دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶

آخرين گفتِ تو(مجيد زماني‏اصل )

وقتي که به نماز

پلکها بر هم مي‏گذاري

ودستها فراز مي‏کني

انگشتانت از کاکل ماه در مي‏گذرند

و دور دست ترين ستاره از خاک

با افتخار

بوسه بر زانوي تومي‏زند

از اين به بعد هر پروانه اي

– در هر کجاي جهان –

بال که باز مي‏آفريند

درخوابهايش شمعي است

که‏به يادتو،به جهان مي‏سوزد

از اين به بعد

در هر کجاي خاک

هر ابري که ببارد

به‏ ياد آخرين ‏گفت‏ تو مي‏بارد…

آموزگار من «حميد سبزواري»

نماز…

با قيام و قعودش

با تکبير و درودش

با رکوعش، با سجودش

به من مي‏آموزد

فرياد، نه سکوت

طلب، نه رکود

حرکت، نه سکون

آئينه اي از نماز(محمدرضا سنگري )

آئينه اي از نماز رو به رو نهاده ام

چقدر خودم هستم!

از پشت شيشه شفاف سينه

روشني قلب را مي‏بينم

و مويرگهارا

که محبّت را بين سلولها تقسيم مي‏کنند

آئينه اي از نماز رو به رو نهاده ام

چشمهايم چقدر روشن اند

و پيشانيم آن قدر فراخ

که همه درختان تفکّر را

مي‏توان در آن کاشت

لبهايم چقدر متبرّکند

عبور نفَسهايم را مي‏بينم

آمده از جاده هاي دعا

برگونه هايم

رد پاي مسافر پيداست

که از آسمان آفتابي چشمها آمده است

امشب دوباره نماز مي‏خوانم

آئينه ها در من تکثير مي‏شوند

مي‏دانم نيمه شب کسي مي‏آيد

هنگامه ي قنوت

در دستهايم، استجابت خواهد کاشت

مي‏دانم در هق هق سجده

دستي لرزش شانه هايم را

خواهد نواخت

امشب دوباره نماز خواهم خواند.

التهاب سجود (عبدالعظيم صاعدي )

خورشيدي – در کسوف

و ماهي

در محاق است.

آدمي

که

دمي

از التهاب سجود

خوابش

زخمي نگشته

و بيداري‏اش

مرهم نيافته.

امشب دوباره(بهرام محمديان )

امشب دوباره

به زير سقف آسمان

دروازه هاي نور / با مفتاح يک دعا

گشوده مي‏شوند.

از دور دورها

از اوج آسمان

بر تار قلب من

دستان پر عطوفت او

زخمه مي‏زنند

تاريک بود شب

اما چراغ روشن محراب قلب او

سجاده ي نيايش و مهر سجود او

خورشيد نيمروز بود بر فراز شب

صوت حزين دل

بال فرشتگان

آميخته بهم

سکوت محراب مي‏شکست

سجاده پهن بود و ديده اشکريز

اما ترّنم لبش

سبز است و مشک بيز

امواج صفا

زهرا آگه حميدآبادي

به صميميت امواج صفا

به محبت، به وفا

به زلالي خدا در چشمان

که نماز

پايه فرداهاست

و بدانيم که فردا سخت است

و به ايمان دل صاف شما

و به فرداي دل انگيز شما

که خدا فرمان داد

بپرستيم او را

و بخوانيم دعاي خود را

و در آن شکر کنيم

نعمات او را

و بدانيم

خدا بي همتاست

و در آن شکي نيست

و به چشمان دل پاک شما

که نماز

راه پيوند خدا

با دل ماست

باغ اميد

اکبر بهداروند

عاشقانه به دل باغ اميد

از سرچشمه عشق

من وضو مي‏گيرم

– و نمازي به زلالي سحر مي‏خوانم

– از سر شوق

«حي علي الفلاح!»

اي ساجدانِ خاشعِ محرابِ سرب و خون

اينجا درين ديار

با شوق ياد او

بايد نماز خواند

در مشهدي ز خون،

«حي علي الفلاح!»

باغ بي فصل(عبدالعظيم صاعدي )

در تو

بهاري

براي بوئيدن

پائيزي

براي بوسيدن نيست

بي نماز

باغي بي فصل است.

باغچه دل(مژگان سالاروند )

سه بار در روز

اي صميميت و عشق

آب پاش وجود را بردار و

با من بيا

تا باغچه دل را از عشق خدا سيراب کنيم

بوي تو(مژگان دستوري )

از پهنه سجاده ام

با ياد تو پر مي‏کشم

درجستجويت، مهربان

هر گوشه را سر مي‏کشم

من لابه لاي سبزه ها

حتي ميان ابرها

بسيار مي‏گردم ولي

آخر نمي‏يابم تو را

من تا به دريا مي‏روم

در دشت دل من مي‏دوم

در آرزوي ديدنت

من ناله را سر مي‏دهم

سجاده ام تر مي‏شود

من باز هم مي‏خوانمت

آرام مي‏گويم ولي

من عاقبت مي‏يابمت

من باز هم پر مي‏کشم

تا شهر پاکي، روشني

آنجا که بين واژه ها

کمرنگ گشته دشمني

من باز بالا مي‏روم

بالاتر از اين ابرها

با بانگ زيباي اذان

حس مي‏کنم بوي ترا

بي‏نماز(عبدالعظيم صاعدي)

صدا

محال است

در خلاء

ريشه ببندد – شکوفه ببيند

عبث،

در انتظار ثمر

«بي‏نماز»

مي‏کوشد

پنجره اي رو به خدا (سکينه نيلا )

چادري دوخته ام

به سپيدي پر و بال سحر

تار و پودش از نور

با نخ پرتو خورشيد

هزاران گل را

روي آن کاشته ام

مهر من خاک قدمهاي نسيم

قبله گاهم خورشيد

جا نمازي که به روي دل سبزم باز است

دستهايم روشن

لوحي از راز قنوت

که در آن حک شده مفهوم نياز

چشم من پنجره اي رو به خدا

آسمان آينه اي بود که تصوير رکوع

روي آن قوس و قزح ساخته بود

صبح با بانگ اذان

چادرم بوي ملائک مي داد

پنجره ي زمزمه(رضا اسماعيلي )

بوي گل مي‏شکفد

در هواي دل باراني من

و سحر پنجره ي زمزمه را

روبروي دل من

مي‏کند باز، به مهر

دست گلبوي نسيم

چشم احساس مرا

مي‏گشايد به بهار

و دلم زمزمه گر

– با پرستوي سحر –

مي‏پرد از قفس زرد خزان

مي‏رود تا ملکوت گل ياس

مي‏نشيند به نماز

مي‏کند راز و نياز

و به آهنگ دعا

بي صدا مي شکند

تا او…

پروانه اميري

وقتي دلت براي خدا تنگ مي‏شود

احساس مي‏کني چشمت

مناره اي است

که تکبير گفته است

در نيمه هاي شب

بر دستهاي تو

«اَمَّنْ يُجيب» عشق، تفسير مي‏شود

من در کتاب خويش

محبوب آشناي تو را نام برده ام

تنها مرد(عبدالعظيم صاعدي )

مردي،

مردي را مي‏شناسم

که رفيق خداست

مرد،

در برابر مورچه حتّي

کلاه از سر برمي‏دارد

و به تمام گلها و علفها

صميمانه سلام و بوسه نثار مي‏کند

دستهاي او

– درست مثل مغزش –

سبز سبز است

و زبانش

– سرخ نه –

آبيِ آبي است

اين مرد

– حتّي براي آب خوردن –

اوّل استخاره مي‏کند

و بعد

با گوشه ي چشمي،

از چشمه ها

کوير را مي‏آکند

مردي را مي‏شناسم

که نمازش

– حتّي نافله هاي او را –

خدا مي‏خواند!

و تمام کارهايش را

به جاي او

رفيقش – يعني خدا انجام مي‏دهد

و مرد معتقد است

که:

«اين منتهاي رفاقت است!»

مردي را مي‏شناسم

که رفيقش خدا

نه شرقي

و نه غربي است

او امّا

با خداي خود شرقي شرقي

– يعني: رفيق رفيق – است

مردي است که

صبح

از چشمهاي او طلوع مي‏کند

و شب،

در لبخندش پر پر مي‏شود

براي مرد

تمام فصلها يکي است

با سنگها و ستاره ها حرف مي‏زند!

و نسيم و نور را

نوازش مي‏کند

زبان خاک را مي‏فهمد

و با مهجورترين نسل گياهان گرمسير،

صحبت مي‏کند

در باور داشتش

– ولو يک ذرّه –

بيم از دست دادن چيزي نيست

چرا که مرد

دستي از خود نمي‏شناسد

مرد

زيارتگاه کعبه است،

و ديو و فرشته را

پل مي‏داند

نه خار و گل

و با دانستن تمام زبانهاي روي زمين

جز يک ضمير نمي‏شناسد

– او

مردي را مي‏شناسم که جوهر عرفان است

مسلمان است

مردي که

مرد است

و فرد!

مردي که رفيق خداست

– اما

تنهاي تنهاست

چه خسته نماز مي‏خوانند!

اکرم گوديني

بيا با اشک تسبيحي بسازيم!

و بر سجاده پر وسعت نياز

جانماز اخلاص را پهن کنيم

و سجده هاي پاکمان را

به مسجد خلوت نيمه شب ببريم

بيا در مزرعه پرستش، آنقدر دعا بکاريم،

تا از نگاهمان خوشه هاي استجابت برويد

به خدا! دکور سجاده، ايمان نمي‏آورد

در ميان هياهوي غريب

افسوس…

که مُهر معرفتي نيست

افسوس که غربت اخلاص

سجودمان را به دار پوچي مي‏زند

وقامت نمازدر زرق و برق سجاده مي‏شکند

اينجا که بلندگوهاي پر صلابت مناره

نواي لرزان اذان گوي پير را

شکسته است

اينجا که چلچراغهاي تازه مساجد

صفاي فانوس را به تمسخر گرفته است

اينجا که مُهر در دکوراسيون سجاده

گم مي‏شود

آه…

چه خسته نماز مي‏خوانند!

«کلاغان» خوش منظر…

حرم سبز شهود(افروز عسگري )

اهل عشق آبادم

منزلت را اوجي

آسمان قدر تو را مي‏دانست

به من جاهل رنجور سپرد

بار سنگين امانت را دوش

اهل عشق آبادم

تو به شب پيدايي

بي جهت نيست که افسونگرِ دل

– گل محبوبه باغ –

با نسيمي هر شب

پرده برمي‏گيرد از رخش زيباتر

جلوه گر مي‏سازد خرمني از اختر

بر سر و صورت آن اخترکان

نور عشق تو نمايان گشته است

نفسش عطر ترا مي‏پاشد

– در رگ خواب تنم

– به شبستان دلم.

اهل عشق آبادم

تو به صبحي ماني

و به فجري صادق

بي‏جهت نيست که آهنگ اذان

ساحر باغ سحر

مي‏کند بي‏تابم

اهل عشق آبادم

دل من بسته ي عشق

تن من خسته ي درد

هر نمازي، معراج

ليلة القدري، سرشار نياز

در نمازم،

رخ مستور ترا مي‏بينم

و رکوعم،

طپش ساده تسبيح تو است

و قنوتم شايد،

مخمل سرمه اي اعجازست

فقر تن‏پوش من است

سر به سجّاده تو مي‏سايم

چشم را باز کنيم

حرم سبز شهود است نماز

قدمي برداريم

نفسي تازه کنيم

تا ابد رمز ورود است : سلام[۱] .

تا ابد اذن دخول است: سلام

[۱] السلام علينا و علي عبادالله الصالحين….

خورشيد خفته(عبدالعظيم صاعدي )

فرشتگان

نيز نقاشي مي‏دانند

بر بوم پيشاني شب زنده داران

خورشيد خفته بر رقص موجها

کار آنهاست

در قرابت خورشيد

سليمان هرمزي

تو مي‏روي

تا صدايت را

از گلدسته هاي مناجات

در گوش دلهاي پريشان، فرياد کني

و الماس قصيده هات

در ضيافت نور و نماز

سينه ميلاد شکوفه را

تزئين مشرّفي گردد

و چراغ و چکاوک

برشانه هاي تو

آواز نور و نغمه بسازد

تو مي‏روي

تا چشمه زلالِ باور را

در پشت سبزهاي شناور

لاجرعه بنوشي

و ستاره – ستاره شوي

بر پيکر عبور عبادت

تا بيکرانه آبي

تو مي‏روي

تا قرابت خورشيد

بر ارتفاع روشن قلبت

پلک باز مرا بشکند

و پيکر پاک تو در جوار حرارت

قطره

قطره

آب شود

تو مي‏روي

تا در قرابت خورشيد

ذوب شوي

و در عشق بميري

بدانگونه

که بر هلال موج هاي پرشتاب

دريا را

سلام روشني گفتي.

دفتر قنوت(پروانه اميري)

در کوچکي براي تو لبخند مي‏زدم

وقتي که گيسوان مرا باد شانه زد

پيراهنم ‏پر ازنسيم ‏خلوصي ‏دوباره ‏شد

در چشمهاي من

اين‏ساقه هاي‏گندم،عزادارمي‏شوند

با يادخاطرات به آتش‏سپرده ام

در تارو پود قصه احساس حل شدي

آخرتو را زخاک کوچه بازي شناختم

وقتي عروسکم

پايش شکسته بود!

سجّاده دوختيم

با اولين نگاه تقاضا که بعدها

نامش قنوت بود

در دفتر قنوت من اسمت،«خدا» نبود

دستم ز دستهاي نگاهت جدا نبود

احساس‏ مي‏شدي ‏که ‏تو را دوست‏ داشتم

اما خداي من

احساس‏بندگي به جواني که ‏مي‏رسد

تلواسه مي‏خورد!

پاي عروسکم امروز باز هم

گويا شکسته است

سجّاده ام کجاست

آن دفتر قنوت مرا هم بياوريد!…

رخ دل ستان(حجت الاسلام بهجتي «شفق» )

اي مهربان خداي

گم گشته ام تو بودي و کردم چو ديده باز

ديدم به آسمان و زمين و به بام و در

تابنده نور توست

هر جا ظهور توست

ديدم به هيچ نقطه، تهي نيست جاي تو

خوش ميدرخشد از همه سو جلوه هاي تو

اي مهربان خداي

تو راز جان و مايه هستي مني

تو هستي مني

در عمق فکر و پرده جانم تويي تويي

آرام دل فروغ روانم تويي، تويي

هر جا نگاه مي‏دود آنجا نشان توست

روشنگر وجود رخ دلستان توست

رمز خوشبختي(جواد محقق )

شب، از ترس سپيديهاي صبح از آسمان مي‏رفت

که از گلدسته هاي مسجد همسايه

آواي اذان برخاست

پدر، بيدار شد از خواب

عبا بر دوش خويش افکند

– و در حالي که زير لب دعا مي‏خواند –

به سوي حوضخانه رفت.

چو دستش آب را لرزاند

و ماهيهاي خواب آلوده قرمز

ز پاشويه،

به قعر حوض کوچيدند،

صدايش را شنيدم که:

دعايي تازه را مي‏خواند

دعا مي‏خواند و با شادي وضو مي‏ساخت

که بر درگاه لطف خالق خود

سر به خاک بندگي سايد

اذان با آخرين پرواز خود

در کوچه هاي ساکت پايان شب مي‏گشت

کسي از پشت ديوار حياط ما گذر مي‏کرد

پدر، در راه مسجد بود.

به سيل غبطه، خاشاکي شدم در کوچه هاي ذهن

به خود گفتم:

چرا او – با تمام رنجهايش –

اين همه آزاد و خوشبخت است

و من – با اين همه دعوي –

چنين ناشاد؟!

زمزمه عشق(شيرين نوذري )

صبح با بانگ اذان

شتسشو مي‏دهم اين جان پر از تاريکي

به وضوي تسليم

صبح با بانگ اذان

از قفس مرغ دلم

تا سراپرده نور

تا هواي خنک استغنا[۱] .

نرم و آرام و سبکبال و رها

مي‏گشايد پر و بال

و به هم مي‏ريزد

سحر و افسون شکر خواب سحر

صبح با بانگ اذان

بانگ بر مي‏دارد

گل شيپوري باز

آي، اي مردم خوابيده بپا

وقت رازست و نياز

وقت پر شور نماز

صبح با بانگ اذان

مي‏رود سردي خواب غفلت

همه روزنه ها

رو به سوي خورشيد

پلکها را به تماشاي طلوع ملکوت!

مي‏گشايند سبک

و گل راز و نياز

بر لبان همه ذرّات جهان

مي‏شکفد

[۱] برگرفته از سهراب سپهري.

ساقه هاي سبز قنوت(علي‏اکبر رشاد )

وقتي «اذان» نواخته مي‏شود

شيطان از«معرکه» مي‏گريزد

و من، زير گنبد فلک

روي «سجاده ي» سپيده

با تمام قامت، «قامت» مي‏بندم

و همه ي آفرينش

با من به نماز مي‏ايستد

– نماز من قيامتي است!-.

با «تکبيرةالاحرام»

همه چيز – حتي خويشتن خويش – را

پشت سر خود مي‏اندازم

و «فاتحة الکتاب»

– جهان بيني‏ام را مي‏گويم –

کتاب تکوين مرا فتح مي‏کند

ساقه هاي سبز قنوت

از حضيض ملک، تا ملکوت

امتداد مي‏يابند

– پلي ميان من و خدا –

و دانه هاي بلوري تسبيح

از چشمانم مي‏چکد

وقتي «رکوع» مي‏کنم

هستي با من خم مي‏شود

سر از «سجده» که بر مي‏دارم

از خاک مي‏بالم

باز به خاک برمي‏گردم

و بار ديگر مي‏بالم، محشور مي‏شوم

و آنگاه:

توحيد را به «شهود» مي‏نشينم

و به همه ي هستي «سلام» مي‏کنم

سجاده، محراب، خلوت(رحمت حقي پور )

از جهان

چيزي نمي‏خواهم

جُز سجّاده اي و محرابي

به خلوت

ستاره هايي

که وقت نيايش

آسمانم را

بيفروزند

و پنجره اي

که هر صبحگاه

سفره ي آفتاب را

گشاده ببينم

از کوچه هايي بگذرم

که عطر تن کودکان

داشته باشد

و بوي ياس هاي سپيد

از خيابانهايي…

که نشنوم

چيزي

بجز آواز ميوه فروشان

و کوبش آرام چراغهاي بادي

در غروب طبق ها

اي دوستان من

دشمنان من

نانتان گرم

آبتان گوارا

از جهان شما

هيچ نمي‏خواهم

جُز سجّاده اي و محرابي

به خلوت…

سجاده اي از گُل(فاطمه ايماني‏نژاد)

من نماز را در چهارچوب قفس زندگيم قاب مي‏گيرم

دوست دارم آسمان را مانند چادر نماز سر کنم

و در کوچه پس کوچه هاي قلبم

بدنبال اذان روم

دوست دارم سجّاده ام را از گل بسازم

دوست دارم قبله ام را عطرآگين کنم

و با مرواريدهاي اشکم

نقشي از نماز کشم

و آنرا به ديواره قلبم آويزان کنم

سجاده نماز عاشقانه ما(مهدي رستگار)

الله، الله

اين نغمه هاي پر شکوه خدايي

در نيمه شب

در خلوت شبانه معصوم

معراج لحظه هاي پر از بيم

معناي رفتن از خاک

تا افلاک

من از نماز چه مي‏خواهم

من در نماز چه مي‏گويم

شرمم باد!

مولا علي، نماز مي‏خوانْد

و از خدا… فقط خدا را مي‏خواست

آه!

آن نماز عاشقانه کجا

و اين نماز تاجرانه من؟

هيهات!

چه فاصله بسيار است

من، کاه را

با کوه همسان گرفته ام؟

وقتي صداي گرم مؤذن، گلدانه مي‏زند!

«حّي علي الفلاح»

کسي چه مي‏داند

من رستگاري‏خود را

در هاي و هوي کوچه و بازار

گم کرده ام؟

دنبال آب و نان مي‏گشتم

دنبال بانک

با سود بيشتر

و يک کليد طلائي!

«اشهد ان محمّداً رسول الله»

اين گوشهاي من

گويي که بسته اند

از هاي و هوي کر کننده تبليغات

دنبال يک سعادت موهوم

وقتي که مسئله پول است

«حّي علي الفلاح»

مفهوم ديگري مي‏يابد

من، مرد کارگري را ديدم

که با دستهاي پينه بسته ي خود

نان و پياز و سبزي مي‏خورد

اصلاً نمي‏دانست

سود سهام چه مفهومي دارد

بعد از ناهار نماز خواند و گفت:

صد يا هزارمرتبه‏ شکر…الحمد،الحمد

و، با نماز خود مقايسه کردم!

«الله اکبر»

چه فاصله اي بود!

اي واي من

من رو به قبله

در پيشگاه حضرت حق

حتي صداي ضربه ساعت را، هم

آرام، آرام مي‏شمارم

بايد که کر شوم

بايد که کور باشم

بايد صداي استغاثه خود را، هم

نشنوم

من با خدا سخن مي‏گويم

امّا…هزارامّا…

خود در نمازم و دل جاي ديگري ست.

پروردگار من!

اينگونه شرمساري را

بر من چگونه مي‏بخشايي؟!

در هاي و هوي کر کننده تبليغات

در عصر بيداري ماهواره

در آن فضاي مکدّر

بايد صداي من

«الله اکبر»، «الحمد»، «الحمد»

از لابلاي موج هاي فضائي

و از فراز صدها ماهواره

بگذرد

اما… اينان حقيرتر از آنند

و هيچگاه

فرياد «مالک يوم‏الدين»

سدّي براي خويش نمي‏بيند

موج نماز

درياي پر تلاطم و طوفانيست

حتي اگر به زمزمه باشد

حتي اگر اقامه به نجوا

با احترام مي‏گويم:

اي کودکان دانشمند

اي نوابغ کودک!

ما در هجوم آن همه تبليغ

کوه صبوري هستيم

که هيچ موجي

سدّي

برابر

تکبيرمان نخواهد بود

بگذار دنيا

از ماهواره ها و صداها پرگردد

سجاده ي نماز عاشقانه‏ما

از بوي عطر خدا لبريز است

و اين سرود… هم

تا قيام قيامت جاري ست

«حيّ علي الصّلاة»

«حيّ علي الفلاح»

سجاده و محراب(رحمت حقي‏پور)

از جهان

چيزي نمي‏خواهم

سجّاده اي و

محرابي

به خلوت.

ستاره هايي

که وقت نيايش

آسمانم را

بيفروزند

و پنجره اي

که هر صبحگاه

سفره ي آفتاب را

گشاده ببينم

از کوچه هايي بگذرم

که عطر تن کودکان

داشته باشد

و بوي ياس هاي سپيد

از خيابانهايي…

که نشنوم

چيزي بجز

آواز ميوه فروشان

و کوبش آرام

چراغهاي بادي

در غروب طبق ها

اي دوستان من

دشمنان من

نانتان گرم

آبتان گوارا

از جهان شما

هيچ نمي‏خواهم

سجّاده اي و محرابي

به خلوت…

سجده‏ي شکر(شيرزاد بهزادي)

مادرم چادر شب را

امّا بي ستاره به سر کشيد

و بر سجّاده ي بوريايي خويش

به راز و نياز ايستاد

و من

با اشک چشمانش

وضو ساختم

با مهري از تاولهاي دست پينه بسته ي پدر

در محراب خستگيش

سجده ي شکر بجاي آوردم

سجده کوتاه(غلامرضا عيدان )

او هر روز مرا مي‏بوسد

گاهي نيز با من قهر مي‏کند و در همان حال به خواب مي‏رود

من حتي يادم مي‏رود که با او آشتي کنم

اما دل کوچک او هميشه دريايي است

او روح بزرگي است در جسمي کوچک

او آن ‏قدرفقيراست‏ که ‏هيچ ‏کس‏ به ‏جز مادرش‏ قربان ‏صدقه اش ‏نمي‏رود

ما چقدر به کودکي او بدهکاريم، چقدر از کودکي او شرمنده ايم

فروغ من، دخترک پنج ساله اي است به مهرباني خورشيد

فروغ من، آينه اي است

او زيبايي را در اين مي‏داند که ديگران را از خود نرنجاند

او با خواهر کوچکترش از ما مهربان تر است

حتي از او کتک هم مي‏خورد…

فروغ من گاهي دلش مي‏خواهد ماهي باشد

گاهي گل، گاهي پرنده

اما بيشتر از همه مي‏خواهد خوب باشد

نماز او يک سجده کوتاه است

ما هيچگاه راز اين سجده راندانسته ايم

او با خدا رابطه اي دارد که ما نمي‏دانيم

فروغ من با تمام کودکي‏اش يک مهاجر جنگي است

و به نام خود يک پرونده مهاجرت دارد

او هميشه بهانه زيبايي است براي دلتنگي

او آن قدر کوچک است

که حتي گاهي در گرفتاري‏هاي ما گم مي‏شود

سرچشمه اميد(پروانه اميري )

با آنکه ابر

پلک صبوري گشوده است

بر آيه هاي آبي انديشه ساز عشق

آنجا

که در کرانه لبخندهاي سرخ

سر فصل هر قنوت، خدا را نوشته اند

سرچشمه اميد اسيران، نيايش است

شکفتني ديگر(مرتضي مشتاقي )

صبح فروردين بود

به تماشاي بهاران رفتم

تا رسيدم به لب ساحل رود

زنده رود از شادي

مست در بستر خود مي‏غلتيد

نغمه دلکش مرغان چمن

بود آميخته با عطر نسيم

وه چه صبحي، چه فرح افزا بود!

سرو، مغرور و خرام

بيد، آشفته و مست

کاج، دست افشان بود

همه از باد بهاران سر مست

نور زرينه خورشيد پگاه

از پس شاخه سرسبز چنار

بر سر و روي عروسان چمن

ذرّه هايي ز طلا مي‏پاشيد

من در آن صبح طرب خيز بهار

مات و مبهوت بر اين زيبايي

به تماشا چو گذر مي‏کردم

ناگهان از پس انبوه درخت

يار ديرينه و همدرسم را

ديدمش جانب من مي‏آمد

در نگاهش به وضوح

بود بس بارقه عشق و اميد

چهره اش شاد، به لب خنده نور

بود تنديس خوش فروردين

با خود اين گفتم من

نيست آن دوست که مي‏دانستم

به شگفت آمدم از اين تغيير

اگر اينست همان يار قديم

آن که مي‏بود ز خود بيگانه

آن که مي‏سوخت ز حسرت شب و روز

آن که هر لحظه هراسان مي‏بود

هر دم از دلهره فرداها

از سر ترس به خود مي‏پيچيد

آن که در دخمه بي‏ايماني

بود محبوس چو يک زنده به گور

دل او، چون شب يلدا تاريک

آن پريشاني حال

آن همه يأس و هراس

آن همه بدخلقي

زندگي همچون مرگ

عاري از روح نشاط

حال از چيست دگرگوني او

اين همه لطف و صفا

اين همه عشق و اميد

اين تبسم که به لب دارد او

اين شکوفايي نور

نيست جز معجزه اي پند آموز

با شگفتي نگهش مي‏کردم

مات و مبهوت که اين قصه ز چيست؟

نکند من به خطا مي‏بينم

يا که در خواب و خيالي هستم

او چو پي برد به حيراني من

رو به من کرد و به آرامي گفت

شرح اين قصه دراز است اي دوست

گر شکيبا باشي

باز گويم به تو اين مطلب را

قصه زندگي تلخ مرا

خوب دانم که تو مي‏دانستي

فکر و روحم همه بود

عاري از آرامش

نابساماني ها، نابهنجاري ها

جسم و جانم فرسود

دوستانم همگي

اهل نيرنگ و ريا

با جوانمردي و عشق

همگي بيگانه

مذهب و مسلکشان

دوري از ارزش ها

واژه هاي دلشان

همگي آلوده

خواب و رؤيايم بود

همه همچون کابوس

آرزوهاي دلم

همگي نقش بر آب

زندگي همچو شبي بي‏پايان

نه اميدي بر روز

نه نويدي از نور

خاطراتم همه دردآگين بود

من در آن وهله که بدبختي ها

مي‏فشردند گلويم شب و روز

عاقبت چاره نديدم جز مرگ

آمدم در سحري پرسه زنان

تا رسيدم به لب ساحل رود

خواستم تا تن بي مصرف را

دست امواج سپارم چون کاه

سايه مرگ چو ديدم در آب

شد ميان من و مرگ

يک جدالي بر پا

اندر اين مهلکه بودم کز دور

ناگهان از سر گلدسته نور

نغمه اي روح افزا گشت بلند

که بزرگ است خداوند جهان!

که بزرگ است خداوند جهان!

نيست در کنگره عرش و زمين

به جز الله خدايي ديگر

عطر گلبانگ اذان سحري

کرد يکباره فضا عطرآگين

جذبه دلکش آهنگ اذان

يکسره جان و دلم را لرزاند

کشمکش هاي درون

لحظه اي شد آرام

فکر شيطاني مرگ

از سرم کرد به دور

من آشفته چو يک پروانه

از سيه چال دلم

تا به گلدسته نور

يک نفس بال زدم

چون رسيدم به اقامتگه نور

مسجدي پاک و مصفّا ديدم

در و گلدسته چراغاني بود

ساحتش ساده و بي‏آلايش

راهرو، صحن و شبستان روشن

حوض فيروزه لبريز از آب

ديده را غرق طراوت مي‏کرد

من که عمري همه از کوري دل

دور بودم ز سراپرده نور

قهر بودم ز لجاجت با عشق

ننهادم قدمي در ره حق

نه نيايش، نه نماز

نه دعايي، نه نياز

دور بود از دل من مهر خدا

من در آن خانه پاک

شرمسار از دل آلوده خويش

چهره ام پر تشويش

در سرم وسوسه رفتن بود

خواستم دور شوم از مسجد

ناگهان از بر حوض

پيرمردي که مرا مي‏نگريست

با سلامي به سوي خود خواندم

بود در چهره او

پرتوي از ايمان

با نگاهي پر مهر

با بياني آرام

گفت از چيست پريشان حالي

مگر از لطف خدا مأيوسي

آن خدايي که کريم است و رحيم

آن خدايي که غفور است و ودود

آن خدايي که همه عالم از اوست

زود بشتاب به صف هاي نماز

هر چه خواهي تو از او خواه، که او

طالب چون تو پريشان حالي است

سخنش بود لطيف

نگهش مهرآميز

التهابي به درونم افکند

ديده پر آب شد از شوق وصال

با صفا گشت دل غمگينم

با وضو سوي شبستان رفتم

جمع ديدم همه در پيش نگار

به قيامند و رکوعند و سجود

همه از وجد عبادت سرخوش

همه از نوش نيايش سر مست

تا شدم غرق در آن چشمه نور

در دل تيره و تار شب من

صبح صادق سر زد

زندگي روشن شد

بر سر شاخه پژمرده دل

شد شکوفا گل خوشرنگ اميد

زندگي گلشن شد

راز خوشبختي من

راز خوشبختي هر انسان است

زندگي بي‏مدد و لطف خدا

سخت و طاقت فرساست

قرن ما با همه جاذبه ها

قرن افسردگي انسان است

قرن تنهايي اوست

قرن آوارگي ارزشهاست

قرن هذيان گوئيست

عقل انسان، امروز

حبس در جعبه رايانه اوست

زندگي، زندگي ماشين است

مرغک روح بشر

سخت در دام فن و تکنيک است

راز خوشبختي و آرامش من

اين همه نور که در دل دارم

پرتوي هست ز انوار نماز

بر سر شاخه سر سبز نماز

گل ايمان و صفا

گل آرامش روح

گل خوشرنگ اميد

گل خوش بيني‏ها

گل خوشبختي ها

همه يک جا رويد

اين گلستان خوش الوان حيات

نيست جز نفخه اعجاز نماز

آري آري اي دوست

اين چنين است که گفتم با تو

اين دگرگوني و تجديد حيات

پرتوي هست از آن فجر و اذان سحري

شرح حال من و آن نيمه شب

خوش ختامي است اگر وام ز حافظ گيرم

«دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمت شب

آب حياتم دادند

چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي

آن شب قدر

که اين تازه براتم دادند»

صبح فروردين بود

با خداحافظي، آن يار عزيز

مي‏گذشت از بر من بس آرام

در نگاهش به وضوح

بود بس بارقه عشق و اميد

چهره اش بس شادان

به لبش، خنده نور

بود تنديس خوش فروردين

من در آن صبح طرب خيز بهار

مات و مبهوت از الطاف خدا

با شگفتي نگهش مي‏کردم

وه چه صبحي، چه فرح افزا بود

شکوه، هيجان، آرامش(محمد حسين برازجاني)

وضو گرفتم

و دلم پر از شکوه شد

نماز خواندم

و با خدا راز و نياز کردم

دلم پر از حرفهاي الهي شده بود

حرفهايي را که فقط خدا مي‏شنيد

من حرفهايم را زدم

و غرق شده بود دلم

از زيبايي

و شکوه

و هيجان

و بعد آرامش

طعم نور(عبدالعظيم صاعدي )

در زير بارش ستارگاني نشسته ام

که مدارشان را

گردش آرام تسبيحم

ترسيم و

تفسير مي‏کند

ستاره هايي

که از دورترين افقهاي نياز،

– از حرف حرف نماز

بر عرصه ي مرطوب مژگانم مي‏رقصند

و پيراهن سفيد حسّم را

در کلافهاي جاري شوق

شستشو مي‏دهند

ستاره هايي

که قامتم را براي ديدن خدا

بلندتر مي‏کنند

و آسمانهاي سبز عشق و آشتي را

تا سر انگشتان تشنه ام

پايين مي‏آورند.

ستاره هايي که از تربت مهر من

طلوع مي‏کنند

و طعم نور را

از چشمها،

به دهانم مي‏ريزند

در قعر شب،

زير بارش ستارگاني نشسته ام

که مدارشان را

گردش آرام تسبيحم

ترسيم و

تفسير مي‏کند

– ستاره هايي که

مرگ را

چونان زندگي

زيبا مي‏کنند

و با حرف حرف نماز

بر عرصه ي مرطوب مژگانم مي‏رقصند

فتح کامل نيست(طاهره صفارزاده)

صداي ناب اذان مي‏آيد

صداي ناب اذان

شبيه دستهاي مؤمنِ مردي است

که حس دور شدن، گم شدن، جزيره شدن را

ز ريشه هاي سالم من بر مي‏چيند

و من به سوي نمازي عظيم مي‏آيم

وضويم از هواي خيابان است و

راه هاي تيره دود

و قبله هاي حوادث در امتداد زمان

به استجابت من هستند

و لاک ناخن من

براي گفتن تکبير

قشر فاصله نيست

و من دعاي معجزه مي‏خوانم

دعاي تغيير

براي خاک اسيري که مثل قلعه دين

فصول رابطه اش

به اصلهاي مشکل پيوسته است

و اوست که مي‏داند

که پشت خسته ي ابر

به لحظه هاي ترد شکستن نياز دارد

و دفع توطئه تخدير

به لحظه هاي بعدي باران

و لحظه هاي وحشي رود

و من که از قساوت نان مي‏دانم، مي‏دانم

که فتح کامل نيست

و هيچ ذهن محاسب هنوز نتوانسته است

هجاي فاصله برگ را

ز کينه پنهان باد بشمارد

و حرص يافتن مرواريد

تمام سطح صدف را

به طرد عاطفه شن مجاز خواهد کرد

قافله نور(بهارک دبير )

سجاده چون پنجره اي است که مرا سوي عشق مي‏خواند

مهر قالبي است از خاک پاي دوست

نجوائي آشنا در انتهاي باغ زندگي خيمه زده و

کاروان سخن در گوش ساحل زمزمه مي‏کند

قصه تبسّم را در گوش مهر زمزمه مي‏کنم

صداي دريا و موج همچو آواز نماز مي‏ماند

صدايي که غريبه هاي عشق را به سوي جاده زيباي دل مي‏برد

گلهاي شکوفاي سجاده را پاگشا مي‏کند.

قبله‏ام يک گل سرخ(«سهراب سپهري» )

من مسلمانم

قبله ام يک گل سرخ

جانمازم چشمه، مهرم نور

دشت، سجّاده من

من وضو با تپش پنجره ها مي‏گيرم

در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف

سنگ از پشت نمازم پيداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتي مي‏خوانم

که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را، پي تکبيرةالاحرام علف مي‏خوانم

پي قدقامت موج

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زير اقاقي هاست

کعبه ام مثل نسيم،مي‏رود باغ به باغ، مي‏رود شهر به شهر

«حجرالاسود» من روشني باغچه است.

قطره هاي محمدي(سکينه نيلا )

سحرگاهان، با شبنم وضو گرفته بود

و چمن

سر از سجده برنمي‏داشت

نخلي که قنوت ميخواند

مرا به حيرت واميداشت

با قطره هاي محمدي

معطر شدم

تا به ديدار خدا روم

قيام درختان(جواد محقّق )

وقتي نسيم اذان گفت

گلهاي نوشکفته ي نيلوفر

آن را به باغ رساندند

آنگه تمام درختان

با دستهاي ريشه

وضو را

از آب جوي گرفتند

تا با امام خويش

بهاران

قامت به نور ببندند

آري هنوز تاک

در سجده اي به قامت رويش

سر بر سرير خاک نهاده است

در آرزوي ساغري از مستي

ديروز

با قيام درختان

جنگل، نماز سبز جماعت را

بر جا نماز سبزه بجاي آورد

امروز

بعد از سلامِ سپيدار

زآنسوي زمزمه ي بي سکوت جوي

بيدي بلند شد

خم گشته پشت و پريشان موي

دست دعا به ساحت ابر آورد

اما دعا چه بود که برگشت؟

اين را به غير بيد نفهميد!

اينک نسيم، باز

اذان گوي باغهاست

امّا دريغ باد

ما با بهار آمده قامت نبسته ايم!

کسوف دل(سلمان هراتي )

سجاده ام کجاست؟

مي‏خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم

اين دل گرفتگي مداوم شايد

تأثير سايه من است

که اينسان

گستاخ و سنگوار

بين خدا و دلم ايستاده ام

سجاده ام کجاست؟

گل تسبيح خدا

سيد احمد زرهاني

دل من پنجره اي است

گاه گاهي دم اين پنجره ي رنگارنگ

مي‏نشينم و به آن سوي افق مي‏نگرم

اندکي دورتر از گستره تيره خاک

آسماني پيداست

آسماني روشن

آسماني که ستونهاي بلندي دارد

جنس آنها همه از عاطفه است

زير آن گنبد با رفعت سبز

دِه خوش منظره اي است

مردمانش همه مانند همند

رنگشان رنگ خداست

صبح با همهمه برمي‏خيزند

نور بر چهره هم مي‏ريزند

مردم اين ده خوب

همه گل مي‏کارند

گل پاکي و صفا

گل تسبيح خدا

نهري از زمزم ذکر

در دهستان جاري است

جوي احساس به هر مزرعه راهي دارد

آب، خود مزرعه را مي‏جويد

از دل سنگ، چمن مي‏رويد

مردم اين ده خوب

مسجدي ساخته اند

روي آن گنبدي از معرفت افراشته اند

دسته هاي گل آزادي و نور

جاي گلدسته در آن کاشته اند

وقتي از مزرعه بر مي‏گردند

همه با نغمه «قدقامتِ» عشق

زير آن گنبد پر هيمنه صف مي‏بندند

مردم اين ده خوب

از محبّت همگي سرشارند

چشم اميد به آزادي فردا دارند

دستشان وقت قنوت

عرش را مي‏کاود

قلبشان گاه سجود

دوست را مي‏يابد

دل من پنجره يي است

گاه گاهي دم اين پنجره رنگارنگ

مي‏نشينم و به آن سوي افق مي‏نگرم

مردم دهکده را مي‏بينم

با خودم مي‏گويم

مي‏توانستم کاش

جانب مردم آزاده آن ده بروم

لحظه ي احساس(پروانه اميري )

آسمان دلگير است

پشت دلهاي پر از غصه مجالي است که نور

پلک را بگشايد

و من از سايه ي بن‏بست عبور آمده ام

مي‏روم در گذر لحظه ي احساس

دعايي بکنم

با نمازي که خود از عاطفه ي عشق پر است

و در همسايگي چشم خدا مي‏خندم

باز

دل را به خدا مي‏بندم

مسافر(وحيد دانا)

باري اين چنين که مانده ايم

بي‏وضوي آسمان وخاک

هيچ کس

سر به سوي آفتاب

خم نمي‏کند

من به فکر دستهاي بي‏تفاوت تواَم

کز شب اين تفاوت سياه

دل نمي‏کند

تو قبول مي‏کني

ما هميشه ايم؟

امتداد روزهاي آفتابي هميم؟

«هفت پشت» ما به نور مي‏رسد؟

باز تکيه مي‏دهي به شب

اي ستاره ي بلند

هر چه مي‏کنم به تو نمي‏رسم

بالهاي من

به دست سرنوشت بسته است

شعر نيمه کاره مرا ببخش

من مسافرم

نماز من شکسته است.

نماز آخر(محمد حسين جعفريان )

با هلهله ها خواهيد آمد

اي اشکهاي ريخته

اي خنجر نوشان سپيده

و دستهاتان

از شاخسارهاي جوان خواهد روييد

نماز آخر

انفجار نقابهاست

نماز آخر

غربال دستهاست

غربال بغض هاي ناشکفته

نبض نيازها

تب‏خالهاي عشق

بر گرده ي بيابان

– لايعقل –

لب بر لبان رملهاي تشنه نهاده اند

آه اي باران اشک

ببار…!

امشب به صحرا بي‏کفن

امشب به صحرا بي‏کفن

جسم شهيدان است

شام غريبان است

نماز شام

خانم اديث کينگ «شاعر انگليسي»

ترجمه به شعر با کمي تغيير از آقاي محمود کيانوش

شب به نرمي پيش مي‏آيد

روز کم کم رنگ مي‏بازد

آسمان قيرگون بر خاک

سايه اي سنگين مي‏اندازد

اي خداي نور و تاريکي

من نماز شام مي‏خوانم

هر چه بود و هست و خواهد بود

جملگي را از تو مي‏دانم

همچو شاخه دستهايم را

سوي بالا مي‏گشايم من

با صداي جان، تو را هر دم

شادمانه مي‏ستايم من

نعمت تو چشمه اي دارد

همچو يک درياي بي‏پايان

مي‏گذارم روز و شب از دل

شکر نعمتهاي بي پايان

شکر و صد شکر پدر، مادر

دوستان مهربان خوب

خانه اي در کوچه اي آرام

با بسي همسايگان خوب

شکر بازيهاي خوبي که

جسم ما را شور مي‏بخشد

شکر آن آموزگاري که

روح ما را نور مي‏بخشد

چشمهايم را ببند اکنون

تا که صبح از خواب برخيزم

چشم بر خورشيد بگشايم

تازه و شاداب برخيزم

ياس هاي سپيد(شيوا همراز )

بهار با قلم موي سبز بر پيکر سجّاده ام نقاشي شده

و در چهار گوش سجّاده ام دامنش را پهن کرده

ياسهاي سپيد برگِرد مُهرم حلقه زده اند

و با نواي اذان مي‏رقصند

بارها پيشانيم لبان مهر را بوسه زده است

و دامان بهار را با غزل هاي نمناک خويش تر مي‏کنم

شبنم هاي شيشه اي شعرم درآغوش برگها رها شده اند

آري بارها پيشانيم لبان مهر را بوسه زده است.

بهرام محمديان



دسته بندی مطلب : متن ادبی
برچسب ها :
درباره ما

نماز آرام بخش ترین معجون هستی است که روان آدمیان را مشحون از صلابت و رضا می کند. نماز گواراترین شربت آسمانی است که هیچ مائده ای با آن برابری نمی کند. نماز سبزینه ی نیاز است و آبرو که در آن ذره ای از خلش و خفت وجود ندارد. و در یک کلام نماز تابش آفتاب جمال خدا بر کویر هیات انسانی است.

ذکر امروز

آیه امروز
اوقات شرعی

جشنواره نماز