دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶

«ماييم دل بريده ز پيوند و ناز تو

کوتاه کرد قصّه ي ما زلف دراز تو

سر در نشيب مانده ام از غم چو مست عشق

از شوق زلف عنبري سرفراز تو

گر بود پيش قامت تو سرو در نماز

آزاد شد ز قامت تو در نماز تو

هر روز احتراز تو بيشست سوي من

از حدّ گذشت شوق من و احتراز تو

چون از کسي حقيقت رويت طلب کنم؟

چون کس نبود محرم کوي مجاز تو»

«عطّار به حقّ از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاريخ ادبيّات ايران است. کلام ساده و گيرنده‏ي او که با عشق و اشتياقي سوزان همراه است، همواره سالکان راه حقيقت را چون تازيانه‏ي شوق به جانب مقصود راهبري کرده است.»[۱] .

«عطّار ديوانه‏ي جمال حقّ است و رنجور عشق او، به او مي‏بيند، و از او مي‏گويد.»[۲] شايد به همين سبب است که مولانا جلال الدّين بلخي رومي که عطّار را پيشواي عشّاق مي‏دانسته، او را به منزله‏ي‏ روح، و سنايي را چون چشم او معرّفي کرده و گفته است:

«عطّار روح بود سنايي دو چشم او

ما از پي سنايي و عطّار آمديم

«و عبدالرّحمن جامي، شاعر سخن‏شناس درباره ي او گفته است:

آن قدر اسرار توحيد و حقايق عرفان در مثنويّات و غزليّات وي مندرج است که در سخنان هيچ يک از اين طايفه نيست.»[۳] .

چنان که در مقدّمه اشاره شد، اقتباس از مضامين و معاني آيات و احاديث و قصص و روايات ديني يکي از ويژگي‏هاي شعر و ادب اين دوره است «عطّار نيز که عارفي ديندار و متعصّب بود، در فراگيري علوم ديني رنج بسيار برد. متون احاديث و روايات را خوانده و آگاهي کامل به تفسير قرآن و حديث و قصّه هاي مذهبي داشت. لذا بسياري از مضامين اشعارش از قرآن و حديث و روايت سرچشمه مي‏گيرد، به ويژه در مقدّمه و خاتمه مثنوي‏ها.»[۴] .

«عطّار در اشعار خود از بيان هيچ يک از اصول و آداب مذهبي فروگذار نمي‏کند. در باب نماز از اشعارش در مي‏يابيم که خداوند، بي‏نياز از همه چيز، از جمله نماز ما بندگان است. بلکه نماز تکليف و توشه‏ي راه آخرت است و به تحقيق اداي تکليف موجب توفيق است. البتّه نمازي که با اخلاص تمام و حضور قلب و توجّه خاصّ به حضرت حق باشد، مانند نمازي که حضرت علي عليه السلام به جاي مي‏آورد.

چنان بايد نماز ار اهل رازي

که تا باشد نماز تو نمازي

امّا تو، در نمازت به کارهاي روزمرّه مي‏انديشي، حساب معاملات و درآمدهاي زندگي‏ات را مي‏کني، سر بر سجده نگذاشته بر مي‏داري، غم مال و منال در آن لحظه‏ها به دلت راه مي‏يابد، نمي‏داني چه خواندي و چه کردي.

اگر اين خود نماز است اي سبک دل

گران جاني مکن اينت خنک دل

تو داني کاين نماز نانمازي

به ريشت در خورد تا کي ز بازي»[۵] .

«در حکايتي مي‏گويد: مرد غافلي براي خواندن نماز به مسجدي رفت، لحظه اي نگذشت نمازش تمام شد. نه رکوع درستي و نه سجود لايقي به جاي آورد. چون عزم خروج از مسجد را کرد. مجنون شوريده اي آن جا بود. با خشونت تمام سنگي به دست گرفت و در پي او رفت. چون بدو رسيد پرسيد: اي حيله گر اين نماز را براي که به جاي آوردي، بگوي. مرد کاهل نماز گفت: از براي خداي بي‏نياز. ديوانه گفت: از اين جهت مي‏پرسم تا بداني که اگر تو اين نماز را براي حقّ به جاي آوردي سزاوار آني که اين سنگ را بر سرت بکوبم.

اي نمازت نا نمازي آمده

پاک بازي تو بازي آمده

چون نماز تو چنين پر تفرقه است

ترک کن کاين نيست ادا اين مخرقه است»[۶] .

«شيخ عطّار عموم را به نماز و عبادت صبحگاهان سفارش مي‏کند و مي‏گويد:

مکن در وقت صبح اي دوست سستي

چو داري ايمني و تندرستي

چو تو بيدار باشي صبحگاهي

بيابي هر چه آن ساعت بخواهي

هر آن خلقت کزان در گاه پوشند[۷]

چو آيد صبحدم آن گاه پوشند

در روضه سحرگاهان گشايند

جمال او به مشتاقان نمايند»[۸] .

«عطّار در اشعارش تأکيد مي‏کند که: صبح دم به عبادت برخيزيد و نماز به جاي آريد. سلامت و عافيت در سحرخيزي است، و هديه خداوند در طاعت صبحگاهي. دلي که بويي از حقيقت برده است معتاد به سحرخيزي است.

دلا آن دم دمي از خواب دم زن

به آهي حلقه‏اي را بر حرم زن

برآر از سينه‏ي پر خون دمي پاک

که بسياري دمد صبح و تو در خاک

در آن هنگام دلِ شوريده را به زنجير درکش و بند از دل ديوانه برگير، و مشتاقانه فرياد شادماني بر آر و غم ديرينه‏ي خود را با حق بر گوي و خوش گريه کن. شايد حجاب از دلت برخيزد و به حق راه يابي. تا کي بخوابي؟

به شب خواب و به روزت خواب غفلت

که شرمت باد اي غرقاب غفلت»[۹] .

«در شب ژرف و بي‏انتها نياز خود را بر حقّ عرضه داشتن و رخ بر خاک ساييدن و به زاري گريستن چه لذّت ها دارد. در آرامش و سکوت شب هنگام، آن‏گاه که خلايق همه خفته اند و تو بيدار، دست دعا به سوي او دراز کردن، گاه گريستن و گاه در نماز سجده کردن و با حقّ همراز گرديدن، چه پرشکوه و با عظمت حالتي دارد.

چنين شب گر کند يزدان کرامت

نياري گفت شکرش تا قيامت

خوشا با حقّ شب تاريک بودن

ز خود دور و بدو نزديک بودن

شبي بيدار دار آخر خدا را

چو صد شب داشتي نفس و هوا را»[۱۰] .

«شيخ عطّار، در «مصيبت نامه» حکايتي از «ابراهيم ادهم» مي‏آورد که پس از نماز دست بر روي خود مي‏نهاد و مي‏گفت: از آن ترسم که نمازم را دستِ بي‏نياز به رويم زند.

بنابراين در نماز اخلاص نيّت بايد داشت، و به خصوص آن را به وقت بايد به جاي آورد.»[۱۱] .

«در حکايتي، در مثنوي «الهي نامه» نقل مي‏کند که: درويشي از امام جعفر صادق عليه السلام پرسيد: اين همه زهد و عبادت شب و روز تو براي چيست؟ امام پاسخ مي‏دهند: کار مرا کسي نمي‏کند، و روزي‏ام را ديگري نمي‏خورد، مرگم نيز مرا باشد. از مردم دنيا هم وفايي نديدم. در اين حال به جان و دل، وفاي حقّ برگزيدم و غير او را جواب گفتم و رها کردم. تو نيز اي درويش، چون کعبه يک جهت شو، و از حال کعبتين به درآي. چرا که تو را براي بازي نيافريده اند.

همه کار تو بازي مي‏نمايد

نمازت نا نمازي مي‏نمايد

نمازي کان به غفلت کرده اي تو

بهاي آن نيابي گرده اي تو»

عطّار، در سه مثنوي خود «الهي نامه، مصيبت نامه و اسرارنامه» از نماز سخن گفته، که اعظم حکايات مربوط به آن در الهي نامه است.

حکايت مرد نمازي و مسجد و سگ

«شبي در مسجدي شد نيک مردي

که در دين داشت اندک مايه دردي

عزيمت کرد آن شب مرد دلسوز

که نبود جز نمازش کار تا روز

چو شب تاريک شد بانگي بر آمد

کسي گفتي بدان مسجد در آمد

چنان پنداشت آن مرد نمازي

که هست آن کاملي در کار سازي

به دل گفتا چنين جايي چنين کس

براي طاعت حق آيد و بس

مرا اين مرد نيکو هوش دارد

نماز و طاعتم را گوش دارد

همه شب تا به روزش بود طاعت

نياسود از عبادت هيچ ساعت

دعا و زاري بسيار کرد او

گهي توبه، گه استغفار کرد او

به جاي آورد آداب و سنن را

نکو بنمود الحق خويشتن را

چو صبح صادق از مشرق برآمد

و زان نوري بدان مسجد در آمد

گشاد آن مرد چشم آن جا نهفته

يکي سگ بود در مسجد بخفته

از آن تشوير خون در جانش افتاد

چو باران اشک بر مژگانش افتاد

دلش بر آتش خجلت چنان سوخت

که از آه دلش کام و زبان سوخت

زبان بگشاد گفت اي بي ادب مرد

تو را امشب بدين سگ حق ادب کرد

همه شب بهر سگ در کار بودي

شبي حق را چنين بيدار بودي؟

نديدم يک شبت هرگز به اخلاص

که طاعت کردي از بهر خدا خاص

بسي سگ بهتر از تو اي مرائي

ببين تا سگ کجا و تو کجايي

ز بي‏شرمي شدي غرق ريا تو

نداري شرم آخر از خدا تو

چو پرده برفتد از پيش آخر

چه گويي با خداي خويش آخر

کنون چون پايگاه خود بديدم

اميد از کار خود کلي بريدم

ز من کاري نيايد در جهان نيز

و گر آيد سگان را شايد آن نيز

چرا خواهي حريف ديو بودن

ز نقش و از صفت کاليو بودن»[۱۲] .

«از اين ظلم آشيان ديو بگريز

وزين زندان پر کاليو بگريز

چه مي‏خواهي ازين دجّال بانان

چه مي‏جويي ازين مهدي نمايان

تو را چون دشمني از دوستانست

خسک در راه تو از بوستانست»[۱۳] .

گفتار آن مجنون در نمازي که يک نان نيرزد

«يکي مجنون که رفتي در ملامت

بدو گفتند فرداي قيامت

کسي باشد که ده ساله نماز او

منادي مي‏کند شيب و فراز او

به يک گرده از و نخرد کسي آن

بگويد بر سر مجمع بسي آن

جوابش داد مجنون کان نيرزد

نمازش آن همه يک نان نيرزد

که گر بخريدي آن را خلقِ وادي

نبودي حاجت چندان منادي

اگر صد کار باشد در مجازت

نيايد ياد از آن جز در نمازت

نمازت چون چنين باشد مجازي

بود اندر حقيقت نا نمازي»[۱۴] .

حکايت ديوانه و نماز جمعه

«يکي ديوانه بود از اهل رازي

نکردي هيچ جز تنها نمازي

کسي آورد بسياري شفاعت

که تا آمد به جمعه در جماعت

امام القصّه چون برداشت آواز

همه آن غُر نبيدن کرد آغاز

کسي بعد از نماز از وي بپرسيد

که جانت در نماز از حق نترسيد؟

که بانگ گاو کردي بر سر جمع

سرت بايد بريدن چون سر شمع

چنين گفت او کامامم پيشوا بود

بدو چون اقتداي من روا بود

چو در الحمد گاوي مي‏خريد او

ز من هم بانگ گاوي مي‏شنيد او

چو او را پيش رو کردم به هر چيز

هر آنچ او مي‏کند من مي‏کنم نيز

کسي پيش خطيب آمد به تعجيل

سؤالش کرد از آن حالت به تفصيل

خطيبش گفت چون تکبير بستم

دهي مِلکست جايي دور دستم

چو در الحمد خواندن کردم آغاز

به خاطر اندر آمد گاو ده باز

ندارم گاو گاوي مي‏خريدم

که از پس بانگ گاوي مي‏شنيدم»[۱۵] .

حکايت مؤذّن و سؤال مرد از ديوانه

«خوش آوازي ز خيل نکيخواهان

مؤذّن بود در شهر سپاهان

در آن شهر از بزرگي گنبدي بود

که سر در گنبد گردنده مي‏سود

بر آن گنبد شد آن مرد سرافراز

نماز فرض را مي‏داد آواز

يکي ديوانه اي مي رفت در راه

يکي پرسيد از او کاي مرد آگاه

چه مي‏گويد برين گنبد مؤذّن

جوابش ده تواي محبوب محسن[۱۶] .

که اين جوزست از سر تا قدم پوست

که مي‏افشاند او بر گنبد اي دوست

چو او از صدق معني مي‏نجنبد

يقين ميدان که چون جوزست و گنبد

تو همچون جوزي از غفلت که داري

نود نُه نام بر حقّ مي‏شماري[۱۷] .

چو در تو هيچ نامي را اثر نيست

ز صد کم يک تو را صد يک خبر نيست

چو نعمت بر تو نشمرد او هزاران

تو هم مشمر بِدو چون صرفه کاران[۱۸] .

چو نام خويشتن حقّ بي نشان کرد

چگونه ياد او هرگز توان کرد»

چو نتواني ز کنه او نفس زد

نمي‏بايد نفس از هيچ کس زد»[۱۹] .

«ذرّه اي دوستي آن دمساز

بهتر از صد هزار ساله نماز

ذرّه اي عشق زير پرده‏ي دل

برگشايد هزار پرده راز

گر چه هر لحظه صد جهان يابي

خويش را ذرّه اي نيابي باز

گر در اين راه مرد کل طلبي

هر چه داري همه به کل در باز»[۲۰] .

 

طيبه بيضايي

پی نوشت ها :

[۱] همان منبع، ص ۱۵٫

[۲] جهان بيني عطّار. پوران شجيعي، ص ۴٫

[۳] ديوان کامل عطّار نيشابوري. به تصحيح اسماعيل شاهرودي، ص ۱۴٫

[۴] جهان بيني عطّار. پوران شجيعي، ص ۳٫

[۵] همان منبع. ص ۳۹٫

[۶] همان منبع. ص ۴۰٫

[۷] اين مصرع از نظر معني با کلمه‏ي «خلعت» مفهوم است. (ن).

[۸] همان منبع. ص ۴۱٫

[۹] همان منبع. ص ۴۳٫

[۱۰] همان منبع. ص ۴۱٫

[۱۱] همان منبع. ص ۴۲٫

[۱۲] الهي‏نامه، به تصحيح هلموت ديتر، صص ۹۰ و ۸۹٫

[۱۳] همان منبع. ص ۹۱٫

[۱۴] همان منبع. ص ۹۸٫

[۱۵] همان منبع. ص ۹۹٫

[۱۶] در چاپ «ريتر» همين مصرع با علامت سؤال به اين صورت آمده است: «جوابش ده تو اي محبوب محسن؟ که با توجه به سياق کلام، و پيوستگي معناي جملات صحيح نيست. بنابراين از الهي نامه چاپ «فؤاد روحاني» استفاده شد.

[۱۷] نود و نه نام براي خداوند مي‏شماري.

[۱۸] صرفه‏کاران يعني کساني که از پول و امثال آن بهره مي‏گيرند. نزول خورها. معني بيت اين است: وقتي که خداوند هزاران نعمت خويش را بي‏آنکه بشمارد، به تو مي‏بخشد، تو هم مانند افراد خسيس و صرفه‏خوار مباش که بخواهي همچون سکه‏هايت صفات نامحدود خداوند را برشمري و آنها را محدود کني. آري، خداوند به قول فردوسي:«زنام و نشان و گمان برتر است».

[۱۹] سايه در خورشيد. محمّد عزيزي، ص ۲۱۱٫

[۲۰] ديوان کامل عطّار نيشابوري، به تصحيح اسماعيل شاهرودي، ص ۲۲۳٫



دسته بندی مطلب : متن ادبی
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز