پنج شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶

اصمعی گوید: مردی به نام بلال بن ابی برده از کوفه وارد بر عمر بن عبدالعزیز شد، آن وقت که در شهر سکونت داشت، ابن ابی برده به محض ورود پس از مراسم پذیرائی ملازم مسجد گردید، و در کنار یکی از ستونهای مسجد به خواندن نماز اشتغال ورزیدند، و مدتی با خضوع و خشوع تمام نماز خواند.

عمر بن عبدالعزیز را با این عبادت به خود متوجه کرد، به طوری که یک روز، عمر بن عبد العزیز علاء بن مغیره، که از خواص او بود، گفت: اگر باطن این مرد مانند ظاهرش با صفا و نورانی باشد، مردی قابل اعتماد و شایسته حکومت عراق است.

علاء بن مغیره گفت: من او را آزمایش می کنم و از باطن او برای شما خبر می آوردم.

علاء هنگام نماز مغرب پیش او رفت، دید مشغول نماز است، گفت: مرا می شناسی که به عمر بن عبدالعزیز چقدر نزدیکم و خلیفه چه اندازه مرا مورد لطف قرار می دهد و اگر اشاره کنم که ترا نامزد حکومت عراق نماید، به من چه خواهی داد؟

ابن ابی برده گفت: حقوق و مزایا یک ساله خود با به تو می دهم (حقوق و مزایای یک ساله والی عراق، معادل صد و بیست هزار درهم بود) علاء گفت: برای تثبیت این معنی، نوشته ای بده که اگر به مقام ولایت رسیدی، انکار ننمائی. ابن ابی برده فورا نوشته ای داد، و در آن نوشته حقوق یک ساله حکومت آتیه خود را به واگذار نمود.

علاء نامه را پیش عمر بن عبدالعزیز آورد. همین که عمر بن عبدالعزیز از جریان اطلاع پیدا کرد، نامه ای به والی خود در کوفه نوشت به این مضمون:

اما بعد فان بلالا غرنا بالله فکدنا نعتربه ثم سبلناه فوجدناه خبا مکة یعنی ای عبدالرحمان! ابن ابی برده خواست از راه عبادت و پرستش خدا، ما را بفریبد، و نزدیک بود فریفته او شویم ولی چون او را آزمایش کردیم، آشکار شد که آنچه می کند، فقط محض تزویر و نیرنگ است و باطنی آلوده دارد.[۱]

نقل شده روزی سید هاشم امام جماعت مسجد سردوزک بعد از نماز منبر رفتند.

در ضمن توصیه به لزوم حضور قلب در نماز فرمودند: روزی پدرم می خواست نماز جماعت بخواند، من هم جزء جماعت بودم، ناگاه مردی به هیاءت دهاتی وارد شد. از صفوف عبور کرد. تا صف اول و پشت سر پدرم قرار گرفت. مؤ منین از این که یک نفر دهاتی در صف اول ایستاده، ناراحت شدند.

او اعتنائی نکرد، و در رکعت دوم نماز در حالت قنوت قصد فرادی کرد و نمازش را به تنهائی به اتمام رساند، همان جا نشست و مشغول نان خوردن شد.

چون نماز تمام شد، مردم از هر طرف به او حمله و اعتراض می کردند.او جواب نمی داد.پدرم فرمود: چه خبر است؟

گفتند: مردی دهاتی و جاهل به مساءله آمد صف اول، و پشت سر شما اقتداء کرد آن گاه وسط نماز، قصد فرادی کرده و نشسته ناگه غذا خورد.

پدرم گفت: چرا چنین کردی؟ در جواب گفت: سبب آن را آهسته به خودت بگویم، یا در این جمع بگویم؟ پدرم گفت:

در حضور جمع بگو! گفت: من وارد مسجد شدم به امید اینکه از فیض نماز جماعت با شما بهره مند شوم چون اقتداء کردم، دیدم شما در وسط حمد از نماز بیرون رفتید، و در این حال واقع شدید که من پیر شده ام و از آمدن به مسجد عاجز شده ام، الاغی لازم دارم، پس به میدان الاغ فروشان رفتید، و خری را انتخاب کردید.

دو رکعت دوم در خیال تدارک خوراک و تعیین جای او بودید.من عاجز شدم، و دیدم بیش از این سزاوار نیست با شما باشم، لذا نماز خود را تمام کردم این را بگفت و رفت. پدرم بر سر خود زد و ناله کرد و گفت:

این مرد بزرگی است او را بیاورید! من با او کار دارم. مردم رفتند که او را بیاورند، ناپدید گردید. و دیگر دیده نشد[۲]

پی نوشت ها:
[۱] نماز از ديدگاه قرآن و حديث ص ۱۳۱٫
[۲] داستانهاى شگفت ، ص ۷۷ و ۷۸٫
منبع : برگرفته از کتاب داستانها و حكايتهاى مسجد؛ غلامرضا نيشابورى.



دسته بندی مطلب : سایر
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز