یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

سم الله الرحمن الرحیم

موضوع بحث امشب بعد نردباني نماز است. روايات «الصلوة معراج المومن» – نماز نردبان مؤمن است – را ملاحظه فرموده اید. مؤمن با اين نردبان. پله پله به خدا نزديک مي شود حال اين سئوال مطرح مي شود که آيا نمازي که مي خوانيم اين گونه است؟ آيا با خواندن هر نماز، اندکي به خدا نزديکتر مي شويم؟ اگر چنين است بايد قلب ما نوراني تر شود، ارتباط با ارواح و فرشته ها برقرار گردد و خوابهاي خوب ببينيم و در صورتي که چنين نيست، بايد ببينيم علت چيست؟

شما يک عمر در فضاي نماز نفس کشيده ايد، پس بايد بتوانيد بگوييد که کدام بُعد از نماز خاصيت نردبان را دارد. آري، همان بعد عرفاني نماز است که چنين خاصيتي را به آن مي بخشد. اگر نماز ما داراي بعد عرفاني باشد، با خواندن هر نماز، يک قدم به خدا نزديکتر خواهيم شد. قدم هايي که به سوي خدا برمي داريم، اطاعت است و هر فرماني را که اطاعت مي کنيم، يک قدم به سوي او نزديک مي شويم. حقيقت دين هم غير از اطاعت فرمان خدا نيست و نماز، برنامه اطاعت است. نماز کلاسي به نام اطاعت ترتيب داده است که طي آن انسان مومن روزي پنج مرتبه فرمانهاي خدا را بطور دقيق اطاعت کند. معناي عبوديت خدا نيز همين است. خدا ارباب نيست، برده نمي خواهد و ما برده نيستيم. عبوديت يعني اطاعت بي چون و چرا و اطاعت محض:

«از تو به يک اشاره از من به سر دويدن»

از اين رو ديگر، عقايد و سليقه هاي شخصي مطرح نيست و بايد به آنچه او مي خواهد عمل کنيم و اين امر در تمام صحنه هاي زندگي جاري است. حال هرچه فرمانهاي خدا را دقيق تر اطاعت کنيم، به او نزديکتر خواهيم شد.

حالا قبل از بيان فرمانهاي نماز، يک مطلب ظريف را مطرح مي کنم. و آن اينست که اطاعت خدا باعث تقرب الي اللَّه است و آثاري نيز دارد که در فرهنگ اسلامي ما از آن به کرامت تعبير مي شود. که فلاني صاحبت کرامت است.

استادي داشتيم که اتاق کاه گلي اش هم با تقوا بود. وقتي که در اتاق او مي نشستيم احساسي ملکوتي به انسان دست مي داد، دنيا و علاقه به آن فراموش مي شد و انسان حالت فرشته ها را داشت. اما وقتي از اتاقش بيرون مي آمديم، دوباره به همان حالت اول بازمي گشتيم. گويي آن اتاق معني دار و با برکت شده بود. ايشان يک روز درباره «توکل» بحث مي کردند و من با توجه به اخلاق طلبگي به بحث با وي پرداختم. ايشان توکل را چنين تعريف کردند: «الانقطاع عن الخلق والاعتماد علي اللَّه» به طور کلي از مردم بريدن و به خدا اعتماد کردن. من به ايشان عرض کردم: اگر اين تعريف را اجرا کنيم، جامعه متلاشي مي شود و نمي توان از مردم بريد. پيامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) هم چنين کاري نکرده بودند. چيزي بگوييد که بتوان آن را اجرا کرد. ايشان اصرار مي کردند که من مطلب را نمي فهمم و معني توکل همين است و غير از اين نيست. بعد از ساعتي بحث، ايشان کمي عصباني شد و گفت: چه مي گويي؟! من در طول هشتاد سال عمر خود جز از او چيزي نخواسته ام!! اما من زيربار نرفتم و ايشان هم بر سخن خود پافشاري کردند (طلبه ها و جمعي از فضلا، از جمله آقا موسي شبيري شاهد اين ماجرا بودند) ، اوايل زمستان بود، نيمه هاي شب، پسر ايشان که مسئول کتابخانه مسجد اعظم است به منزل ما آمد و گفت: «پدرم مي خواهد شما را ببيند.» ، لباس پوشيدم و خدمت استاد رسيدم. اطاقش تاريک بود. ايشان گفت: «امروز تو با من درباره توکل بحث مي کردي، ببين امشب که من براي خواندن نماز شب بيدار شدم، خيلي سردم بود، از خدا تقاضاي پوستين کردم. او هنوز صبح نشده به جاي يک پوستين، دو پوستين براي من فرستاده است. پس برو خودت را اصلاح کن» .

اين يک نمونه از کراماتي است که ما از استادان صاحب کرامت خود ديده ايم. چنين استادان و علمايي زندگي شان پر از اين کرامت هاست. اي کاش حالات علما ضبط شده بود تا شما در مي يافتيد که انسان چه مي شود وچه

کساني در مکتب اهل بيت رشد کرده اند.

حال با توجه به اينکه کرامت، ميوه اطاعت است، سؤال من اين است که کدام اطاعت چنين ثمري دارد؟ آيا کرامت نتيجه عمل به واجبات است يا عمل به مستحبات؟ آيا کرامت نتيجه ترک محرمات است يا ترک مکروهات؟ اگرچه همه اينها وظيفه است، اما در پاسخ بايد گفت که کرامت ميوه ترک مکروهات است، زيرا انساني که ترک مکروهات مي کند، به يقين عمل واجبي را نيز ترک نکرده است و به مستحب هم عمل مي کند. آنان که مکروهات را ترک مي کنند از عالم ملکوت برايشان ميزان مي آيد و ديگران هم مي بينند. نفرماييد که نمي شود. کساني که رابطه شان با خدا در حد بالايي است، از انجام هر کاري که خدا از آن خشنود نيست پرهيز مي‏کنند و اينجاست که کرامت متجلي مي شود. اين امر به شغل افراد هم مربوط نمي‏شود. مدير مدرسه اي مي شناسم که عمل مکروه انجام نمي داد، لذا نفسش آن قدر با برکت بود که اکنون شاگردان او امور انقلاب را اداره مي کنند و يکي ازآنها مسئول سازمان انرژي اتمي است. آري نفس او، نفس ابوذر بود. او مردي بود به نام رضا روزبه (فرزند يک خياط) که داراي درجه دکتراي روان شناسي بود.

در حالات عرفا آورده اند: دو برادر بودند که يکي از آنها عابد بود. او صومعه اي در بيرون شهر ساخته بود و شب و روز در آنجا عبادت مي‏کرد. غذاي وي از عالم غيب مي‏رسيد و لذا به کاسبي نياز نداشت. برادر ديگر در بازار زرگري مي‏کرد. روزي برادر عابد سوار بر شيري شد و ماري را به عنوان شلاق به دست گرفت و به بازار آمد. او آمده بود تا برادرش را ارشاد کند. همهمه اي در شهر افتاد. مرد عابد شيرش را خواباند و ما را به عنوان شلاق در مقابل شير به زمين گذاشت. او نزد برادرش رفت و سلام کرد. دو برادر پس از معانقه در کنار هم نشستند. مرد عابد به برادرش گفت: «چرا اين قدر به دنيا دل بسته اي؟ چرا زيور آلات دنيا چشم تو را خيره ساخته است؟ من قصد خودنمايي ندارم، فقط به اين دليل نزد تو آمده ام که تو صداقت خدا را ببيني و درک کني که انسان به کجا مي‏تواند برسد؟ برادر زرگر گفت: حق با شماست، «توفيق رفيقي است که به هر کس ندهندش» . بعد گفت: برادر، چند لحظه به جاي من بنشين تا من بروم و وضو بگيرم. برادر عابد قبول کرد. در آن هنگام زني وارد زرگري شد. او النگويي را که در دست داشت به مرد عابد نشان داد و النگويي مانند آن را خواست. مرد عابد بدون آنکه قصد سوئي داشته باشد، تکاني خورد، که ناگهان آب ظرفي که بالاي سرش قرار داشت، بر سر و رويش ريخت. در آن لحظه برادر ديگر وارد شد و پرسيد: هان، چه شده؟! و مرد عابد ماجرا را شرح داد. برادر زرگر گفت: «آري، اگر اينجا بنشيني، اين مناظر را ببيني و دلت تکان نخورد، آنگاه به کرامت مي‏رسي.» مقصود اين است که آخوند بودن، عمامه داشتن، ريش داشتن، قصاب بودن، نجار بودن و… ملاک نيست.

کرامت در اختيار همه است. خداوند با هيچ کس خويشاوندي ندارد.

استاد صاحب کرامت ما نقل مي کرد: طلبه اي بود که در مدرسه مروي تهران درس مي خواند، او دعاي عهد مي خواند، ختم گرفته بود و آرزو داشت به حضور امام زمان عجل اللَّه تعالي فرجه الشريف برسد. او طلبه اي مخلص، پاک و باتقوا بود. به او گفتم: «صبح فلان روز به بازارآهنگرها برو، در فلان مغازه، آقا تشريف مي آورند و تو ايشان را ملاقات خواهي کرد.» آن شب، او از شوق خوابش نبرد و صبح زود بيدار شد و رفت. وي پس از پرس و جو در بازار آهنگرها، مغازه موردنظر را پيدا کرد و ديد مردي متعارف در آنجا نشسته است، به او سلام کرد و همانجا نشست تا آقا امام زمان تشريف بياورند. در آن هنگام زني وارد مغازه شد که قفلي در دست داشت، از مرد قفل ساز پرسيد: «آقا چقدر مي گيريد اين قفل را درست کنيد؟» مرد قفل ساز پس از باز و بسته کردن قفل گفت: «سنار» زن پرسيد: «اين قفل را چند مي خري؟» مرد قفل ساز جواب داد: «يک قِران» زن گفت: «خدا پدر تو را بيامرزد، چون همه قفل سازهاي ديگر گفتند که يک قِران مي گيريم قفل را درست مي کنيم، ولي آن را سنار مي خريم.» مرد قفل ساز گفت: «درست کردن اين قفل کاري ندارد، فقط فنرش جابجا شده است. سنار مزد تعمير آن است و من آن را ۱۸ شاهي مي خرم.» زن دعا کرد گفت: «پس سنار مي دهم و تو اين قفل را برايم درست کم.» در اين اثنا آقا تشريف آوردند و بدون اينکه به طلبه توجه بکنند، رفتند و با مرد قفل ساز معانقه کردند و به احوال پرسي و صحبت درباره زندگي و مشکلات مرد قفل ساز پرداختند. وقتي که آقا با مرد قفل ساز خداحافظي کردند، به هنگام رفتن دست بردوش طلبه گذاشتند و گفتند: «مثل اين مرد باش، برو و خودت را بساز و آدم باش، ختم گرفتن و التماس کردن ضرورت ندارد، آنگاه خودم به ديدن تو خواهم آمد.» معني کرامت اين است و نزديکترين راه برخورداري از کرامت، ترک مکروهات مي باشد. البته معناي اين سخن اين نيست که واجبات و مستحبات را ترک کنيم و يا به محرمات عمل نماييم. اينها نمونه اي بود از انسانهاي صاحب کرامت در مکتب اهل بيت و نيز از ميان مردمان عادي.

نماز، مکتب اطاعت است، کلاس اطاعت است. خداوند از ما مي‏خواهد که فرمانش را اطاعت کنيم. خداوند مي فرمايد: «حافظوا علي الصلوات والصلوةالوُسطي» (بقره / ۲۳۸) نماز را به وقت بخوانيد. پيامبر (ص) نماز را در پنج نوبت مي خواند. ما در چند نوبت مي خوانيم؟ در سه نوبت، چرا؟ چون شيعه هستيم بايد برخلاف فرمان خدا و رسول او رفتار کنيم؟ البته ائمه و پيامبر هم گاهي در سه نوبت نماز مي خواندند، اما در جنگ و گرفتاري، نه در شرايط عادي! اگر اين فرمان خدا را رها کنيم، چه جواب خواهيم داد؟ ببينيد چرا نمازهاي ما بالا نمي‏رود؟ اين ديگر فتوا نيست، روايت نيست، بلکه آيه است: «حافظوا علي الصلوات» نمازها را به موقع و به وقت بخوانيد. البته از نظر خداوند نماز جماعت فوق العاده مهم تر از تنها و پنج نوبته خواندن نماز است و اين عذري است که مي توان آن را به پيشگاه خدا برد. پيامبر (ص) و ائمه (ع) ما به خواندن نوافل نيز مقيد بودند. به طور مسلم خواندن نوافل فرمان خداست. البته واجب نيست. در بعضي از روايات آمده است که هرکس نوافل را نخواند، شهادتش در دادگاه کمي اشکال دارد و مروت و تقوايش اندکي مي لنگد. من به يکي از ائمه جماعت عرض کردم که چرا وسط دو نماز فاصله نمي اندازيد؟ ايشان فرمودند: چون مردم تحمل نمي کنند. اما بعد امتحان کردند و ديدند که مردم بدشان نمي آيد.

آيا ما نماز خود را اول وقت مي خوانيم؟ مولا از ما مي خواهد که نماز را اول وقت ادا کنيم. در اينجا لازم است ماجرايي را برايتان بازگو کنم. روز ولادت اميرالمومنين علي عليه السلام در نجف بوديم. در اين روز از تمام عشاير عرب به نجف مي آيند، به طوري که مسافرخانه ها پر مي شوند و مردم در وسط خيابان روي زمين مي نشينند و تا وادي‏السلام و اطراف صحن همه جا پر از عشاير عرب مي شود. مي گويند که آنها اموال و احشام خود را به گرگها

مي سپارند و به نجف مي آيند. من مي خواستم به مدرسه آقاي بروجردي بروم اما به دليل کثرت جمعيت به سختي خود را به آنجا رساندم. در آنجا ديدم که يک طلبه جوان به همراه يک پيرمرد و پيرزن با يک بقچه لباس کنار جوي آب ايستاده اند و با حسرت نگاه مي کنند، فهميدم که آن پيرزن و پيرمرد جا پيدا نکرده اند. به آنها نزديک شده، سلام کردم و گفتم: «مثل اينکه مشکل جا داريد؟ منزل ما دو اتاق بدون فرش دارد، اگر مايل باشيد مي توانيد در آنجا اقامت کنيد.» پيرمرد و پيرزن با خوشحالي قبول کردند و به منزل ما آمدند. پيرمرد (کربلايي رضا) اهل کرمان بود و با همسرپيرش ده روزي ميهمان اميرالمومنين (ع) بودند. اين پيرمرد حالاتي داشت و من اندکي از کرامت و اخلاص او برايتان مي گويم.

او برايم اين گونه نقل کرد: «روزي در خواب ديدم که مرده ام. مرا به غسالخانه بردند تا بشويند. مرد غسال پيراهن مرا به زور از تنم در آورد. من به غسال نصيحت مي کردم که وقتي آخر زندگي همه ما مرگ است چرا مي خواهد به هر قيمتي شده پيراهن مرا از تنم در آورد؟ مگر پيراهن من چقدر ارزش دارد؟! بالاخره به هر شکلي بود پيراهن را در آورد (معمولاً پيراهن مرده را پاره مي کنند) و مرا شست و شو داد. مرا بردند و کنار قبر گذاشتند. در قبر از خواب بيدار شدم و بسيار متاسف شدم که چرا بقيه ماجرا را نديدم. ۱۶ سال گذشت. بار ديگر ادامه همان ماجرا را در خواب ديدم. مردم خاک را در قبر ريختند و من هم کنار قبر نشسته بودم و داد و بيداد مي کردم، اما هرچه فرياد مي زدم، هيچ کس توجهي نمي کرد. وحشت کردم. از نکير و منکر خيلي مي ترسيدم. در همين حال ناگهان ديدم که دو نفر سفيدپوش از پايين قبر به طرف من مي آيند. من فکر مي‏کردم که نکير و منکر دو روز بعد به سراغ آدم مي آيند. آن دو نفر هرچه نزديکتر مي شدند. من احساس آرامش بيشتري مي کردم. آن دو مثل طلبه ها بودند، بسيار خوش صورت و مهربان. آن دو نزديک آمدند و احوالپرسي کردند. از آنها پرسيدم: «شما کي هستيد؟» پاسخ دادند «ما نکير و منکر هستيم» ، درباره خدا، پيغمبر (ص) وامامان (ع) از من سؤال کردند و من هم جواب دادم. بعد دري را که بالاي سر من قرار داشت باز کردند و گفتند: «مي خواهي بروي کمي گردش کني؟» گفتم: «برويم» ، باغي بود پر از درختان تبريزي، جوي هاي روان بودند و تخت هايي در آنجا قرار داشت که پارچه سفيد رويشان کشيده بودند. خيلي دلم مي خواست که چنين جايي مال من باشد، اما از بيان آن شرم داشتم. يکي از ملائکه گفت: «کربلايي رضا، دلت مي خواهد همه اينها مال تو باشد؟» گفتم: «بله، خيلي خوبه» . او گفت: «همه اينها متعلق به توست» . بله، اين ذره اي از حالات يک پيرمرد بقال بود. در آن زمان، «يحيي» پسرم کوچک بود، او معمولاً پيش پيرزن مي رفت و بازي مي کرد. پيرزن يک روز از خورجين خود مقداري فندق به او داده بود و يحيي نيز که کودکي بيش نبود، فندق ها را شکسته و خورده بود. پيرزن برايم تعريف کرد که من‏ به شوخي به يحيي گفتم: «فندق ها را چه کرده اي؟ من آنها را به تو ندادم که بخوري، برو فندق‏هاي مرا بياور» . يحيي نيز گفته بود: خوب، مي روم از اميرالمومنين (ع) مي گيرم و مي آورم.» خلاصه بعد از نيم ساعت، يحيي با مشتي پر از فندق به نزد پيرزن برگشته و آنها را جلوي پيرزن ريخته بود. پيرزن از يحيي پرسيده بود: «چه جوري اين فندق ها را گرفتي؟» يحيي پاسخ داده بود: «به حرم رفتم. بعد ديدم که يک مشت فندق جلوي روي من ريخته است، آنها را جمع کردم و برايتان آوردم.»

زن و شوهر با شنيدن اين ماجرا با عجله به حرم رفتند و به آقا عرض کردند: «آقا شما به بچه ها عنايت مي‏کنيد و به ما عنايتي نمي‏کنيد» حالا نمي دانم چه گفتند و چه گرفتند. مقصودم اين است که کرامت به ظاهر نيست، بلکه حاصل اطاعت از فرمانهاي خداست. من از کربلايي رضا پرسيدم: «تو چکاره اي؟» گفت: «من يک بقال بيش نيستم» . اما او مي گفت که مقيد به خواندن نماز اول وقت است. وقتي که صداي «اللَّه اکبر» را مي شنود، حتي اگر مشتري هم داشته باشد، پولش را به او برمي گرداند و به سراغ نماز مي رود. يک شخص عادّي اين گونه مقيد به نماز اول وقت است، اما ما اين طور نيستيم. به همين دليل است که نماز ما مغز ندارد. مي گويند اگر نماز را شروع کردي و يادت آمد که اذان و اقامه نگفته اي، نماز را بشکن و اذان و اقامه بگو. اين فرمان خدا و فتواي علما و مراجع است، آيا نماز ما اين گونه است؟ اگر چنين نيست، يک پله ديگر از نردبان ما شکسته است. حضور قلب، اخلاص، انجام مستحبات در رکوع، سجود، قيام و… پله هاي ديگر نردبان است. آيا به اين امور مقيديم؟ مي گويند وقتي که نماز تمام شد، فرار نکن، تو در محضر خدا نشسته اي، قرآن و دعايي بخوان، کتابها و رساله ها پر است از مستحبات نماز. کسي که مي خواهد فرمان خدا را به دقت اجرا کند، تلاش مي کند تا بفهمد که او چه خواسته است. در وضو نيز چنين است و هر عمل آن مناجاتي دارد. آيا مستحبات وضو را انجام مي دهيم؟!

يکي از ابعاد عرفاني نماز، بعد اطاعت است، يعني عمل به مستحبات و ترک مکروهات. در نماز، بعضي از کارها مکروه است. ديروز با يکي از دوستان از جايي مي آمديم. او پسرش را مذمت مي کرد و مي گفت: «تو از خدا دور هستي، تو مثل کلاغ نماز مي خواني» . پسر هم کوتاهي نکرد و در جواب گفت: «بابا، آيا شما تا به حال يک نماز درست پيش ما خوانده اي که از ما چنين توقعي داري؟» پدر با شنيدن اين سخن سر را به زير افکنده جوابي نداشت.

براستي، آيا ما به گونه اي نماز مي خوانيم که فرزندانمان نيز به خواندن نماز رغبت پيدا کنند؟ ممکن است که نماز ما از نظر فقهي صحيح باشد، اما بايد درصدد باشيم که روح معنويت، عرفان و اطاعت را در نمازهايمان را تقويت کنيم. هر قدر بُعد اطاعت نماز ما قوي تر باشد، بيشتر به خدا نزديک مي شويم و آثار اين تقرب و نزديکي را در قلب و زندگي خود بيشتر لمس مي کنيم.

والسلام عليکم و رحمة اللَّه و برکاته

حجةالاسلام والمسلمين محمدآل اسحاق

منبع: واگويي راز در آئينه عرفان نماز



دسته بندی مطلب : مقالات
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز