دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶

طوفان بريز ساحل آرامش مرا

طوفان بريز ساحل آرامش مرا

اي ناگهان به هم زده آسايش مرا!

چرخي بزن درون خود اي گردباد موج!

در هم بريز صخره ي آرامش مرا

من ايستاده ‏ام که تو با موج نام خويش

شکلي دهي دو مرتبه آرايش مرا

ديري‏ست محو روشني خويش کرده ‏اي

چون آفتاب، پنجره تابش مرا

اي آسمانِ اين همه باران! به نام صبح

لبريز نور و پنجره کن بارش مرا

قلبي گره زدم به ضريحت که عاقبت

دست تو واکند گره خواهش مرا

حسرت‏نشين چشم توأم، اي شهود سرخ!

گم کن درون آينه پيدايش مرا

دقيقه‏ آراهاي زلال

دوباره مي‏ شنوم غربت گلوي تو را

دوباره بر در و ديوار سينه بوي تو را

نسيم شرق محرم، وزيدني‏تر باد!

که تربت نفسم کرده خاک کوي تو را

دقيقه‏ هاي زلالي‏ست در تنفس تو

که سينه سينه دلم دارد آرزوي تو را

کدام قبله؟ علي‏رغم تو، زماني که

طواف کعبه دويده ‏ست سمت و سوي تو را

حراي ناي تو عطر محمدي دارد

حراي ناي نبي نيز، هاي و هوي تو را

بريز در عطشِ دست خاليِ دل من

دلي که کاسه به دست است آبروي تو را

دوباره بر در و ديوار سينه مي‏بينم

که قاب‏ ها همه دارند عکس روي تو را

… و حالا ظهر است، ظهر روز عاشورا. خورشيد رفته ‏رفته به لحظه‏ هاي ناب نماز نزديک‏تر مي‏ شود. هنوز صداي تير و همهمه ي شمشير در دشت به گوش مي‏رسد که در اين ميان، بوثمامه ي همداني صائدي، از بزرگمردان باقي مانده در لشکر امام حسين (ع)، به شوق اقتدا کردن در آخرين نماز پيش مي ‏آيد.

ابوثمامه ‏ها به نماز مي‏ايستند و در سماعي سرخ، دور تا دور اين صف، سعيد بن عبدالله حنفي‏ها و زهيربن‏ قين‏ها مي‏چرخند و به راستي در شکوهمندي اين لحظه چه مي‏توان گفت. لحظه‏ اي که فرشتگان مات و مبهوت در آن‏ها مي‏نگرند.

عبور

شوري اندازه ي از خويش گذر کردن ‏ها

در تو جاري‏ست، علي‏رغم حذر کردن ‏ها

چيست در خواهش چشمان تو، اي بغض زلال!

ظهر را پشت سرِ عشق، به سر کردن‏ ها!

سينه و تير، دل و نيزه و پيشاني و سنگ

چيست در دست و دل و سينه سپر کردن‏ ها

عقل انديش ‏ترين حوصله‏ ها مي‏ماند

در تو و کار تو، اي شوق خطر کردن‏ ها!

هفتمين خوان من و توست هم اينک، يعني

بابتِ دوست ز خود صرف نظر کردن‏ها

اين وضو چيست که شرط است تماميت آن

دست در کاسه‏اي از خون جگر کردن‏ ها [۱] .

هرم سجاده ي سوزِ تو و اين نيت سرخ:

دشت را سوختن و زير و زبر کردن‏ها

آخرين سجده و بي‏ واسطگي با ملکوت

آخرين سجده و در دوست نظر کردن ‏ها

در اين بهت شگفت

به مکه ي کربلا و کعبه ي امام حسين (ع)

هفت دور است که هم‏ دوش پريشاني‏ ها

مي‏دوم دور تو تا بي‏سر و ساماني‏ ها

اي نفس‏هاي تو پيراهن تنهايي من

بسته‏ ام پيش تو احرام به عرياني‏ ها

باديه باديه، اي وادي ايمن! تا تو

جَرَياني‏ست از انبوهي حيراني‏ ها

در نَمِ زمزم نامِ تو فرو مي‏شويند

شعله ي سر زده را، از تب پيشاني‏ ها

آه، اي نيت ناگاه! در اين بهت شگفت

تو و هفتاد و دو دل آينه‏ گرداني‏ ها

دف به دستِ نفسِ «هَلْ مِنِ…» تو مي‏ چرخند

دور نامِ تو در اين طايفه، طوفاني‏ ها

عيد قربان تو، اي جرأت ابراهيمي!

کربلا، کرب و بلا غيرت قرباني‏ ها

خيره در وسعت سجاده ي اشراقي تو

خيره در بارشي از نور، گل‏ افشاني‏ ها

هفت دور است از آغاز ازل تا اکنون

هفت دور است شروعِ من و پاياني‏ ها

بغضي که به تنهايي ناي تو لک انداخت

بغضي که به تنهايي ناي تو لک انداخت

روي در و ديوار دل من ترک انداخت

در ناي تو حزني‏ست که تا آه کشيدي

اندازه ي غم در نفسم ني‏لبک انداخت

تو کيستي، آن راز، همان نام بلندي

که زمزمه‏ات ولوله بين فلک انداخت

تو کيستي، آن جرأت مولاييِ محراب

آن قبله که سجده، به تو تيغ محک انداخت؟

اي صورت يکپارچه هو! بين تو و او

تصوير تو هر آينه ‏اي را به شک انداخت

تقدير، به يمنِ تو فقط قرعه به نامِ

هفتاد و دو سجاده ي در سوز، تک انداخت

در هق‏هق تو بغض زلال ي‏ست که خورشيد

تا نام تو را بُرد، شفق شد، شتک انداخت

تنهاي توأم، تربت شش گوشه! که تقدير

با حسرت و غم سهم مرا مشترک انداخت

تجلي

زمزمِ ترنّمِ تو تا پر از نَمِ صلات است

زمزمه به زمزمه دشت، در زلالي از فرات است

دست‏هايت امتدادِ وسعتِ پرِ ملائک

چشم‏هاي روشنِ تو جلوه‏گاه نور ذات است

اي خلاصه ي وجودت، در قيام و در قعودت

روح صافيِ تو طوري، از تجلّي صفات است

در ميان موج و گرداب، در ميان اين تب و تاب

نام تو براي روحم مثل کشتي نجات است [۱] .

از تو باز مي‏نويسم، با دل و دو چشم خيسم

از تو گفتن و سرودن، طعم شاخه ي نبات است

تا تو گرم سوز و سازي، ايستاده در نمازي

چشم و دست و سينه ي من، سمت تو در التفات است

[۱] انّ‏ الحسين مصباح‏ الهدي و سفينة النجاة.

وحي تازه

اي رو به تو دو دستِ دعايي که در من است!

اَمَّن يُجيب خوانِ تو نايي که در من است

بفرست جبرئيل اشارات خويش را

در وحي تازه‏اي به حرايي که در من است

از بس وزيده از ملکوت تو در تنم

بوي تو را گرفته فضايي که در من است

در من نفس بکش که به يُمن تو مدتي‏ست

خوش رنگ و بوست آب و هوايي که در من است

از هق‏هقم چه مي‏شنوي غير حق، بگو

هم لحن حق حق است صدايي که در من است

اي کوچه‏هاي رو به تجلي! هنوز هم

سمت شماست هر رد پايي که در من است

بينِ دو چلّه مي‏گذرد لحظه‏هاي من

چلّه به چلّه، صبح و عشايي که در من است

از خود گريز مي‏زنم- از اين حضيض محض-

امشب به ارتفاع خدايي که در من است

نيستاني

نيت تو تا هنوز، پيشنماز من است

تا نفحات تو در، راز و نياز من است

چيست در آواز تو، زمزمه ي راز تو

ناي تو موسيقيِ نغمه ي ساز من است

زمزمه‏هاي تو در بغض نيستاني‏ام

حال و هواي تو در سوز و گداز من است

غربت شش گوشه‏ات، کنج مناجات من

تربت تنهايي‏ات، مُهر نماز من است

زاويه‏هايِ وجود، در کف دستِ تو بود

اي که نفس‏هاي تو، گلشن راز من است

کرب‏ وبلاي تو چيست؟ قبله ي تنهايي‏ام

کرب ‏وبلا بعد از اين، چيست؟ حجاز من است

تشنه ي تو مَشکْ مشک، آب وضوي من اشک

نيت تو تا هنوز، پيشنماز من است

ديري‏ ست‏ اي ‏ناي ‏شفاف، درسينه ‏تاب ‏و تب‏ توست

ديري‏ست اي ناي شفاف! در سينه تاب و تب توست

چشم تمام دقايق، در روشناي شب توست

يک سينه وحي است در تو، کرب و بلا مدين تو

انديشه‏ هاي رسالت، طعم زلال لب توست

سرخ است رنگ حقايق، در دفتري از شقايق

در سطر سطر صدايت، تا عشق، سر مطلب توست

اي لحظه ي ناب تجريد! در اين همه شک و ترديد

سرچشمه‏ هاي يقين است، رنگي که در مذهب توست

در شفع و وتر تو دائم، جاري‏ست بادي ملايم

«اني احب‏الصلوة» است، عطري که روي لب توست

امشب که کوچه‏ هاي تجلي به نام توست

امشب که کوچه‏هاي تجلي به نام توست

حس مي‏کنم که کوچه پر از ازدحام توست

در لحظه‏هاي کشف و شهودي که مي‏وزد

سير کدام منظره سهم مقام توست

اين فرصت شکفته به اندازه ي بهار

نشأت گرفته از وزشِ فيض عام توست

هرگز تهي نمي‏شود از نشئگيّ محض

دستي که متصل به کرامات جام توست

برخيز در ادامه ي سجاده ي شهود

محراب، امتداد قعود و قيام توست

پشت سرِ تو نيت هفتاد و دو نماز

امشب در امتداد حضور مدام توست

اي جرات طوفاني يکپارچه برخيز

کو گوشه‏اي از سوز تو که حنجره، بسته ‏ست

ني، بند به آهي‏ست- به آهي که شکسته‏ ست-

اي سرخ‏ترين زمزمه، در غائله ي رنگ

اين شام، دل و چشم به آشوب تو بسته ‏ست

هر قدر که در شب بوَزي از نفس خويش

اي کيفيت کيف شهودانه! خجسته ‏ست

اي همهمه ي اين همه! سوز از نفس کيست

هوهوزنِ اين دسته که؟ اين دسته چه دسته ‏ست؟

برخيز به قد قامت خوني که پس از آن

نه اهل نماز است نه حق، هر که نشسته است

اي جرأت طوفاني يکپارچه، برخيز

آشوب قدم‏ هاي تو کو؟ کوچه که خسته‏ ست
اقتدا

به قد قامت قيامِ موعود (عج)

خَم از آن گونه که از خالي زين افتاده است

نفس کيست که بر روي زمين افتاده است

بين چشم من و تو جاي تماشا خالي‏ست

چند وقتي‏ست که در آينه چين افتاده است

اي يَدِ واحده! برخيز عَلم بر شانه

به هواداري دستي که چنين افتاده است

باز سجاده بينداز که قد قامت تو

اقتدايي ست که در پشت همين افتاده است

آه اي خاتم انگشتر غيرت! بدرخش

تا نگويند از انگشت، نگين افتاده است

گود، چندي‏ست که از گردش مستانه تهي‏ست

گود، بي‏ هويت گوشه ‏نشين افتاده است

جام‏ها جمعه به جمعه‏ ست تهي مي‏چرخند

تا ببيني به چه روزي که زمين افتاده است

آه، فانوس‏ترين بر سر سقف ظلمات

با نفس‏هاي تو تا دشت، وضو مي‏گيرد

رنگ يکپارچه اشراقيِ هو مي‏گيرد

اي سبکبارترين! در خنکاي تو نسيم

بال در گستره ي ساحت او مي‏گيرد

نام تو داغ زلالي‏ست که با بردن آن

سينه مي‏سوزد و از بغض، گلو مي‏گيرد

آه، فانوس ‏ترين بر سر سقف ظلمات [۱]

کلبه ي روح من از چشم تو سو مي‏گيرد

نام تو شعشعه ي طور، که با بردن آن

در لبم شعله ي اسرار مگو مي‏گيرد

مي‏وزد تازگيِ عطر فضاي ملکوت

با نفس‏ هاي تو تا دشت، وضو مي‏گيرد

[۱] ان‏ الحسين مصباح‏ الهدي و سفينة النجاة.

نفس گرم تو آشوب و شرر مي‏ريزد

به نماز امام حسين (ع) در ظهر عاشورا

نفسِ گرم تو آشوب و شرر مي‏ريزد

ظهر طوفان زده بر دشت، اگر مي‏ريزد

چيست در جذبه ي آواي تو، اي ناي زلال!

از نفس‏هاي تو داوود، مگر مي‏ريزد؟

در نيِ ناي تو حزني‏ست که با هر مويه

مو به مو بر تن احساس، اثر مي‏ريزد

آه، معراجِ فرادست‏تر از هر پرواز!

جبرئيل است اگر، پيش تو پر مي‏ريزد

دست در سرخيِ آن آب وضويي داري

که ز هر چکه ي آن خون جگر مي‏ريزد[۱] .

سرِ سجاده‏اي از جنس سکوتي، هر چند

همهمه از در و ديوار به سر مي‏ريزد

تر و تازه‏ست تمامِ لحظات از اين پس

در نمازي که از اين لحظه ي تر مي‏ريزد

[۱] نماز در خم آن ابروان محرابي

کسي کند که به خون جگر طهارت کرد حافظ.

کو آن که به تو از منِ خود پل زده باشد

کو آن که به تو از منِ خود پل زده باشد؟

در خويش گريزي به تحول زده باشد؟

سجاده‏نشيني که در آفاق تجلي

يک عمر به خورشيد فقط زل زده باشد

از آينه ي بينش شفاف به دور است

چشمي که به خود رنگ تغافل زده باشد

يک گام عقب‏گرد در اين قافله کافي‏ست

تا پا به سراشيب تنزل زده باشد

کو آتش انديشه که بر باغچه ي درک

از روي عطش چتر تأمل زده باشد

شادا که در اوقات مناجات و اجابت

در حضرت تو دست توسل زده باشد

از جنس خليل (ع) است در انبوهي آتش

آن کس که به تو از منِ خود پل زده باشد

چيست در باغ تماشايي قد قامت تو

تا بلنداي تو در راز و نياز است هنوز

نفسِ دشت، پر از سوز و گداز است هنوز

چيست در باغ تماشايي قد قامت تو

که در و پنجره‏ ها سمت تو باز است هنوز

پشت تو، نيّت هفتاد و دو سجاده ي سرخ

در سجود است و رکوع است و نماز است هنوز

اي تماشاي تو در گستره‏اي از ملکوت!

پشت پلکِ تو زمين، چشم به راز است هنوز

بس که از هرم نفس‏هاي تو در نايم ريخت

بستر سينه پر از سوز و گداز است هنوز

داغ

در تفِ دشت، اگر رونق باغي‏ست هنوز

از نفس‏هاي سليس تو سراغي ست هنوز

جرأت باديه با باد نخواهد لرزيد

تا به نامت سرِ هر کوچه چراغي‏ست هنوز

يک به يک آمد و با اهل طريقت طي کرد

گام‏هاي تو اگر شرط بلاغي‏ست هنوز

سايه ي آبي دستان قنوتت کافي‏ست

زير سوز و تب اگر جاي فراغي است هنوز

سرخي سجده ي خورشيد به هنگام غروب

شرح حالي‏ست که داغي‏ست که داغي‏ست هنوز

انتخاب

اي وايِ پيش پاي تو هم سر نداشتن

وز خويش، با وجود تو، سر بر نداشتن

اي وايِ در ميان صداهاي گم شده

بغض تو را شنيدن و باور نداشتن

جاي تعجب است که در هم نريخته ‏ست

اين سقف، با وجود کبوتر نداشتن

ديگر بايستد به چه، باغي که تا به حال

عادت نداشته به صنوبر نداشتن

حتي به گرد پاي تو ديگر نمي‏رسد

اين جرأتِ نشسته از اين پر نداشتن

در حيرتم از اين همه سجاده ي تهي

اين دست‏هاي پر برکت در نداشتن!

در حيرتم که اين همه سجاده و، ولي

دست وضو در آن نفسِ تر نداشتن

بي‏اقتدا به نيت سرخ تو و نماز؟

پيشاني و به مُهر سرت، سر نداشتن؟

در خون خويش، خيمه زدي تا بايستي

با هيچ تکيه‏ گاه تناور نداشتن

ترجيح دادي از همه ي انتخاب‏ها

در لحظه سر که هيچ، که پيکر نداشتن

… سر در ارادتي که نيايد به سمت تو؟

از اين به بعد، اين من و اين سر نداشتن!

تنهايي هميشه

اي زخمه ي گلوي تو ني، ني‏ لبک بزن

فالي براي کاش که «کنت معک» بزن

قلب من و اراده ي تو، عشق يا جز آن

با هر عيار خواست دل تو، محک بزن

قرآن بخوان که عادت گوشم صداي توست

قرآن بخوان و حرف غمِ مشترک بزن

بر روي نيزه در لحظاتِ نماز خويش

طرحي دوباره با رگِ تحت‏الحنک بزن

در دشت‏هاي همهمه با سوز ناي خويش

سازي براي غربت اهل فدک بزن

تنهاييِ هميشه! شب و چاه سهم توست

کمتر از اين به بعد، صداي کمک بزن!

بعد از سقيفه، کوفه ي بيعت شکستن است

يعني شبيه تشنه‏ترين لب ترک بزن

اي زخم تشنه، بگذر از اين مرهمي که نيست

از خير آن گذشته و لب بر نمک بزن

دست چين

اي حدودِ بال‏هايت آسمان هفتمين!

روز معراجِ تو افتاد آفتاب از پشت زين

سوخت آب از تشنگي از تشنگي دارد به دل

تا قيامت حسرت يک لب، لبان آتشين

عقل، گيج و ماتِ «بايد ماند» يعني که همان

عشق، در هيهات «بايد رفت»، يعني که همين

عشق و عقل آميخته، رفتي بماني در ابد

عشق و عقل آميخته وقت نماز آخرين

نيزه از وقتي که نامت ورد لب‏هايش شده

ايستاده تا نيفتد نام تو روي زمين

سال‏هاي سال هم حتي اگر که بگذرد

مثل تو هرگز نخواهد کرد دوران دستچين

زمزمه

سينه به سينه مي‏وزد، در نفسم صداي تو

غربت عاشقانه‏ اي، از نفحات ناي تو

تلبيه تلبيه هنوز، مي‏وزد از دَمِ تو سوز

شکوه به شکوه ني به ني، از لب نينواي تو

چلّه ‏نشينم از ازل، چشم به چشم در غزل

معتکفِ تغزّلِ روشنِ چشم‏هاي تو

لحظه به لحظه تا ابد، دست به دست مي‏شود

بين دقايق قنوت، نفحه ي ربنّاي تو

پشت سرِ تو مي‏دود- اي رَدِ آسمان بلد!-

کوچه به کوچه چشم من در پي ردّ پاي تو

اي دَمِ جاري از الست! زمزم آسمان به دست!

چشمه ي روشن بلي ست، در جَرَيان ناي تو

در دَوَران هنوز هم، دور تو دور مي‏زنم

جذبه به جذبه هو به هو با دَفِ هاي‏هاي تو

در وزشي از اشتياق،- هَلْ منِ… سرخ اتفاق!-

گوش ارادتِ من و نغمه ي آشناي تو

بغض و گلو و چشم تر، در نفسم دريغ اگر

بهتر از اين نداشتم زمزمه‏اي براي تو

گمان کنم ملکوتي نهفته در نفست

در اين ميان چه اذاني‏ ست باز مي‏خواني

که ايستاده در اين جا نماز مي‏خواني

هنوز هم سرِ پايي در اين سرازيري

چه سربلند چه سان سرفراز مي‏خواني

ميان آتش و قدقامت الصلوة زدن؟!

تو با وجود بسوز و بساز مي‏خواني

گمان کنم ملکوتي نهفته در نفست

که نکته ‏نکته از آفاق راز مي‏خواني

گلو بريده سرِ نيزه نيز قرآن را

چه با حرارت و سوز و گداز مي‏خواني

کدام معرکه بي‏ياد و نام حضرت حق

که باز وقت نماز است و باز مي‏خواني

مثنوی
در گلوي لحظه ‏ها صداي کيست اين

در گلوي لحظه‏ ها صداي کيست اين؟

غربت هميشگيِّ ناي کيست اين؟

اشتياق در دلم به سوز مي‏وزد

چيست اين صدا که تا هنوز مي‏وزد

چيست اين صدا که تا هنوز در من است؟

پنج چله هر شبانه ‏روز در من است

پنج چله اعتکاف مي‏کنم در آن

دور آسمان طواف مي‏کنم در آن

اين صدا که طعم سرخ سيب مي‏دهد

بوي يک نجابتِ غريب مي‏دهد

تا از اين صداي مست جام مي‏زنم

رو به بي‏نهايت است، گام مي‏زنم

اي نشاني اشاره‏ها تو را بلد!

فطرتم غريزگي‏ ست تا تو مي‏دود

دف به دف هنوز هم به احترام تو

چرخ مي‏زند زمين به دور نام تو

بغض مشرقّيِ تو حراي رازهاست

سينه ي تو سرزميني از نمازهاست

اي دلي به سرخيِ انار بر لبت!

سوخت لحظه‏ هاي اشتياق در تبت

يک به يک تمام جاده‏ها به سمت تو

در نماز ايستاده‏ها به سمت تو

چشم‏هاي تو شروع آفتاب‏هاست

بازتاب روشنِ تمام آب‏هاست

در هجوم بادهاست ايستاده‏اي

قدّ يک درخت، راست ايستاده‏اي

اشتياق در دلم به سوز مي‏وزد

چيست اين صدا که تا هنوز مي‏وزد؟

به نقل تاريخ:

سپاه امام حسين (ع) را پيش از رسيدن به کربلا، در ميانه راه، سپاه حر بن يزيد رياحي متوقف کرد.

وقت اذان که رسيد امام حسين (ع) حر را مخاطب قرار داد که تو با لشکريانت به نماز بايست و من با مريدانم. و آنچه حر در پاسخ به امام (ع) گفت اين ارادت بود: شما پيشاپيش لشکريان به نماز بايست. ما هم به شما اقتدا مي‏کنيم.

عطش

سينه‏ها را به تاب برگردان

ابرها را به آب برگردان

بسترِ رودها عطشناک است

داغ يک چشمه بر دل خاک است

داغ يک چکه آب در اين دشت

حسرت آفتاب در اين دشت

حسرتِ احتمالِ يک چشمه

لحظه‏هاي زلال يک چشمه

بسترِ عقده‏ها گل‏آلود است

جَرَيان عقيده مسدود است

نبض انگيزه از تپش مانده

نَفَس جرأت از وزش مانده

رگه‏هاي حيات خشکيده ‏ست

چشمه‏هاي قنات خشکيده ‏ست

لحظه‏ ها لحظه ‏هاي تلواسه

نَفَس چشمه ‏ها پر از ماسه

جرأتي از زمين نمي‏جوشد

چشمه‏ اي از يقين نمي ‏جوشد

لب انديشه‏ها ترک خورده است

بس که ديري‏ست، بادِ شک خورده است

بين طوفان گم است آبادي

تشنگي مي‏وزد در اين وادي

در شکِ انتخاب اين يا آن

چشم‏ها مانده‏اند سرگردان

يک نفر اهل درد اين‏ جا نيست

يک نفر مردِ مرد اين‏جا نيست

چهره‏ها در نقاب پنهانند

مردها پشت قاب پنهانند

گوش‏ها از سکوت سرشار است

گام‏ها نيز، پشت ديوار است

سجده‏ها از تشهد افتاده است

رسم مردي هم از مد افتاده است

يک نفر اهل راز اين‏جا نيست

در نماز است و باز اين‏جا نيست

در نماز است و فکر کاشانه

آه، اي نيت شهودانه!

اي درونِ تو داغ، داغ مذاب

در نفس‏هاي تو دقايق ناب

سطح جاده ي تو لاهوتي

آسماني ‏ترينِ ناسوتي

چشم‏ها خيره ي چنين رازي

فرصت ناب پوست‏اندازي

چشم‏ها خيره در فروغ تو

يک نماز است تا بلوغ تو

يک نماز آنچه شرح مشتاقي‏ست

تا شروعِ تو يک قدم باقي‏ست

اي شروعِ تولدي از خود

ديدي آخر رها شدي از خود

هفت پشت عطش شکست از تو

يک نفر در تولد است از تو

يک نفر آيه‏هاي باراني

در تفِ اين تب بياباني

جنس آن از حقيقت مطلق

يک نفر يک نفر تمامش حق

چشمه‏اي از شعور در جريان

به موازات نور در جريان

هر چه نايت ز نور پُرتر شد

آن که بين تو بود، حرتر شد

آن که بين تو بود جرأت يافت

يک تولد – نماز فرصت يافت

ناگهان در ادامه ي لولاک

متولد شد از تو روحي پاک

خويشتن را تو ابتدا کردي

تا به آيينه اقتدا کردي

در نماز تو نور جريان يافت

شور درک و شعور جريان يافت

در نماز تو آن نماز ناب

جَرَيان يافت چشمه ي مهتاب

آسمان را ورق زدي آن روز

دست در لطف حق زدي آن روز

از نمازت درنگِ شک گم شد

رنگ ترديد، رنگ شک گم شد

مسأله حل و فصل شد در تو

بازگشتي به اصل شد در تو

سطح سجاده ي تو لاهوتي

آسماني‏ترينِ ناسوتي

پشت پلک تو رازهاي شگفت

در وجودت نمازهاي شگفت

از خودت تا پري در آوري

بين سرها سري درآوري

چشم‏هايت که در شهود آمد

آيه‏هاي يقين فرود آمد

گره از کار بسته‏ات وا شد

دلِ در غم نشسته‏ات وا شد

آه، اي لحظه ي مبارکباد!

عشق ديدي چه کار دستت داد

آسمان را ورق زدي آن روز

دست در لطف حق زدي آن روز

چشمه‏اي کو پر آب تر از تو

پرسشي پر جواب تر از تو

جرأتي صادقانه‏تر از اين

نيتي عاشقانه‏تر از اين

اشتياقي زلال، اين گونه

اتفاقي زلال، اين گونه

حسرت

به نماز شب عاشورا

اين شبِ نمناک را بو مي‏کنم

سينه سينه خاک را بو مي‏کنم

ناي من سرشارِ عطر ياس‏ها

هفت بندم يک نيِ احساس‏ها

در رگ من شور دارد مي‏دود

در سرم منصور دارد مي‏دود

آب و گِل آميزه با عطر کنون

در شعورم شکل مي‏گيرد جنون

از همين خاک است اجزاي تنم

بوي يوسف مي‏دهد پيراهنم

جاي دل در سينه چاکي در من است

هر چه مي‏گردم پلاکي در من است

هر چه مي‏گردم پلاکي از بهشت

سهم من کرده‏ست امشب سرنوشت

در تبِ اين خاک، خيسم تا هنوز

حسرتم را مي‏نويسم تا هنوز

مي‏چکد در من قلم از آستين

جاي هر دستي علم از آستين

جذبه‏اي لاهوتي امشب مي‏وزد

امشب آشوبي مرتب مي‏وزد

در دَمِ تکبيرة الاحرام‏ها

امشب آغازي ست در انجام‏ها

امشب آغازي ست از جنس الست

تا براي گم شدن در دور دست

خاک عطر ما سلف دارد هنوز

طعم مطبوع علف دارد هنوز

عطر خاک و عطر آب اين ديار

مي‏کند يادآوري از بوي يار

لحظه‏ها امشب پر از تاب و تب است

بر زبان‏ها وردِ «يارب يارب» است

چيست امشب چيست اين حال غريب

گريه ‏هايِ ذکرشان امّن يجيب

چيست اين غم لهجه‏هاي سوزناک

از گريبانِ صداي چاک‏چاک

چيست اين آواي جاري از ازل

در صداي بال زنبور عسل [۱] .

چيست آيا چيست اين سوز و گداز

لحظه‏هايِ اين شبِ راز و نياز

چيست آيا چيست، لب‏هاي علي ‏ست؟

امتداد بغض شب‏هاي علي‏ ست؟

امتداد کوفه در محراب خون

عشقبازي بين پيچ و تاب خون

چيست در اين نقطه از شب، چيست اين

اتصال آسمان است و زمين

آه اي آواي جانسوزِ دعا!

قسمت ناب شب و روز دعا!

زمزم جوشنده ي راز و نياز!

اي گلوي زمزمه نوشِ نماز!

آه اي ميراث‏دار اشک و آه!

داغ نوشِ بغض نخلستان و چاه

مي‏توان حس کرد، اي ناي زلال!

در نفس‏هاي سليست شور و حال

مي‏توان حس کرد هوهوي تو را

بر در و ديوار شب بوي تو را

بر در و ديوار شب تا نامت است

پشت تو هفتاد و دو قد قامت است

پشت تو هفتاد و دو سوز و گداز

هفت پشتِ اين اهالي در نماز

هفت پشت اين اهالي مي‏رسد

در فراسوي تمام نيک و بد

هفت پشتِ اين اهاليّ خشوع

در قيام است و سجود است و رکوع

هفت پشت اهل اين راز و نياز

در نماز است و نماز است و نماز

سهم شب امشب پر از تاب و تب است

هر چه شب باشد همين يک امشب است

هرچه در اشياست امشب رنگ توست

در نفس‏ها نيز ضرباهنگ توست

در قيام و در قعودي تا هنوز

پشتِ تو هفتاد و دو سجاده سوز

پشتِ تو هفتاد و دو سجاده راز

آسماني‏هايي از جنس نماز

سينه‏ها امشب خدايي نا شده ‏ست

هر چه در بود از تجلي، وا شده ‏ست

جذبه ‏اي لاهوتي امشب مي‏وزد

امشب آشوبي مرتب مي‏وزد

لحظه‏ها امشب پر از تاب و تب است

بر زبانها ورد «يارب يارب» است

در دَمِ تکبيرةالاحرام‏ها

امشب آغازي ‏ست در انجام‏ها

[۱] لهم دويّ کدويّ النحل ما بَين راکع و ساجد و قائم و قاعد.

ارشاد القلوب.

در تشهدهاي من شهد سلام کيست باز

در گلوي لحظه‏ها بغض صداي کيست اين

يک نيستان ناله و سوز است، ناي کيست اين

ناگهان در سينه‏ها شور جنون کيست باز

در رگ انديشه‏ها جريان خون کيست باز

سينه سينه مي‏وزد راز و نيازي تا هنوز

نيتِ سرخِ بلنداي نمازي تا هنوز

استخوان سوز است امشب شعله ي تب گوييا

پرده در پرده دلم مي‏سوزد امشب گوييا

در تبي اندازه ي قد قامت سجاده‏ها

در خودم مي‏ايستم پشت سرِ افتاده‏ها

در دلم، هفتاد و دو سوز است، هفتاد و دو تب

مي‏وزد اين داغ روي لحظه‏هايم روز و شب

در نفس‏هايم زلالِ عطر نام کيست باز

در تشهدهاي من شهد سلام کيست باز

دو بیتی
بلند قامت تو

تمام تو، پر از سوز و گداز است

سر سجاده ي راز و نياز است

به محض ظهر، با قد قامت عشق

بلندِ قامت تو در نماز است

تماشاي زلال

نفس‏ هاي شب و عطر صدايت

پر است امشب زمين از روشنايت

تماشاي زلالت، بازتابي ‏ست

که دارد آسمان در چشم‏هايت

سجده

علي رغم شب ابهام در باغ

و اين طوفان ناهنگام در باغ

کسي قد خم نکرد از اين درختان

مگر در سجده ي احرام در باغ

حس غريب

به محض تو، هياهو مي‏کند دل

ميان دشت، هوهو مي‏کند دل

به سينه مي‏وزد حس غريبي

زماني که تو را بو مي‏کند دل

اشک

پر است از تشنگي مشکي که دارم

به باران مي‏دود رشکي که دارم

به جاي آب، با قد قامت تو

وضو مي‏گيرم از اشکي که دارم

حيثيت خون

ارادت در ارادت در اراده

تو و سجاده‏اي يکدست و ساده

به سرخي نماز تو نکرده‏ ست

کسي حيثيت خون را اعاده

بو

به محض عشق، در هر بارِ سينه

امان از کار دل، از کار سينه

تو را بو مي‏کنم در هر محرم

دوباره از در و ديوار سينه

رباعی
هنگام نماز آخر

عشق از نفس تو رنگ و بو مي‏گيرد

از سرخي رويت آبرو مي‏گيرد

هنگام نماز آخر اي نيت ناب!

با نام زلال تو وضو مي‏گيرد

ارادت

اي نيّت سينه، ناي نوراني تو

سجاده ي آفتاب، پيشاني تو

اندازه ي يک نماز در دست و دلم

هرچه که ارادت است ارزاني تو

نیمایی
در آستان نيايش

صداي روشن تو

شروع مشرقيِ آفتاب‏هاي جهان

در اين سکوت شبانه،

هزار مرتبه صبح

پر از نسيم و طراوت

صداي روشن تو

آبشار سيالي

پر از زلالِ تر و تازگي ‏ست

که در ادامه ي آن است

آب‏هاي جهان

تمام دشت

در آستان نيايش

پر است از دَم تو

در آن دقايق ناب

ترنم شفاف!

فرات، زمزمه‏نوش ِ زلال زمزم تو.

در استواري راز و نياز

رکعتان في‏العشق لايصحُ وضوءَهما الاّ بالدّم

در باد

در برگريز جرأت اين باغ بي‏درخت

در سردسير قطبي شب‏هاي انجماد

جغرافياي راز!

چون آفتاب

در استواي راز و نياز ايستاده‏اي

نام شگفت تو

انگيزه‏اي زلال

سبزينه ي تولد يک اتفاق سرخ

آهنگ رويش است

در اين کوير رنگ

نام شگفت تو

قد قامتِ ارادت هفتاد و دو نماز

نام شگفت تو

جغرافياي راز

بشکوه

در ارتفاع راز و نياز ايستاده‏اي

اندازه ي درخت

در سردسير کشمکش بادهاي شک

پيش بلند تو

فواره‏هاي درک، سرازير و سر به زير

انديشه‏ها کوير

پيش بلند تو

در آن نماز

تنها دو رکعت آه

تنها همين دو رکعت کوتاه

سهم نماز توست

مُهري ز جنس نور

سجاده‏اي به وسعت لاهوت

تسبيح اشک

بال و پر قنوت

تنها

شرط درست بودن آهت گلوي توست

تنها

شرط درست بودن آهت

وقتي

خونابه ي گلوي تو آبِ وضوي توست

در آن نياز
اراده ي شگفت

به نماز ظهر عاشوراي امام حسين (ع)

ايستاده‏اي

در ميان بهت تيغ و حيرت تبر

سخت

ايستاده‏اي به هيأت درخت

لحظه‏ها، دقيقه‏هاي شک

لحظه‏هاي آستانه ي شکستن و ترک

ايستادن تو را نظاره مي‏کنند

دست‏هاي مات

ايستادن تو را اراده ي شگفت!

در هجوم بادهاي هرزه‏ گرد

اشاره مي‏کند

جرأت تو را

بي که در هجوم بادهاي هرزه ‏گرد، خم شود

بي که کم شود

ايستاده‏اي

در قد و قواره ي صريح مرگ

ايستاده‏اي برهنه در تگرگ

صخره‏هاي جرأت تو سر به اوج مي‏زنند

سايه‏هاي پوچ

سايه‏هاي خالي و دروغ

در برابرت که موج مي‏زنند

ناگهان به سنگ مي‏خورند

زير گام‏هاي تو

هر چه مي‏دوند لنگ مي‏خورند

آتش و عطش

تيرها و تيغ‏ها و دشنه‏ها

گرچه از چهار سمت اتفاق مي‏وزد

در درونت التهاب و سوز

در تو تا هنوز

لحظه‏ هاي اشتياق مي‏وزد

پرده‏ها کنار مي‏رود

با نماز تو

نور در اتاق مي‏وزد.

سپید
نماز پدر

محمد احمدي

مي آيد باد

پدر نماز مي خواند

پرده ي سفيد

ناز مي کند کتف خسته ي پدر را

برگ هاي زرد

مي نشينند بر دوش پدر

و زردي شان را

فراموش مي کنند

کاش

برگ کوچک زردي بودم…..

عاشوراست

محمد احمدي

عاشوراست

بوي اسپند و صلوات مي آيد

آن گاه که کودکي ام کنار سجاده ي مادر

خوابش برده بود

دلم از گرما

ترک برداشت

نماز

ايرن دبيريان

از کلام خداست که مي آيي

به سفال هاي ترک خورده مي رسي

که به رنگ تيره ي خاموشي ست

مبهوت گل هاي سرد، روشن مي کني

چراغي را که در عصيان باد

مدت هاست نمي جنبد

سپيده دم، در اين خلوت نور

بهار را آغاز مي کني

و وصله مي کني شکوفه هاي دعا را

بر دامن عطشناک روح،

و گل ها را در سبد يگانگي مستانه مي چيني

تا ديگر جاي گريستن براي برگ ها نباشد

پنجره

حديثه کريمي

آمده ام

و هراسان

به دنبال کيستم؟

سايه اي برديوار

مي زند باران وخيس مي شود پنجره ام

با دست هاي باز

با حنجره اي از شب

فرياد مي زنم

من زنده ام

من در نماز نگاه تو

زنده ام…..

لحظه ي قيام

معصومه نجف لو

در تشييع پاک نيلوفر

جاي دستان باد را مي توان ديد

لحظه اي که

تو عاشقانه در حافظه ي گرم آرزو

جاي مي گيري

و در نهايت کمال در همه جا زيبايي

و صفت دادگستري ات را سايه مي گستراني

بايد دستان را در شکوه شفقي رنگ آسمان

به حس سپيد ابرها فرو برد

و لحظه اي را انديشيد

لحظه اي که تو قيام خواهي کرد



دسته بندی مطلب : متن ادبی
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز