دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶

اشکهاي شفاف

هوروش نوابي

با بلنداي قامتي چون سرو

غرق در گفتگو و راز و نياز

مادرم را هميشه مي‏ديدم

ايستاده کنار ما به نماز

او هماره ز عشق و مهرخدا

قصّه هايي لطيف و زيبا داشت

توي باغ بلور احساسم

سخنش عطر خوب گل ها داشت

چادر سبز رنگ گلدارش

باغ بازي و شادي ما بود

روي گلهاي سرخ چادر او

طرح و نقش بهشت پيدا بود

او خدا را به ما نشان مي‏داد

بر درازاي کهکشان سپيد

روي امواج پر تلاطم آب

بر رگ برگهاي نازک بيد

چون طنين نواي شاد اذان

در سکوت فضا روان مي‏شد

از سرود خوش خدا سرمست

با تمام وجود جان مي‏شد

بارها ديدم آن لبان قشنگ

با خدا، در نماز مي‏خندند

وان رخ و گونه، مثل صبح بهار

وقت راز و نياز مي‏خندند

گاهي از باده خدا مدهوش

عاشق و بيقرار و دلداده

مي‏چکيد اشکهاي شفّافش

روي متن سپيد سجّاده

گر چه مادر جدا ز خويش، ولي

در دلش آرزو فراوان بود

بنشسته کنار جاده ي نور

بهر رفتن بسي شتابان بود

رفت و امروز در شيار دلم

جاي پاي تقّدسش پيداست

در فضاي سپيد خاطر من

آنچه از او به جاي مانده، خداست

اولين نمازي که خواندم

قاسم رفيعا

گفت؛«قاسم برخيز»

مادرم صبحي زود

داشت حاضر مي‏شد

آسمان آبي بود

چادرش مثل قبل

روشن و پر گل بود

يک صدايي پيچيد

چهچهه بلبل بود

آب سرد چشمه

خواب ما را دزديد

صورتم را شستم

مادرم مي‏خنديد

تا ابد آن لبخند

خاطرم خواهد بود

آن زمانها در شهر

بي‏نمازي بد بود!

مثل اين که امروز

بي‏نمازي بد نيست

نه… بدش مي‏دانند

گرچه تا آن حد نيست

الغرض، مي‏گفتم؛

يک وضو يادم داد

مادرم محبوب است

چون که او يادم داد

عطر سبزي خوشبو

جا نماز و تسبيح

يک دعا، يک لبخند

چشم باز و تسبيح

چه نمازي خوانديم

من به تقليد از او

در فضا مي‏پيچيد

عطر سبز خوشبو

اولين خواندن بود

يک نماز آرام

يک کبوتر از شوق

مي‏نشيند بر بام

پر از تصوير خورشيد

ناصر کشاورز

درختي برگهايش

کِسل بود و پر از خاک

که باران آمد و او

خودش را شست و شد پاک

تمام شاخه ها شد

تميز و سبز و شاداب

به روي برگهايش

هزاران قطره ي آب

هزار آيينه ي صاف

پر از تصوير خورشيد

در آن آيينه ها او

خدا را داشت مي‏ديد

دلم لرزيد و رفتم

نشستم پاي جويي

نشستم تا بگيرم

از آب آن وضويي

دلم مي‏خواست من هم

شوم آيينه باران

ببينم در نمازم

خدا را چون درختان

پيش از اينها…

قيصر امين پور

پيش از اينها فکر مي‏کردم خدا

خانه اي دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصّه ها

خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج و بلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه، برق کوچکي از تاج او

هر ستاره، پولکي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقشِ روي دامن او کهکشان

رعد و برقِ شب، صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دکمه ي پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي‏پرسيدم از خود، از خدا

از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي‏گفتند اين کار خداست

گفتگو از آن گناه است و خطاست

آب اگر خوردي، عذابش آتش است

هر چه مي‏پرسي، جوابش آتش است

تا ببندي چشم، کورت مي‏کند

تا شدي نزديک، دورت مي‏کند

کج گشودي دست، سنگت مي‏کند

کج نهادي پاي، لنگت مي‏کند

تا خطا کردي، عذابت مي‏کند

ناگهان در آتش، آبت مي‏کند…

با همين قصه، دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

هر چه مي‏کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن يک درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تکليف رياضي سخت بود…

تا که يک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يک سفر

در ميان راه در يک روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم: «پدر اينجا کجاست؟!»

گفت: «اينجا خانه خوب خداست»

گفت: «اينجا مي‏شود يک لحظه ماند

گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

با وضويي دست و رويي تازه کرد

با دل خود گفتگويي تازه کرد

مي‏توان با اين خدا پرواز کرد

سفره ي دل را برايش باز کرد

مي‏شود درباره ي گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صدهزاران راز گفت

مي‏توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

مي‏توان مثل علف ها حرف زد

با زباني بي الفبا حرف زد

مي‏توان درباره ي هر چيز گفت

مي‏توان شعري خيال‏انگيز گفت…»

جانماز مادرم

حميد هنرجو

گر چه با نيلوفران قد مي‏کشيم

ما هنوز آن غنچه هاي کوچکيم

صبح تا شب، توي اين پس کوچه ها

باز دلگرم از صداي سوتکيم

روزگاري، روزگاري داشتيم

زير چتر سايه هاي مخملي

در همان شبهاي تابستان گرم

خانه هاي نقلي خشت و گلي

عصرهاي شاد و دلچسب محل

بچه هاي ساده ي پايين شهر

قورباغه، بازي هر روز ما

جيغ دختر بچه ها، اطراف نهر

با ستاره گرم صحبت مي‏شديم

از نگاهش نور مي‏چيديم باز

خوابمان مي‏برد و بعد از ساعتي

مثل هر شب، خواب مي‏ديديم باز

غرق خوشحالي و شادي مي‏شديم

با عبور فرضي هر رهگذر

گوشمان انگار عادت کرده بود

با صداي گامهاي رفتگر

يک فرشته، ياد آن شبها بخير

روي بال باد، انشا مي‏نوشت

کوچه ها پر بود از عطر خدا

خانه ها پر بود از بوي بهشت

رنگ آدم برفي «محمود» بود

توري پيراهنش مثل عروس

مثل مريمهاي متن باغچه

مهربان و ديدني، ناز و ملوس

اشکهاي ناودان را پاک کرد

لحظه اي با دستمال کوچکش

رفت و گم شد لابلاي ابرها

ناگهان با آن دو بال کوچکش

صبح زود از خواب خوش برخاستم

با صداي دلنواز مادرم

چند دانه پولک سرخ و سفيد

بود توي جانماز مادرم

جشن عبادت

مهري ماهوتي

با چادر سفيدش

پروانه مي‏زند پر

خوشحال مي‏نشيند

بر جانماز مادر

مادر خزيده امروز

چادر نماز او را

چادر نماز او هست

زيبا، مثل گلها

باشمع و دسته اي گل

بابا خريده قرآن

بوي گلاب دارد

جلد طلايي آن

تا آسمان آبي

پروانه مي‏پرد شاد

جشن عبادت است

به به! مبارکش باد

خانه ي ابراهيم

«نادر پناه زاده»

پدرم بيدار است

او اذان مي‏خواند

با صداي خوبش

چه روان مي‏خواند

تا اذان مي‏خواند

صبح بيدارم من

حوض را وقت وضو

دوست مي‏دارم من

شستن صورت را

دستها را با آب

پاکي و بيداري

بهتر است از اين خواب

در کنار بابا

صبح مي‏مانم من

هر چه او مي‏گويد

باز مي‏خوانم من

کربلايي مهرم

کوچک است و خوشبو

جانماز بازم

پر گل است و خوشرو

قبله، اين نزديکي است

خانه ي ابراهيم

تا نمازي خوانم

پهن کرده جاجيم

سجده در سجّاده

مي‏کند بابايم

مثل او من هم زود

مي‏شود خم پايم

آسمان مي‏داند

صبح، من بيدارم

مادرم مي‏گويد

دوستت مي‏دارم
دخترم پروانه

«احد ده‏بزرگي»

دخترم پروانه

صبح با زمزمه آبي رود

زير چتر گل سرخ

به سرچشمه شبنم، سرمست

گرد از چهره جان شست و گذشت

و نسيم خنک از برگ

تراويدن داشت

دخترم پروانه

صبح با بانگ خروس

از سرچشمه به همراه نسيم

با وضوي تسليم

نرم و آرامتر از نور نگاهم در آب

به هواي پرواز

گام در وسعت سجاده گذاشت

و قناري، غزل سبز رهايي سرکرد

دخترم پروانه

سر سجاده لبريز نياز

چون عروس خورشيد

سوره نور قرائت مي‏کرد

که صداقت دل او را با عشق

داد با رشته اشکي پيوند

خانه آنگاه

ز برخورد پر و بال ملائک پر شد

همه جا بوي محمد (ص) مي‏داد

و من آنجا بي خويش

شوق از چشم ترم جاري شد

دخترم پروانه

گاه پرواز چنان حور بهشت

چادر قوس و قزح داشت به سر

که به معراج سفر کرد

چو طاووس از خويش

و نگاه خورشيد

کرد با ابر تلاقي

آنگاه

عشق جاري شد و آئينه تلاطم برداشت

و گل شيپوري

خواب مرغان چمن را آشفت

دخترم پروانه

دست افشان، سرمست

بازگشت از سفر روحاني

خويش را ديد در آئينه مهر

باغ احساس شکوفا گرديد

و به خود گفت سلام

خواست تعقيب بخواند امّا

در دلش غنچه الهام شکفت

خويش را زمزمه کرد

«من مسلمانم

قبله‏ام يک گل سرخ

جانمازم چشمه، مُهرم نور

دشت سجاده ي من

همه ذرات نمازم متبلور شده است»

– از سهراب سپهري است

در حال قيام

محمدرضا سهرابي‏نژاد

از سر صدق و خضوع

مي‏کند صبح طلوع

چشمه ها در فوران

سنگها در هيجان

بيد مجنون در فکر

جويباران در ذکر

مرغ پرسد: کو کو؟

باد گويد: هو هو

بلبل خوش آواز

گفته تکبير نماز

چشم نرگس، بيدار

اطلسي ها هشيار

شادمانه لب جو

شاپرک، کرده وضو

غرق شادي و، شعف

خاک سجاده، به کف

سيد سرو، امام

باغ، در حال قيام

دلم مي‏خواست…

فاطمه نقي‏زاده

دلم مي‏خواست من هم صبح هر روز

شوم بيدار چون مامان و بابا

بشويم دست خود را، صورتم را

وضو گيرم، وضو مانند آنها

دلم مي‏خواست من هم مثل مادر

شوم سرشار از لطف بهاري

بخوانم زير لب همراه با او

نماز عشق را با بردباري

بيندازم کنار جانمازش

براي ساعتي سجاده ام را

شوم آماده راز و نيازش

کنم خوشبو لباس ساده ام را

چو مي‏خواند دعا باباي خوبم

برم بالا دو دست کوچکم را

بگويم هر چه را بابا بگويد

نمازم را بخوانم، بَه چه زيبا!

همين که مي‏نشينم رو به قبله

پدر مي‏گيردم خندان در آغوش

به من مي‏گويد اي جان و دل من

نمازت را مکن هرگز فراموش

دوست دارم

محمدعلي کشاورز

دوست دارم، خوب باشم

صاف و ساده، مثل آب

مثل خورشيدي که دارد

نور گرم آفتاب

دوست دارم، چشمهايم

چشمه اي زيبا شود

دوست دارم، رود باشم

تا دلم دريا شود

دوست دارم، پاک باشم

بهتر از گلهاي ناز

صورتم شبنم بگيرد

صبحها وقت نماز

دوست دارم، دوست باشم

با خداي مهربان

دستهايم را بگيرم

رو به سوي آسمان

دو مکبر، دو عزيز

اکبر باغبان سيروس

دو پسر بچه خوب

دو پسر بچه شاد

دو پسر بچه ناز

دو پسر بچه مؤمن

دو پسر بچه شاداب و زرنگ،

هر دو از نسل حسين

نسلي از بيداران

بچّه، امّا بالغ

بالغ از عقل و کمال

اين نکو آئينان

نامهاشان نيکو

«مرتضايش» به کلاس اول

«مجتبايش» به کلاس سوم

نمره هاشان همه بيست

در سنين آغاز،

در سنيني که من و تو شايد،

بجز از شيطنت و شادي و شور،

نه به عهدي پابند

نه به مسجد دلبند،

اين دو معصوم

دو سيّد

دو «حسيني»

دو مؤدب،

دو مکبّر،

دو عزيز،

دست در دست پدر

– پدري وارسته –

هر شباهنگام در وقت نماز

با صفاي دلشان

با صدايي گيرا

با خلوصي شايا

چهره اي روح افزا

هر يکي در يک شب

روح بخش دل عشّاق خدا

– اهل نماز –

آفرين باد بر اين فرزندان

آفرين باد به نسل قرآن

حق نگهدار شما اي خوبان!

زير نور ماه

مهري ماهوتي

آفتابِ خسته تن پر مي‏کشد

چون کبوتر از لب ايوان ما

نغمه ي گرم مؤذن باز هم

مي‏نشيند بر دل پس کوچه ها

تک درخت بيد، روي فرش خاک

زير نور ماه مي‏خواند نماز

برگ برگ او به روي شاخه ها

مي‏کند در گوش شب راز و نياز

چادري از شِکوه بر سر مي‏کشم

باز مي‏بارد دو چشمم بي صدا

مي‏شود سجّاده ي خوشبوي من

غرق نور و غرق گلهاي دعا

سبزتر از درخت

ناصر کشاورز

يک درخت سبز و زيباست

مي‏دهد بوي گلاب

هشت تا از شاخه هايش

در ميان آفتاب

شاخه هاي ديگر آن

در ميان سايه است

هست در هر جاي دنيا

با همه همسايه است

شاخه هايش قد کشيده

رفته سمت آسمان

پر گل است و سبز حتي

در زمستان و خزان

ميوه ي آن در بهشت است

ريشه آن در زمين

خوب فهميدي، نماز است

آفرين صد آفرين


سجده ي شکر

شيرزاد بهزادي

مادرم چادر شب را

– اما بي ستاره –

به سر کشيد

و بر سجّاده ي بوريايي خويش

به راز و نياز ايستاد

و من

با اشک چشمانش وضو ساختم

با مهري از تاولهاي پينه بسته ي پدر

در محراب خستگيش

سجده ي شکر بجا آوردم

سلام من

«بيوک ملکي»

سلام من

به غنچه اي که صبحدم

به خنده باز مي‏شود

سلام من

به آن پرنده ي سپيد شادمان

که در سپيده با نسيم

ترانه ساز مي‏شود

سلام من

به پيچکي که صبح دست سبز او

به سوي آسمان بي‏کران دراز مي‏شود

سلام من

به هر چه و به هر کسي که با سحر

تمام جسم و جان او

پر از نماز مي‏شود
سوره هاي کوچک

مهري ماهوتي

شب از پس کوچه هاي شهر رفته

سحر عطر اذان پاشيده هر سو

به روي جانمازي از سپيده

نماز صبح مي‏خواند پرستو

نم آب وضو بر گونه هايش

نشسته مثل مرواريد، شبنم

دوچشمش‏ آسماني ‏خيس‏ و ابري‏ است

که مي‏بارد از آن باران، نم نم

گل قرآن به روي دست دارد

گلي با برگهاي سبز و زيبا

پرستو زير لب مي‏خواند آرام

دوباره سوره هاي کوچکش را

شبنم سحر

زهرا شرافت

صبح سال ده رسيد

مي‏روم بسوي نور

در دلم شکفته شد

غنچه ي نشاط و شور

رو به قبله مي‏کنم

تا بخوانم اين دعا

مي‏کنم بسر کنون

چادري پر از صفا

باربم نما خدا!

تا چو غنچه وا شوم

همچو شبنم سحر

پاک و با صفا شوم

چشم دانش مرا

بر جهان تو باز کن

ديده ام چو آفتاب

روشن از نماز کن!

صداي (يا کريم)

محمّد عزيزي (نسيم)

سحرشده

دوباره (يا کريم)

نشسته روي سيم

ميان خانه، مادرم

نشسته در نماز

سحر شده

دوباره مي‏وزد نسيم

کنار خانه باز

به گوش مي‏رسد

صداي يا کريم

صداي يا کريم

عطر خوشبوي سحر

محمد عزيزي(نسيم)

گاهگاهي يک نسيم

مي‏وزد از دوردست

عطر خوشبوي سحر

کوچه را پر کرده است.

ياسها با روي باز

گرم لبخند و سلام

غرق صحبت با خداست

يا کريمي روي بام

مادرم پهلوي حوض

بازمي‏گيرد وضو

مي‏نشيند توي حوض

عکس دست و روي او

مثل گل وا مي‏شود

جانماز مادرم

خانه زيبا مي‏شود

با نماز مادرم

قلب تو

هوروش نوابي

مادر مهربان من، هر روز

در کنارم نماز مي‏خواند

مادرم آيه هاي قرآن را

چه قشنگ و چه ناز مي‏خواند!

او هميشه به گوش من با مهر

قصّه مي‏گويد از جهان خدا

قصّه هايش چقدر شيرين است!

صد سخن دارد از زبان خدا

مادر مهربان و محبوبم

دلنشين تر ز گفتگوي تو نيست

قلب تو مثل شيشه شفّاف است

توي دنيا به خلق و خوي تو نيست

دل من باز مي‏شود چون گل

تا تويي صبح و روشنايي من

حرف هاي قشنگ تو، مادر!

مي‏شود باعث رهايي من


گل ايمان

محمدجواد محبت

کودکان! ما و هر که، در هر جاست

همگي بنده خدا هستيم

با خداوند و مهرباني او

روشن و ساده، آشنا هستيم

آن خداي بزرگ و بي‏همتا

نعمت زندگي به ما داده

هر کس از هر چه بهره اي دارد

بي‏شک آنرا به او – خدا داده

نعمت بيشمار اين عالم

در دل و جان ما خوشايند است

آسمان و زمين و هر چه در اوست

آفريننده اش، خداوند است

ما خدا را براي اينهمه لطف

مي‏پرستيم و شکر مي‏گوئيم

هر چه او آفريده از خوبي

همه را در نماز مي‏جوئيم

صبح وقتي نماز مي‏خواني

مثل گل، تازه مي‏شود جانت

چون خداوند از تو خشنود است

مي‏دهد گل، درخت ايمانت

گل ايمان – گلي است نوراني

اثر آن ز چهره ها پيداست

هر کجا يادي از خدا باشد

پرتو نور پاک او – آنجاست

مثل فرشته

«احد ده بزرگي»

همسرم سجاده اي دارد که هست

يادگار مادر محبوب من

تازگي آن چادر و تسبيح و مهر

گشته سهم دختر محبوب من

مُهرِ عطرآگين او، شکل دل است

دل چه دل؟ چون غنچه هاي باصفاست

اين سويش آئينه کاري کرده اند

آن سويش تصوير قدس کربلاست

دختر من با نسيم صبحدم

مي‏شود بيدار چون گلهاي ناز

صورتش مثل فرشته مي‏شود

چون وضو مي‏گيرد او وقت نماز

رو به سوي قبله با دست نياز

غنچه ي سجاده را وا مي‏کند

بر محمد مي‏فرستد تا درود

بوي گل در خانه غوغا مي‏کند

بانگ تکبير و طنين حمد او

مي‏کند بيدار اهل خانه را

مي‏کند در خاطر من زنده باز

قصه ي عشق و گل و پروانه را

مي‏زند پرپر قناري در قفس

با صداي دلنواز دخترم

دامنم پُر مي‏شود از اشک شوق

لحظه ي راز و نياز دخترم

دختر من مي‏درخشد در نماز

همچنان خورشيد از پا تا سرش

چون سرش را مي‏گذارد روي مُهر

مي‏دهد بوي ملائک، چادرش

من به نرمي نماز مي‏خوانم

جعفر ابراهيمي (شاهد)

همه جا را سکوت پر کرده

من به نرمي نماز مي‏خوانم

نور مهتاب روي سجّاده است

لحظه اي سر به مهر مي‏مانم

با صدايم که رنگ مهتاب است

آسمان را ز دور مي‏شنوم

دوست دارم ز روي سجّاده

با صدايم به آسمان بروم

شاپرکهاي شاد چشمانم

مي‏نشينند روي مهر نماز

بوي مهتاب را که مي‏شنوند

مي‏کنند عاشقانه راز و نياز

بوي مهتاب مثل بوي نسيم

از لب پشت‏بام مي‏گذرد

ماه، آرام و نرم مي‏آيد

از لب من، تمام مي‏گذرد

مي‏نشينند روي احساسم

شاپرکهاي شاد چشمانم

همه جا را سکوت پر کرده

من به نرمي نماز مي‏خوانم

نداي توحيد

«بابک نيک‏طلب»

پيش از طلوع خورشيد

وقتي سپيده سر زد

وقتي پرنده ي شب

از بام خانه پر زد

برخواستم من از خواب

رفتم وضو گرفتم

دست دعا گشودم

ياري از او گرفتم

از پشت بام مسجد

آمد نداي توحيد

بار دگر به دلها

نور و نشاط بخشيد

من جانماز خود را

آهسته باز کردم

آنگاه با خدايم

راز و نياز کردم

نماز صبح

«احد ده بزرگي»

باز هم مرغ سحر

بر سر منبر گل

دمبدم مي‏خواند

شعر جان پرور گل

باز از مسجد شهر

صوت قرآن آيد

با نسيم سحري

عطر ايمان آيد

کودک خوش سخنم

شب فراري شده باز

ديده را باز بکن

شده هنگام نماز

باز خورشيد قشنگ

آمد از راه دراز

باز در دشت و دَمَن

چشم نرگس شده باز

خيز از بستر خواب!

کودک زيبا رو

وقت بيداري شد

خيز و تکبير بگو!

نماز مادر بزرگ

«صفورا نيري (شيرازي)»

مادر بزرگم

با موي سپيد

خيلي پير، امّا

گرم و پر اميد

بوي گل مي‏داد

يا بوي گلاب

بوي بنفشه

يا بوي عنّاب

وقتي که مي‏خواست

قصه بگويد

از پري، از ديو

از خوب و از بد

اول از همه

به ما بچه ها

سفارش مي‏کرد

هميشه اين را:

«آغاز هر کار

با نام خدا

آسان مي‏کند

هر مشکلي را»

موقع نماز

که دعا مي‏کرد

صحبتهاي خوب

با خدا مي‏کرد

ما مي‏نشستيم

ساکت و سنگين

آخر دعا

مي‏گفتيم آمين

زندگي با او

خوب و روشن بود

مادر بزرگم

دنياي من بود!

نيايش شکوفه ها

فريدون قلاوند (تنها)

مي‏رود به سمت پنجره

دستهاي ساده نياز

مثل پيچکي درون باغ

باز وقت خواندن نماز

سبز مي‏شود به روي لب

غنچه هاي پاک و بي ريا

باز مي‏شوند غنچه ها

در نيايش شکوفه ها

باغ سبز و ساده نماز

مثل يک بهار مي‏شود

مثل آينه، فضاي دل

رنگ چشمه سار مي‏شود

مي‏رسد زمان يک طلوع

در ميان حجمِ سبزِ جان

پيچ مي‏خورد درون باغ

بانگ پرطراوت اذان



دسته بندی مطلب : متن ادبی
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز