷] همان. ص ۷۳٫
[۸] يعني يک دور قرآن کريم را در نماز مي‏خواند (ختم مي‏کرد).
[۹] همان. ص ۸۲٫
[۱۰] همان. ص ۷۷٫
[۱۱] همان. ص ۹۷ و ۹۶٫
[۱۲] شهري ميان نواحي موصل و ديار بکر، در بين‏النهرين. در عراق کنوني واقع است.
[۱۳] همان. ص ۱۲۶٫
[۱۴] گزيده اي از تأثير قرآن بر نظم فارسي. عبدالحميد حيرت سجّادي. ص ۴۰۲٫
[۱۵] کليات سعدي به اهتمام محمّد علي فروغي. ص ۱۲۷٫
[۱۶] گزيده اي از تأثير قرآن بر نظم فارسي. عبدالحميد حيرت سجّادي. ص ۴۰۲٫
[۱۷] کليّات سعدي به اهتمام محمّد علي فروغي، ص ۵۲۴٫
[۱۸] همان منبع. ص ۵۲۷ و ۵۲۶٫



دسته بندی مطلب : متن ادبی
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز